معرفی وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحیم/سلام بر مسجدین/(تصویر وبلاگ:شیخ علی گنبدی همدانی روحانی صاحب کرامات بسیار استان همدان) /روستای مسجدین کتابخانه نور دارد چه مطالبی برای شما مخاطبین عزیز جالب تر وخواندنی تر است گیاهان داروئی بهتر است یا مطلب طنز یا کتاب های کودک ؟/حسین نادری و دیگر دوستان در روستای مسجدین همدان از اینکه به وبلاگ های فرهنگی مسجدین تشریف آورده اید به شما دوست عزیز خیرمقدم می گویند!((نادری و رضایی جهاندار و فاتحی بیات))
صفحه ها
دسته
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 56089
تعداد نوشته ها : 60
تعداد نظرات : 2
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
    

               طب اکبرى

     باب اول: در امراض سر(صداع) 

      فهرست مطالب و متن باب اول

        از صفحه 7 تا صفحه  161  کتاب 


  

              بسم الله الرحمن الرحیم 

                  باعرض سلام و ادب

    به وبلاگ: نورلایب حسین تبیان نت

                       خوش آمدید!

------------------------------------------------------------------------------------------------

             طب اکبرى

    باب اول: در امراض سر(صداع) 

    فهرست مطالب و متن باب اول

     از صفحه 7 تا صفحه  161  کتاب 

------------------------------------------------------------------------------------------------

             طب اکبرى  

          فهرست مطالب کتاب 

              باب اول 


باب اول: در امراض سر ..... ص : 7
[تشریح سر] ..... ص : 7
فصل اول: در صداع ..... ص : 10
قسم اول: در صداع ساذج ..... ص : 10
یکى: آنکه حار بود ..... ص : 10
دوم: آنکه بارد بود ..... ص : 13
قسم دوم: در صداع مادى ..... ص : 15
[19] علامت صداع دموى ..... ص : 15
[21] علامت صداع صفراوى ..... ص : 16
[24] علامت صداع بلغمى ..... ص : 16
[26] علامت صداع سوداوى ..... ص : 18
[29] علامت صداع ریحى ..... ص : 19
[31] قسم سوم: در صداع شرکى ..... ص : 19
[32] نوع اول: در صداع که به سبب مشارکت

 معده عارض شود ..... ص : 19
نوع دوم: در صداع که به مشارکت رحم و کلیتین 

و ساقین و قدمین و یدین و طحال و کبد و حجاب

 حاجز و مراق و صلب حادث شود ..... ص : 22
قسم چهارم: در صداع ضعف دماغى ..... ص : 23
قسم پنجم: در صداع قوت حس دماغى ..... ص : 23
قسم ششم: در صداع یبسى ..... ص : 24
قسم هفتم: در صداع عرضى ..... ص : 25
قسم هشتم: در صداع ورمى ..... ص : 25
[48] قسم نهم: در صداع جماعى ..... ص : 25
قسم دهم: در صداع ضربى و سقطى ..... ص : 26
قسم یازدهم: در صداع بیضى ..... ص : 27
قسم دوازدهم: در صداع بحرانى ..... ص : 29
قسم سیزدهم: در صداع شمى ..... ص : 30
قسم چهاردهم: در صداع سدى ..... ص : 31
قسم پانزدهم: در صداع دودى ..... ص : 31
قسم شانزدهم: در صداع تزعزعى ..... ص : 32
قسم هفدهم: در صداع که از پس خواب پدید آید ..... ص : 32
قسم هجدهم: در صداع که آن را شقیقه گویند ..... ص : 33
فصل دوم: در سرسام ..... ص : 35
قسم اول: در قرانیطس ..... ص : 36
قسم دوم: در قرانیطس خالص ..... ص : 37
قسم سوم: در سرسام سوداوى ..... ص : 38
قسم چهارم: در سرسام بلغمى ..... ص : 39
قسم پنجم: سقاقلوس ..... ص : 40
قسم ششم: جمره ..... ص : 40
قسم هفتم: در فلغمونى ..... ص : 41
فصل سوم: در ماشرا ..... ص : 42
فصل چهارم: در سدر و دوار ..... ص : 43
قسم اول: در سدر ..... ص : 44
قسم دوم: در دوار ..... ص : 45
نوع اول: در آنکه ماده دوار در نفس دماغ باشد ..... ص : 47
نوع دوم:[دوار شرکى‏] ..... ص : 48
[94][سایر اصناف دوار] ..... ص : 52
فصل پنجم: در سبات ..... ص : 55
فصل ششم: در سهر ..... ص : 58
فصل هفتم: در سبات سهرى و سهر سباتى ..... ص : 61
فصل هشتم: در جمود ..... ص : 63
فصل نهم: در نسیان ..... ص : 65
قسم اول: در فساد ذکر ..... ص : 65
قسم دوم: در فساد فکر ..... ص : 66
قسم سوم: در فساد تخیل ..... ص : 68
فصل دهم: در مالیخولیا ..... ص : 71
قسم اول: آنکه از مره سودا یا سوداى طبیعى

 تمام بدن ممتلى باشد مگر سر ..... ص : 71
قسم دوم: آنکه مره سودا در سر متمکن باشد فقط،

بدون آنکه در تمام بدن منتشر بود ..... ص : 76
قسم سوم: در مالیخولیاى مراقى ..... ص : 78
فصل یازدهم: در انواع دیوانگى‏ها ..... ص : 81
قسم اول: در قطرب ..... ص : 81
[158] قسم دوم: در مانیا ..... ص : 82
[159] قسم سوم: در داء الکلب ..... ص : 82
[161] قسم چهارم: در صبارا ..... ص : 83
فصل دوازدهم: در اختلاط عقل و هذیان ..... ص : 84
فصل سیزدهم: در رعونت و حمق ..... ص : 86
فصل چهاردهم: در عشق ..... ص : 87
فصل پانزدهم: در کابوس ..... ص : 89
فصل شانزدهم: در صرع ..... ص : 91
قسم اول: در آنکه مبداء علت، دماغ باشد صرع دماغی فقط ..... ص : 92
قسم دوم: در آنکه ماده در عضوى دیگر بود ..... ص : 95
[183] نوع اول: در صرع معدى ..... ص : 95
[186] نوع دوم: در صرع طحال ..... ص : 97
[187] نوع سوم: در صرع مراقى ..... ص : 97
[188] نوع چهارم: در صرع که ماده‏اش در

اوعیه منى یا رحم باشد ..... ص : 97
[189] نوع پنجم: در صرع کبدى ..... ص : 98
[190] نوع ششم: در صرع معایى: ..... ص : 98
[191] نوع هفتم: در صرع اطرافى: ..... ص : 98
[195] قسم سوم: در صرع که سببش لسع عقرب

و زنبور بود یا قوت حس دماغ باشد: ..... ص : 100
[196] نوع اول در صرع لسعى ..... ص : 100
[197] نوع دوم: در صرع«قوت حس دماغى» ..... ص : 101
فصل هفدهم: در سکته ..... ص : 105
قسم اول: در سکته امتلایى ..... ص : 106
قسم دوم: در سکته انقباضى ..... ص : 109
فصل هیجدهم: در استرخاء و فالج ..... ص : 111
اسباب کلى این دو بیمارى ..... ص : 112
[212] اسباب سده، ..... ص : 112
فصل نوزدهم: در تشنج ..... ص : 121
عقال ..... ص : 121
تشنج رطب ..... ص : 121
تشنج یابس ..... ص : 123
تشنج ایذایی ..... ص : 124
فصل بیستم: در تمدد و کزاز ..... ص : 128
[229] اما اسباب تمدد و کزاز، بسیار است: ..... ص : 128
فصل بیست و یکم: در رعشه ..... ص : 132
فصل بیست و دوم: در خدر ..... ص : 137
فصل بیست و سیم: در لقوه ..... ص : 141
قسم اول: در لقوه تشنجى ..... ص : 141
قسم دوم: در لقوه استرخایى ..... ص : 143
فصل بیست و چهارم: در اختلاج ..... ص : 149
فصل بیست و پنجم: فیحدج ..... ص : 151
فصل بیست و ششم: در زکام و نزله ..... ص : 152
[269] اسباب جزئیه این مرض، پنج است: ..... ص : 152
فصل بیست و هفتم: در عصابه ..... ص : 159
فصل بیست و هشتم: در مرض دماغى کثیر الوقوع که

مسمى است به خس ..... ص : 161


 --------------------------------------------------------------------------------


 طب أکبرى ؛ ج‏1 ؛ ص10

طب أکبرى، ج‏1، ص: 10

[5]

فصل اوّل: در صداع‏[1]

[6] «صداع»، درد سر را گویند که متعارف و مشهور است.

سببش «سوء مزاج مختلف»[2] یا تفرق اتصال است در اعضاء حسّاسه سر. و اعضا سر همه ذى حس است؛ مگر جوهر دماغ و عظم [آن‏]. و این مرض به‏حسب اختلاف سبب و خصوصیت علاج، منقسم مى‏شود به: «ساذج» و «مادى» و «مشارکىّ» و «ضعف دماغى» و «قوّت حسّ دماغى» و «یبسى» و «عرضى» و «ورمى» و «جماعى» و «حمّامى» و «سقطى» و «ضربى» و «بیضى» و «بحرانى» و «شمسى» و «سدّى» و «دودى» و «تزعزعى» و «عقب نومى» و «شقیقى». اما «ریحى»، در «مادى» داخل است؛ زیرا که ماده [را] هم بر اخلاط اطلاق مى‏کنند و هم بر ریح. و اگرچه ورم نوعى از سوء مزاج است، اما از آنکه من وجه [یعنى از جهتى‏] فرق است میان هر دو و آن، آن است که ماده آماس در خلال اجزاء عضو پراکنده و جاى یافته باشد و اجزاى عضو درهم کشیده على‏حده ذکر یافته [است‏].

[7]

قسم اوّل: در صداع ساذج‏

[8] یعنى آنکه از مجرد تغیر مزاج عارض شود؛ بى‏توسط ماده. و این، بر دو نوع است:

یکى: آنکه حارّ بود[3]

موجبش یا اسباب خارجیه است، یا داخلیه:

[9] امّا آنچه از اسباب خارجیه بود چون ملاقات حرارت آفتاب و آتش علامتش:

تقدم سبب است و حرارت ملمس و اعتدال بول و براز و خشکى دهن و خیاشیم [یعنى بیخ بینى‏] و عطش و دوىّ [یعنى طنین در گوش‏] و عدم ثقل و تمدد در سر و منتفع شدن به‏

طب أکبرى، ج‏1، ص: 11

چیزهاى سرد.

علاج: آن است که تعدیل و تبرید هوا کنند و در مساکن بارد رطب سکونت ورزند و به طیوبات بارده، چون صندل و بنفشه و گلاب و کافور، جایگاه را بیارایند و بنفشه و کافور و سیب ببویند. [و] اگر از این تدبیر ساکن نشود، چیزى که بالفعل و القوه سرد باشد.

چون روغن گل با آب سرد آمیخته، و روغن بنفشه و نیلوفر و کدو [که‏] در برف سرد ساخته [باشند]، بر سر ریزند. و هرچه از اشیاء مایعه بر ظاهر عضو ریزند به ادرار، آن را «نطول» گویند و این ریختن را «تنطیل». و اگر ریختن به ادرار نباشد بلکه اندک‏اندک ریزند، این را «سکوب» خوانند.

آنجا که سبب قوى بود، سرکه و گلاب و روغن گل‏[4] بر «یافوخ» یعنى تارک سر استعمال کنند. به طریقى که گفته شود. و در عمل آوردن ادویه موضعیه شدید البرد، آن گاه رخصت است که بخارات کمتر باشد؛ زیرا که اگر بخارات بسیار باشد، لازم است که در نطول روغن بابونه [به‏] مقدار ثلث بیفزایند تا از مضرّت حبس اشیاء بارده که باعث استحقان [یعنى حبس‏] ابخره و عدم تحلیل است ایمن باشد. و همچنین [است‏] در زنان و خصىّ و صبىّ که شدت تبرید ممتنع است، همین رعایت [را] مرعىّ دارند که تا حاجتى قوى نیفتد، سرکه را کار نفرمایند؛ خاصّه بر مؤخّر سرکه اجتناب از استعمال مبردات خصوصا از سرکه از واجباتست. قال جالینوس: «لا ینبغى ان یبرّد مؤخر الرّاس؛ فانه یضرّ بمنشأ العصب»[5].

طریق استعمال سرکه و غیره بر «یافوخ» آن است که موى آنجا [را] بتراشند و از «قمحدوة» یعنى بلندى پس سر تا حاجبین احاطه کنند از خمیر یا مانند آن، و ادویه را در احاطه پر سازند و زمانى شایسته بدارند. و «تغریق» سر همین است.

تقدیر ترکیبش به‏حسب احتیاج است؛ مثلا اگر تبرید به اعتدال مطلوب باشد، سرکه [را یک‏] چهارم حصه روغن بگیرند و الّا، موافق [و] مساوى روغن گل یا زیاده کنند. و

طب أکبرى، ج‏1، ص: 12

این صنعت‏ها موقوف بر رأى طبیب حاذق است. و باید که سرکه بسیار کهنه نبود و روغن گل در آفتاب ترتیب داده بود نه بر آتش و یک سال بر وى نگذشته باشد. و گلاب که از خوش‏بوترین اقسام بود مقدارش آن است که بر مقدار سرکه و روغن گل غالب باشد و تخصیص وضع دوا بر یافوخ از آنست که: استخوان این محل، نرم است و رقیق. و ایضا، در این موضع، درز اکلیل است [و] به این دو سبب اثر دوا به سرعت نافذ مى‏شود.

[10] بیان اغذیه مناسب این مرض: هرچه بارد رطب بود، نافع است؛ چون مزوّره که ترتیب داده باشند از شعیر و ماش و قرع و اسفاناخ و گشنیز تر و شیره مغز بادام و مزوّره که ساخته باشند از عدس مقشّر و سرکه و شیره و شکر و بادام. و مزوّره، عبارتست از شورباجات بى‏گوشت.

[11] آنچه از اسباب داخلیه بود؛ چون تناول اشیاء حاره؛ مانند حلبه و فلفل و ضارّه دماغ، مثل حمز و تمر و سیر و پیاز. علامتش تقدم سبب است و تغیّر حواسّ و سوء فکر و کمى خواب و قلق و یبس خیشوم یعنى اقصاء و اصل بینى و قلق، عبارتست از انتقال علیل از شکلى به شکلى، ساعت به ساعت.

علاج: نیلوفر و صندل و حضض و مامیثا و قدرى کافور در آب خیار و کدو و کاهو و گشنیز و گلاب و روغن گل آمیخته [و] بر سر طلا کنند. و قرص انزروت‏[6] طلا کردن در تبرید دماغ اثر تمام دارد. و شراب نیلوفر و بنفشه و عناب و تمر هندى و قرص که از «مغز تخم خیارین و مغز تخم کدوى شیرین و گشنیز خشک و طباشیر و تخم کاهو و ترنجبین و خرفه ساخته باشد» بنوشند. و عصارات بارده، چون شیره کاهو و بید و خرفه بر سر ریزند. و روغن‏هاى سرد که قابض نباشد بمالند و روغن را دهن گویند و روغن مالیدن را تدهین. و استعمال مخدّرات چون یبروج و بیخ لفاح و افیون احتراز نمایند، مگر عند الضرورة؛ زیرا که اشیاء مخدّره بر سر به کار بستن مورث ظلمت بصر و دیگر آفات است و باشد که هلاک سازد؛ کما قال «الطبرى»: «انى رأیت طبیبا یبرّد هذا الصّداع بالخلّ و الأفیون و الکافور، و کان بإمراة حاملة أسقطت الجنین و أسکتت و هلکت بعد إثنین و سبعین ساعة»[7].

طب أکبرى، ج‏1، ص: 13

[12] بیان اغذیه موافقه این علت: ماء الشعیر و مزوّره که ساخته باشند از ماش و کدو و خیار اسفاناج و گشنیز تر و اگر مانعى [از استعمال ترشى چون سرفه، نزله و ضعف سینه‏] نباشد. مزوّره را از تمر هندى یا انار ترش یا نیشوق ترش کنند؛ که به غایت مفید است. و بباید دانست که در امراض حاره، ماء الشعیر موافقتى تمام دارد، بهر آنکه سرد است و منضج اخلاط محترقه و منقّى معده و سهل النّفوذ در بدن و لذید و معتدل الغذا و مسکّن عطشن [است‏]. و باوجود این همه خصایل، مهیّج اخلاط فاسده نیست و در معده زیادتى و نفخ نمى‏آرد؛ خاصه اگر شعیر جیّد بود. و علامت جیّدى وى آن است که هنگام پختن منتفخ گردد و متعفن نشود و آب آن، سرخ‏رنگ برآید. و فربهى شعیر نیز از نشان جودت است در اکثر طریق پختنش این است که شعیر جیّد مقشّر در آب شیرین صاف به آتش ملایم بپزند و کف برگیرند تا که پخته شود؛ و پس، آن آب صاف کرده به کار برند. و در موازنه آب حکما را اختلاف است: نزد بعضى ده چند شعیر؛ و نزد بعضى، بیست و چهار چند است. و قال الشیخ: «اجود ماء الشعیر أن یکون الماء قدر عشرین سکرجه، و الشعیر سکرجة واحدة»[8]. امّا اتفاق جمهور بر چهارده چند است.

دوم: آنکه بارد بود[9]

سببش نیز، خارجى است یا داخلى.

[13] امّا آنچه خارجى است، ملاقات هواى سرد است، و مصادفت برف، و در آب سرد غوطه زدن، و باشد که نزول در میان میاه حمّات موجب این صداع گردد. و «حمّات»، جمع حمّه است. و «حمه»، بالفتح و التشدید، عیون حارّه را گویند؛ چون چشمه کبریتى و نطرونى و بورقى و ملحى و مانند آن. امّا وجه حدوث صداع بارد از اغتسال در آب‏هاى مذکوره آن است که: میاه مزبور، به واسطه حرارت ذاتى متخلخل مى‏کند مسامّ بدن را و از جهت تناسب جذب مى‏نماید حرارت باطن را که به سبب تخلخل و انجداب بالضّرور تحلیل مى‏پذیرد حرارت و بدن سرد مى‏شود. پس دماغ که مزاج سرد دارد و در مقابل عضو

طب أکبرى، ج‏1، ص: 14

مشارک الاعضا- یعنى معده- است متاذّى مى‏گردد به ایذائى که مسمّى است به صداع.

علامت این صداع، وجود یا تقدم سبب است و میل وجع در پس سر و استلذاذ به هواى حارّ و دیدن آفتاب و نار و خبط که حالتى است مانند حیرت و هیمان و تبلّد حواس نیز از نشان این مرض است؛ و لهذا آن صداع را «خبطه» گویند.

علاج: بهر تسخین سر، «تکمیدات»[10] و «انکباب»[11] و «استحمام» به کار برند. و روغنهاى گرم چون روغن سوسن و یاسمین و مرزنجوش نیم‏گرم بمالند. و اگر اسفنج یا صوف به روغن‏هاى مذکوره تر کرده [و] بر تارک گذارند، بهتر باشد. و به طبیخ بنفشه و سپستان و تخم خطمى و کتان و انجیر و ترنجبین آمیخته، طبع را ملایم کنند و تقلیل غذا نمایند. و نخوداب کبک و تیهو و زیره و دارچینى تناول نمایند.

[14] آنچه داخلى است، [سبب آن‏]، نوشیدن آب شدید البرد است و مانند آن [و] هرچه برودت قوى داشته باشد، بالفعل و بالقوة.

علامت آن، مقارنت سبب است. و برد ملمس و از رسیدن گرمى و پوشیدن سر نفع یافتن.

علاج: طبیخ بابونه و اکلیل و نمّام و مرزنجوش و صعتر و فودنج و شیح ارمنى بر سر ریزند، گرم‏گرم [و] به‏حسب برداشت طبیعت. و ایضا برین طبیخ، انکباب کنند. و نسرین و سوسن و مشک و عنبر و عود و نرگس و یاسمین و زهر نارنگ و ریحان و مانند آن از طیوب حارّه ببویند. و جندبیدستر و حبّ الغار و قسط و کبابه در آب سداب و گلاب آمیخته، و ضماد نمایند. و از مندیل کثیف، سر را پیچیده دارند؛ خاصه هنگام انکباب.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 15

[15] [تنبیه‏]: امّا سوء مزاج رطب ساذج و یابس ساذج [در دماغ‏]، باعث الم نمى‏تواند شد بالذات على مذهب صحیح [یعنى بنا بر قول صحیح که قرشى هم بر این است‏].

[16]

قسم دوّم: در صداع مادى‏

[17] [صداع مادى‏]، یعنى خلطى و ریحى. و «خلط»، جسمى است رطب سیّال که حاصل مى‏شود از اول استحاله غذا. و غذا آن است که جزو بدن تواند شد.

[18] اکنون، بدان که غذائى که وارد بدن مى‏شود تا آن‏وقت که جزء تمام اعضا گردد، او را «چهار استحاله» لاحق مى‏شود، و هر استحاله را «نضج» گویند. و در هریک، خلاصه و فضله از یکدیگر متمیّز مى‏شود. خلاصه، جهت تغذیه [بدن‏] محفوظ ماند. و فضله، به طریق اسهال یا ادرار بول یا عرق یا وسخ یا چرک مندفع شود:

«هضم اول» نزد جمهور از آن زمان است که در مضغ مى‏آید تا که در معده قرار گیرد و مشابه کشک غلیظ شود این را «کیلوس» گویند. و در این استحاله، از صورت نوعیه نمى‏برآید؛ زیرا که طعم غذا باقى باشد. «و یعرفه المقیى‏ء» [یعنى طعم آن غذا را فرد قى‏ء کننده مى‏فهمد].

«هضم دوم» در کبد است. و این، عبارت است از استحاله کیلوس به اخلاط.

«هضم سوّم» در عروق است. و آن، کنایت است از استحاله اخلاط به اعضاء، حسب مزاج فقط.

«هضم چهارم» در اعضا است. و آن، مراد است از استحاله رطوبت و ماده که مشابه اعضا شود به اعتبار هیأت و صورت. و این هر سه هضم را «کیموس» گویند. در این مختصر، به همین‏قدر بسند افتاد.

«خلط» چهار است: «دم» و «صفرا» و «بلغم» و «سودا». دم، یعنى خون [که‏] گرم و تر است. و صفرا، یعنى تلخه [که‏] گرم و خشک است. بلغم، سرد و تر [است‏]. و سودا، سرد و خشک. و مراد از خشکى صفرا و سودا، خشکى بالقوه است، نه بالفعل.

[19] علامت صداع دموى‏

[12]: سرخى چشم و روى است و تهبّج وجه و أجفان و عظم نبض و غلظ بول و حدوث ثقل عظیم و ضربان در سر و کثرت نعاس، یعنى پینکى.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 16

علاج: رگ قیفال زنند. و بر ساق، حجامت کنند با شرط- شرط، پاکى زدن را گویند-.

و به مطبوخ عناب و آلو و نیشوق و سپستان و تمر هندى و بنفشه و شاهتره که ترنجبین در آن آمیخته باشند، طبع را ملایم سازند. و شربت‏هاى مطفیه خون چون شراب عناب و نیلوفر و آلو بنوشند.

پس از تنقیه، آرد جو و طحلب با عصاره بید و اندکى سرکه آمیخته [و] طلا کنند.

و عصاره کاهو و خرفه و کدو با روغن گل و شیر زنان یار [یعنى مخلوط] نموده [و] در بینى کشند، و «استنشاق»، همین است. و اگر این را تسعیط کنند یعنى در بینى چکانند اقوى باشد. و آب خیار و کاهو و گشنیز تر و روغن گل و اندکى سرکه در شیشه گلو گشاده بریزند و بجنبانند و هر ساعت ببویند و «لخلخه»، این است.

[20] بیان اغذیه [مفید صداع دموى‏]: مزوّرات حامضه که از آلو و زردآلو سازند، یا تمر هندى و اندکى شکر، یا از عدس مقشّر و آب انار ترش یا آب غوره یا از ماش مقشّر و اسفاناخ و کدو و آب نارنج، همه مفید است. امّا آنجا که سرفه بود، بر ماء الشعیر اقتصار ورزند و گرد ترشى نگردند.

[21] علامت صداع صفراوى‏

[13]: شدت حرارت ملمس و خشکى خیاشیم یعنى منخرین و تلخى دهان و تشنگى و سرعت نبض و صفرت [و] صفاء بول و صفرت روى بود.

علاج: بهر تنقیه صفرا، هلیله زرد و کابلى و آلو و زبیب و عنّاب و اصل السّوس و تمر هندى و سپستان بجوشانند و ترنجبین و مغز فلوس در آن حل کنند و بپالایند و بنوشند. و اگر به جاى ترنجبین شیر خشت کنند، بهتر باشد.

پس از تنقیه، بهر تبدیل مزاج، اطلیه و سعوط و لخلخه و جز آن از تدابیر مبرّده که در دموى گذشت به کار برند. و سبوس گندم و خطمى و بنفشه در آب جوشانند و پاشویه کنند.

[22] هرچه از اغذیه در دموى گذشت تناول کنند.

[23] [فایده‏]: بباید دانست که در صفراوى، در تبرید بیشتر کوشند و در دموى، در تحلیل.

[24] علامت صداع بلغمى‏

[14]: گرانى سر است و کدورت حواس و بسیارى خواب و

طب أکبرى، ج‏1، ص: 17

برودت ملمس و رطوبت منخرین و دهن [و] دیر ماندن مرض و بطوء نبض و بیاض و غلظ بول. اما غلظ بول را دو سبب است: یکى، آنکه ماده کثرت پذیرد و خودبه‏خود مندفع شود. دوم، آنکه از دفع طبیعت بود. [اما] آنچه از کثرت بود، نشان وى آن است که بول مشابه منى باشد و به رنگ رصّاص بود. و آنچه از دفع طبیعت بود، نشان وى آن است که در روزهاى بحران [که شرح بحران در آخر بحث تب‏ها ذکر خواهد شد] افتد، و پس از آن خفّت و راحت رو دهد.

علاج: بهر نضج ماده، ماء الاصول و منضجات بلغم چون بادیان و اصل السوس و گلقند و مانند آن بنوشند، و پس از ظهور نضج، «ایارج» یا «سفرجلى مسهل» [که آن‏ها را] به سقمونیا و شحم حنظل تقویت داده [باشند] دهند تا بدن پاک شود. بعده [یعنى پس از آن‏]، ایارجات و شبیارات که مخصوص در تنقیه سراند به کار برند: صفت حبّى که در تنقیه سر مخصوص است: صبر، تربد، انیسون، مصطکى، سقمونیا و نمک هندى، از هر یک به‏حسب احتیاج بگیرند و کوفته و بیخته، به عسل آمیخته [و] به‏قدر نخود حبّ‏ها سازند و موافق حاجت به کار برند. صفت حبّ شبیار: صبر، مصطکى، تربد، غاریقون، ملح هندى و انیسون، با عسل یا آب برگ اترج یا آب فقط حبّ سازند و وقت خفتن دهند؛ و لهذا به «شبیار» مسمّى است. ایضا براى تنقیه سر از ایارج و سکنجبین یا از خردل و عاقرقرحا و مرزنجوش و صعتر که در عسل و «مرى» آمیخته باشند، غرغره کنند.

پس از تنقیه سر، تبدیل مزاج نمایند و به أضمده نطولات و کمادات و شمومات که در بارد ساذج ذکر یافته [است‏]. و بابونه و شبت و اکلیل الملک بجوشانند و سر [را با آن‏] بشویند. و طبیخ سداب و بابونه و مرزنجوش و پودنه و روغنهاى گرم در بینى و گوش چکانند. و این را «تقطیر» گویند. و ادویه تقطیر را «قطور» و تدبیر عطسه آوردن را «عطوس» گویند. و این، دو نوع است: یکى، آنکه جندبیدستر و فرفیون در آب چغندر یا آب مرزنجوش حل کرده [و] در بینى چکانند. دوم، آنکه کندش و تربد و جندبیدستر [را] باریک [یعنى به صورت پودر] سائیده [و] در خریطه [یعنى پارچه‏] کنند و هرگاه که عطسه آوردن خواهند، ببویند.

[25] غذا، همان است که در بارد ساذج گفته شد و نخودآب و شیره قرطم که به فارسى، «خسکدانه» گویند، اولیتر [است‏].

طب أکبرى، ج‏1، ص: 18

[26] علامت صداع سوداوى‏

[15]: ثقل سر است و خشکى آن و کمودت و تیرگى رنگ و بى‏خوابى و دقت [زیاد] و بطوء نبض و رقت و بیاض بول. و این، تا آنگاه است که ماده [یعنى سودا]، خام باشد؛ زیرا که بعد از نضج تامّ، بول سیاه و غلیظ القوام مى‏شود. و جفاف تمام بدن نیز از علامت این قسم است اگر سودا در بدن منتشر باشد.

باید دانست که: ثقل سر در صداع سوداوى نسبت به بلغمى کمتر مى‏باشد.

علاج: بهر نضج ماده، طبیخ بسفایج است و اسطوخودوس و زبیب و گاوزبان و بادرنجبویه و آلو و افتیمون به ترنجبین آمیخته [و] دهند.

[27] [فایده‏]: «لا یخفى علیک انّ السّوداء بطى‏ء النّضج من سایر الأخلاط زمانا»[16]. و بعضى نضج صفرا [را] تا سه روز، و نضج بلغم [را] تا ده روز، و نضج سودا [را] تا پانزده روز مقرر کرده‏اند؛ لیکن در همه حال و به جمیع محالّ، راست نیاید؛ کما هو ظاهر.

به‏هرحال، هرگاه ماده پخته شود و ظهور آن از سیاهى و غلیظى بول پدید آید، تنقیه به ایارجات و «مطبوخ افتیمون» کنند. و با این، بگیرند [این‏] حبّ [را]: افتیمون، بسفایج، غاریقون، اسطوخودوس و ایارج و تربد، در آب بادیان حبّ سازند و به‏قدر احتیاج دهند.

پس از تنقیه تامّ، بهر تبدیل مزاج، بابونه و اکلیل الملک و مرزنجوش با روغن گل یاسمین آمیخته [و] ضماد نمایند. و طبیخ بابونه و اکلیل و صعتر و شیح و گاوزبان و برگ چغندر و نخاله گندم بر سر ریزند. و نرگس و عنبر و مشک و مانند آن بویند. و روغنهاى گرم [و] تر- چون روغن بابونه و سوسن و نرگس و مرزنجوش یا روغنهاى سرد چون روغن بنفشه و نیلوفر مرکب ساخته [و] بمالند. [و] اگر سوداى طبیعى باشد، بهر تبدیل، هرچه قلیل الحرارت بود و میل [به‏] برودت داشته باشد به کار برند. و اگر سوداى احتراقى باشد، دست از تسخین کوتاه دارند و به بارد رطب متوجه باشند.

[28] بیان اغذیه [مفیده‏]: بیض نیمبرشت، ماکیان، تیهوج و درّاج که همراه نخود پخته باشند، موافق است. و پس از اکل غذا چون یک ساعت بگذرد، جوارشات معتدل و مفرّح خورند. بهر تجوید هضم بعد از خوردن طعام اضطجاع [یعنى خوابیدن‏] بر پهلوى چپ‏

طب أکبرى، ج‏1، ص: 19

[را] لازم دانند؛ زیرا که این عمل، به واسطه اشتمال جگر بر معده معاون هضم است. و ترک ریاضت [را] واجب فرمایند. و آنجا که سوداى محترقه باشد، غذا نیز برحسب آن باید [داد].

[29] علامت صداع ریحى‏

[17]: آن است که درد، منتقل بود. و در سر، تمدد [ى‏] محسوس شود بى‏ثقل. و در گوش، دوىّ [یعنى طنین‏] عارض شود.

علاج: بهر تحلیل ریاح غلیظ که در سر محتقن است، طبیخ شبت و برنجاسف و صعتر و مرزنجوش و رازیانه بر سر ریزند نیم‏گرم. و سداب تر و رازیانه ببویند. و به فلفل و جندبیدستر عطسه آورند. قال بقراط: «العطاس، یشفى الصّداع الکاین من ریح غلیظ»[18].

و صبر و کندش و زعفران و فلفل ابیض و مشک [را] با آب مرزنجوش حل کرده [و] در بینى چکانند. و به مسهلات بلغم، طبع را ملایم سازند، تا مادّه که مولّد ریح باشد مستفرغ شود.

[30] [اغذیه مفیده‏]: گوشت ماکیان [را] همراه نخود و کمّون و دارچینى و لبّ قرطم پخته تناول کنند. و از چیزهاى بادانگیز پرهیز نمایند.

[31] قسم سوّم:______________________________
در صداع شرکى‏[19]

این، مشتمل است بدانچه از معده بود، یا از رحم، یا از کلیه، یا از ساق، یا از قدم، یا از عضد، یا از ساعد یا از عقب [پا] و کف [پا] و یا ساعد و کف [دست‏][20] یا از کبد، یا از طحال، یا از حجاب حاجز، یا از مراق، یا از صلب.

[32] نوع اول: در صداع که به سبب مشارکت معده عارض شود

باید دانست که هرگاه سوء مزاج ساذج در معده لاحق شود یا مجتمع گردد اخلاط در وى، باشد که صداع غالب شود به سبب مشارکت که فى‏مابین معده و سر است. اما آنچه:

[33] از سوء مزاج ساذج [معده‏] بود، علامتش غلبه صداع است در شکم‏سیرى، و خفت‏

طب أکبرى، ج‏1، ص: 20

آن در تهى شکم؛ لیکن در صداع سوء مزاج ساذج حارّ [معده‏]، گاه باشد که در حالت گرسنگى هم به شدت بود به‏واسطه استیلاء حرارت. دیگر علامات سوء مزاج، در امراض معده به تفصیل ذکر یافته مطالعه نمایند.

علاج: اصلاح حال و تبدیل مزاج معده کنند به‏حسب حرارت و برودت که در باب معده مرقوم است.

آنچه از اجتماع ماده بود، علامتش نیز از نشان آن ماده پوشیده نیست؛ مثلا:

[34] اگر صفرا در معده گرد آید، علامتش: غثیان است و زردى چشم، و تلخى دهن، و پیچش معده، و تشنگى، و پس از قى‏ء صفراوى تسکین یافتن.

علاج: قى‏ء به سکنجبین و آب گرم کنند و پس از آن در تطیفه و تسکین حرارت سر و معده کوشند. و ایضا هر دو عضو را به مقویات قوت دهند. و مقویات سر، در صداع صفراوى بالا مذکور شد. و مقویات معده، ربوب قابضه است؛ چون ربّ بهى و غوره و انار و زعرور و اگر تبرید و قبض بیشتر مطلوب باشد، طباشیر و گل سرخ و گل ارمنى باریک ساخته [و] در ربوب آمیزند.

[35] [نکته‏]: رب، آن است که از چیزى مائیت کشند و فقط بجوشانند بى‏امتزاج چیزى دیگر تا به ربع آید. و گاه باشد که چون به نصف آید یا به ربع، [با] هم چندان [آن‏] قند آمیزند و باز جوش دهند تا غلیظ شود.

[36] اگر بلغم در معده مجتمع گردد، علامتش نفخ معده است، و تقدم تخمه، و کثرت لعاب، و تهوع، و پس از قى‏ء بلغمى راحت یافتن، و آروغ ترش آمدن. آروغ را به تازى، «جشاء» نامند.

علاج: قى‏ء کنند به طبیخ شبت و فجل و اصل السّوس و سکنجبین عسلى. و بهر اسهال، حبّ ایارج [را] تناول نمایند.

پس از تنقیه، قوت دهند معده را به تلطّف تدبیر و خوردن جوارشات گرم.

[37] اگر سودا در معده جمع آید، علامتش حرقت معده است و کثرت اشتها و به قى‏ء سوداوى خفّت یافتن.

علاج: نضج ماده کنند به «طبیخ افتیمون» و مانند آن. و پس از نضج، تنقیه معده نمایند سودا. صفت حبّى که در اخراج سودا مخصوص است و کثیر النفع: هلیله سیاه، بسفایج،

طب أکبرى، ج‏1، ص: 21

اسطوخودوس، افتیمون، غاریقون، حجر لاجورد مغسول و سقمونیا، از هریک مقدار مناسب [که‏] به آب بادرنجبویه حبّ‏ها سازند و به‏حسب حال بدهند.

[38] [فایده‏]: سقمونیا که به پارسى محموده گویند، بى‏اصلاح به کار نبرند اصلا، و طریق اصلاح سقمونیا آن است [که‏]: بگیرند سیب یا بهى و اندرون آن کاواک [یعنى تهى‏] کنند و سقمونیا [را] در کتان بسته [و] در وى گذارند، و باقى کاواکى را از اجزاء مستخرجه پر سازند، پس آن را در خمیر گیرند و در تنور نهند تا که خمیر سرخ شود، بعده [یعنى پس از آن‏] برآورده [و] به کار برند. و این سیب و این بهى نیز مسهلى قوى است. اما اگر با بنفشه صلایه نمایند، کار مشوى مى‏کند و از اصلاح دیگر مستغنى سازد. و با آب بهى صلایه کردن و به ایارج «فیقرا» یار [یعنى مخلوط] نمودن [نیز] همین حکم دارد. [خلاصه اینکه‏] طریق اصلاحش بسیار است و در این مختصر، به همین‏قدر کفایت رفت.

[39] اگر ریاح در معده متولّد شود، علامتش: تقدم وجع معده است و سکون صداع به سکون وجع معده و به [تناول‏] اطعمه نفّاخ ضرر یافتن، و درد منتقل بودن، و از تارک سر ابتدا نمودن. و این علامت آخره [یعنى آخرى‏] در سایر اقسام صداع که به شرکت معده باشد، یافته مى‏شود «لمحاذات الیافوخ بالمعدة». [یعنى به جهت مقابل هم بودن یا فوخ و معده‏].

علاج: تحلیل نفخ کنند و ماده آن را که بلغم است استفرغ سازند و معده را تقویت دهند. و بهر استفراغ، آنچه در بلغم گفته شد استعمال فرمایند. و بهر تقویت و تحلیل، «کمّونى» و «فودنجى» و مانند آن تناول کنند. و بسیار باشد که تقویت و تحلیل [از] استفراغ بى‏نیاز سازد.

[40] اگر ضعف فم معده سبب صداع شود، علامتش آن است که در شکم تهى و پس از بیدار شدن از خواب شب، صداع ازدیاد پذیرد.

علاج: هر صباح، نان در آب‏غوره یا ریباس یا سماق و یا انار دانه تر کنند و لقمه [اى‏] چند بخورند. «لا یخفى علیک انّ القوابضات المذکورة، یقوّى المعدة و یسکّن الابخرة و یقمع الصّفراء»[21]. و هرگاه مزاج معده با وجود ضعف سرد باشد، نان را پس از تر کردن‏

طب أکبرى، ج‏1، ص: 22

در حموضات به انیسون و کمّون و نانخواه و زعفران و عود و قرفه بیالایند و تناول نمایند، حتى یحصل القبض مع التسخین [یعنى تا قبض و گرمى حاصل شوند]. و آنجا که از حموضات مانعى باشد چون سعال و جز آن لقمه را در «جلّاب» که از قند و آب شیرین و گلاب ساخته باشند تر کرده [و] خورند.

[41]

نوع دوم: در صداع که به مشارکت رحم و کلیتین و ساقین و قدمین و یدین و طحال و کبد و حجاب حاجز و مراق و صلب حادث شود

سبب این، وقوع آفتى است در عضوى از این اعضا و به سبب مشارکت یا به واسطه ارتفاع بخارات، صداع لاحق شود. و هریک را علامت است على‏حده: مثلا:

آنچه از رحم بود، علامتش لزوم وجع است در مقدم سر، بلکه در وسط یافوخ.

آنچه از کلتیین بود، علامتش لزوم وجع است در موخّر سر.

آنچه از طحال بود، علامتش وجود وجع است در یسار سر.

آنچه از کبد بود، علامتش ظهور وجع است در یمین سر.

آنچه از حجاب حاجز بود، علامتش آنست که وجع در وسط سر بود، مایل به قدّام.

و بیان حجاب حاجز، در امراض سینه خواهد آمد.

آنچه از مراق بود، وجع در قدام نزدیک ناصیه [است‏]. و مراق، در امراض صفاق گفته خواهد شد.

آنچه از صلب باشد، وجع در موخّرترین اجزاء سر. و به همین [علامت است که‏] فرق مى‏کنند در صلبى و کلیتى.

آنچه از ساقین و قدمین و یدین بود، علامتش آنست که محسوس شود که چیزى مانند مورچه از این موضع متحرک مى‏شود و به جانب سر متصاعد مى‏گردد.

علامات [ى‏] که در جمیع اقسام شرکى مذکور مقام باشد، این است که: نخستین، ظاهر شود آفت در عضوى از این اعضا و بعد از آن صداع لاحق گردد.

علاج: آنچه از قدمین و ساقین بود، فصد صافن کنند و بر ساق محاجم نهند. و به «حبّ اصطمخیقون» بدن [را] پاک کنند. و هنگام صداع، پاى‏ها را از بن ران تا کف پا بربندند و کف پا را به روغن خیرى بمالند و پاشویه [اى‏] که در صداع صفراوى مذکور شد استعمال نمایند.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 23

آنچه از یدین بود، بهر تنقیه بدن، «حبّ اصطمخیقون» دهند. و بهر تنقیه نفس عضو، هرجائى که مبداء حرکت بخار باشد [را] حجامت نمایند. و هنگام هیجان صداع، بازو بربندند.

آنچه از دیگر اعضا بود، علاج هریک، تقویت و تنقیه آن عضو است؛ چنانچه در جایگاه خویش ضبط یافته و این بحث در صرع شرکى نیز ذکر یافته است مع فواید زاید

[42]

قسم چهارم: در صداع ضعف دماغى‏[22]

علامتش کدورت حواس است و ظهور آفت در افعال دماغى و حرکات ارادى و در این قسم، ادنى سبب چون تصاعد ابخره [در] نزدیک هضم غذا و استماع اصوات و شمیدن روایحات غیر قویه، موجب صداع مى‏گردد. و افعال دماغى، فکر است و تخیّل و تذکّر.

علاج: بهر تقویت دماغ، ماکیان و تیهو با نخود پخته و به زعفران و گلاب و دارچینى خوش‏بو ساخته [و] تناول کنند. و قرنفل و گلاب طلا سازند. و روغن گل مالند. و سیب و عنبر و زعفران و گلاب ببویند. و اگر سوء مزاج ساذج نیز یار [یعنى همراه‏] باشد، تبدیل مزاج کنند بدانچه به بالا مفصل ذکر یافته. و اگر سوء مزاج مادى مع الضّعف مرکب بود، تنقیه را بر تقویت مقدم دارند.

[43]

قسم پنجم: در صداع قوت حس دماغى‏[23]

علامتش سرعت انفعال است از ادنى سبب که محسوس شود با وجود ذکاء حس و سلامت افعال دماغى. و در این قسم، به جهت پاک بودن دماغ از فضول، رمص و وسخ و مخاط و مانند آن هیچ نباشد.

علاج: در مکدّر ساختن حس کوشند. و آن، چنان باشد که اکارع و رؤوس یا[24] شعیر پخته تناول کنند. و هریسه- خصوصا از گوشت گاو- به غایت مفید است؛ امّا اگر هاضمه ضعیف باشد بر خوردن بقول بارده- چون برگ کاهو و خرفه و گشنیز تر قناعت ورزند. و گاه باشد که از این تدابیر، مقصود حاصل نشود و به استعمال مخدّرات حاجت‏

طب أکبرى، ج‏1، ص: 24

آید براى تکاثف حس و بهر این کار، نوشیدن شراب خشخاش و مانند آن هرچه مخدّر بود و مالوف طبع باشد نافع است. و باشد که به فلونیا احتیاج افتد. و طلا ساختن تخم کاهو و قشر خشخاش و افیون و بزر البنج و برگ قنّب و آب لفّاح سودمند است.

[44] [تبصره‏]: امّا ادّویه [مخدّره‏] طلا کردن، گاه باشد که به آفت عظیم انجامد؛ چنانچه بالا در حکایت «طبرى» ذکر رفت. بهر تقدیر اگر ضرورتى قوى افتد، قدرى از آن استعمال نمایند و افراط نکنند و آنجا که پس از استعمال مخدّرات احوال متغیر شود و حواسّ نقصان پذیرد، تدبیرش آنست که به زودى آب نیم‏گرم کثیر المقدار بر سر ریزند و دست از استعمال مخدّرات بازدارند.

[45]

قسم ششم: در صداع یبسى‏[25]

یعنى خوائى. و این را «صداع خفه» گویند. تسمیة له باسم عرضه [یعنى به جهت عرض این بیمارى که حالت تنگى نفس باشد، این نام را بر آن نهاده‏اند]-.

علامتش آن است که از پس استفراغ کثیر، یا از پس بیدارى مفرط، یا پس غم عارض شود. و استفراغ، خواه از سر باشد فقط چون نزله و رعاف و تجلب رطوبات به غراغر و مانند آن و خواه از سایر بدن چون قى‏ء و جماع و اسهال و فصد و ادرار و کذلک برآمدن خون از دیگر محال. و باشد که جوع مفرط و انقطاع ماده غذا به واسطه تحلیل رطوبات بدن، موجب این صداع گردد بى‏آنکه استفراغى کرده شود.

رازى گفته که این صداع به زنان بیشتر عارض مى‏شود [و] گفته‏اند که وجهش کثرت خروج خون است از نفاس یا حیض.

علاج: اغذیه مرطّبه جیّد الکیموس، چون کشک شعیر و ماکیان فربه و حریره که از نشاسته و روغن بادام ساخته بود، و ماء اللّحم که از گوشت گردن بزغاله شیر خورده ترتیب داده باشند تناول کنند. و روغنهاى مرطّب مثل روغن بادام و کنجد بر سر و بدن مالند. و روغن بنفشه و کدو و نیلوفر در بینى چکانند و مغز ساق گاو و پیه ماکیان و تیهو استعمال نمایند.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 25

[46]

قسم هفتم: در صداع عرضى‏[26]

که تابع حمّیات است.

علامتش آنست که چون تب آید، صداع عارض شود و چون تب زایل شود، آن نیز زوال پذیرد.

علاج این: علاج تب است و عند الشدّه، به‏حسب سبب در تسکین کوشند بدانچه ذکر یافت.

[47]

قسم هشتم: در صداع ورمى‏

علاج: بدان که آنچه از متورم شدن دماغ و اغشیه داخلى عارض شود، آن را سرسام گویند و این، در فصل على‏حده گفته خواهد شد و آنچه از ورم غشاء مجلّل قحف و پوست سر واقع شود، علاجش زوال سبب است چنانچه بارها ذکر یافته و خواهد یافت.

[48] قسم نهم: در صداع جماعى‏[27]

یعنى صداعى که عقب جماع عارض شود. و این، بر سه نوع است:

یکى، آنکه از کثرت استفراغ منى لاحق گردد. و استفراغ منى، بدترین استفراغ است و قوى‏تر است از استفراغ دیگر رطوبات. و این نوع، صنفى است از یبسى که مسّمى است به خفّه. و علامتش تقدم افراط جماع است؛ خاصه اگر بدن لاغر و نحیف بود؛ زیرا که مضرت جماع در تن آسوده کمتر پدید آید.

علاج این نوع به همان است که در یبسى گفته شد. و ایضا با آب شیرین اندک گرم غسل کردن، و روغن بنفشه در بینى کشیدن و شیر گاو نوشیدن، مفید است.

دوم، آنکه از ارتفاع بخارات عارض شود؛ زیرا که حرکات جماع، مهیّج بخارات است. و علامتش امتلاء بدن است و سایر علامات غلبه اخلاط.

علاج: تنقیه بدن کنند به‏حسب خلط. و پس از آن، تقویت سر کند تا قبول بخارات نکند.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 26

سوّم، آنکه اعصاب متاذى گردند از حرکات جماع و بدان سبب دماغ متالّم شود و درد سر پدید آید و سببش ضعف اعصاب است. و این نوع، به جوانان قوى اعصاب عارض نمى‏شود. و علامتش این است که بعد از جماع، بدن بلرزد و ظاهر شود ضعف در حرکات و دریابد علیل که دماغ وى منقبض مى‏گردد و کشیده مى‏شود: امّا اگر ضعف در مقدم دماغ بود، کشیده مى‏شود به خلف و اگر ضعف دماغ به خلف باشد، کشیده مى‏شود به قدّام و باشد که اذیت دماغ و انقباض وى به سکته و موت انجامد.

علاج: بهر تقویت سر که مبداء اعصاب است، جندبیدستر و روغن قسط آمیخته [و] بمالند. و گوشت بره به [کمک‏] مصالح خوش‏بو ساخته و مانند آن اغذیه مطیّبه تناول کنند و روایح طیبه ببویند.

[49]

قسم دهم: در صداع ضربى و سقطى‏[28]

موجب الم از ضربه و سقطه، یا مجرّد اذیت و نکایت است که لاحق شود به حجابى که بر قحف موضوع است. [و] یا ورم که عارض شود در جوهر دماغ و یا در اغشیه. [و] یا انشقاق که حادث شود در دماغ یا در حجب داخلى یا در غشائى که مجلّل است از خارج.

[و] یا کسر، که عارض شود در عظم سر و بدان سبب اغشیه متمدد کردند. [و] یا تزعزع [یعنى تکان خوردن‏] که لاحق شود دماغ را و سقطه و ضربه که موجب تزعزع دماغ گردد مهلک است در اکثر.

علاج آن: هرگاه سقطه و ضربه بر سر رسد و به کسر انشقاق نیانجامیده باشد و ترسند که از شدت وجع ورم حادث گردد، رگ قیفال یا اکحل گشایند اگر مانع نباشد[29]-. [و] بهر تسکین وجع و تبرید و تقویت سر، طرفاء و آس و آرد جو و گل ارمنى و مامیثا و آرد عدس و حضض و اقاقیا و صندل در آب لسان الحمل و روغن گل آمیخته [و] ضماد نمایند.

و در این باب، روغن گل به غایت مفید است [که به صورت‏] مالیدن و [یا] در ضماد آمیختن [استفاده شود] که مسکّن وجع است و مقوى سر. و اگر قدرى سرکه به روغن گل‏

طب أکبرى، ج‏1، ص: 27

آمیزند، بهتر باشد؛ زیرا که لطیف است [و] تا داخل قحف سرایت مى‏کند. امّا در استعمال سرکه آنگاه رخصت است که وجع شدید نبود. [و] ایضا به طبیخ عنّاب و خیار شنبر طبع را ملایم کنند تا ماده را از دماغ بازدارد. و حقنه لیّنه در این باب به غایت مفید است.

هرگاه تب ظاهر شود و اختلاط عقل پدید آید، نشان تورم دماغ باشد. [پس‏] در این حالت لازم است که اشیاى شدید القبض ضماد نمایند؛ چون طرفا و پوست انار و جوز السرو و دقاق کندر و گل سرخ تا مانع ازدیاد ورم گردد. و به علاج سرسام توجه نمایند.

هرگاه ضربه و سقطه به انشقاق انجامد، اگر شقاق در آن غشا بود که مجلّل [یعنى پوشاننده‏] قحف است، علاج جراحت به مراهم کنند پس از تبدیل سوء مزاج. و اگر شقاق در اغشیه داخلى بود، علاجش متعسّر است؛ خاصه اگر در حجابى باشد که مانیخس نام دارد. و اگر شقاق در جوهر دماغ افتد، علاجش اعسر [یعنى مشکل‏تر] است. و علت، اصعب و خطر، عظیم [است‏].

بالجمله، طریق علاج همان است که ذکر یافته و علاج کسر عظم، در آخر کتاب یاد کرده شود.

[50]

قسم یازدهم: در صداع بیضى‏[30]

این، صداعیست عسر الانقلاع [یعنى دیر ریشه‏کن مى‏شود و] شدید الصّعوبت [یعنى دیر علاج است‏] که مانند بیضه یعنى خود سلاح بر تمام اجزاء سر محیط باشد و لهذا «بیضه» و «خوده» گویند. و در ماهیت و حدّ این صداع، حکما [را] اختلاف است. آنچه «شیخ بو على سینا» مقرر کرده این است: «و هو صداع مشتمل لابث ثابت مزمن تهیّج صعوبته کلّ ساعة لادنى شى؛ حتى أن صاحبه یبغض الصوت و الضوء و المخالطه مع النّاس و یحبّ الوحدة و الظلمة و الراحة و الاستلقاء و یحسّ کلّ ساعة کأنّ راسه یطرق بمطرقه أو یجذب جذبا و یشقّ شقا»[31].

طب أکبرى، ج‏1، ص: 28

این صداع را شش سبب است: یکى، بخارات غلیظه که از اخلاط جدا شده بر دماغ آیند و زیر غشا [ئى‏] که مجلّل [یعنى پوشاننده‏] قحف است، یا زیر آن دو غشا که داخل قحف‏اند و محیط جوهر دماغ محتبس شوند. و اخلاط که بخارات از وى جدا شود، یا در سر مى‏باشد فقط، یا در دیگر اعضا. دوم، اخلاط ردیّه که محتقن شوند در امکنه مذکوره.

سوّم، فلغمونى که در نفس دماغ عارض شود. چهارم، حمره دماغ. پنجم، ورم بارد که در اجزاء اندرونى سر پدید آید. ششم، ریح غلیظه که در اغشیه مزبوره بند کرده بود.

[علائم‏]: این صداع را عموما و خصوصا پنج علامت است:

یکى، آنکه به ادنى سبب چون از حرکت خفیف و تناول مبخّرات و ملاقات مسخّنات و استماع اصوات، اشتداد پذیرد صداع.

دوم، آنکه بیمار از روشنایى متنفر باشد و تاریکى و تنهایى و راحت و سکون [را] دوست دارد. و هنگام شدت وجع، چشم نتواند گشود.

سوّم، آنکه در اصول چشم، وجع و تمدّد محسوس شود. و این، وقتى است که سبب در حجاب داخلى بود.

چهارم، آنکه وجه، متمدد بود و رنگ رو متغیر. و چون دست بر سر نهند، متأذّى شود. و این، آنگاه است که مادّه در حجاب مجلّل [یعنى پوشاننده‏] قحف باشد. و از تغیر رنگ رو استدلال توان کرد بر نوعیّت خلط.

پنجم، آنکه ضربان نباشد در این. و این، بر تقدیرى است که سبب صداع احتقان [یعنى حبس‏] ابخره [در] تحت الغشا بود فقط.

علاج: بعد [از] تفقد سبب و معرفت غلبه خلط، مستفرغ سازند خلط غالب را. و پس از تنقیه، تقویت دهند سر را به‏حسب واجب. و نشان غلبه هر خلط، مکرّر ذکر یافت.

این صداع، مقدمه نزول الماء است.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 29

[51]

قسم دوازدهم: در صداع بحرانى‏[32]

که در روز بحران واقع شود. و این، در امراض حارّه عفنه بیشتر باشد.

علامتش آنست که در «ایام باحورا» [که بحث آن در بحران که در آخر تب مذکور است خواهد آمد] بود. و باشد که بول، سفید و رقیق بود.

علاج: یارى دهند طبیعت را بر دفع ماده به‏حسب میل ماده و توجه طبیعت؛ مثلا:

اگر صداع با غثیان و تقلب النفس و دوار بود، قى‏ء کنند به سکنجبین و آب گرم یا به طبیخ اصل السوس و اصل الخیار و چغندر.

اگر در شکم، قراقر و نفخ بود و پوست شکم، سوزان و مضطرب باشد، طبع را ملایم نمایند به نقوع آلو و عنّاب و سپستان و زبیب دانه بیرون کرده و تمر هندى و شیرخشت یا شراب آلو یا تمر هندى یا شراب ورد مکرّر [یعنى گلابى که مکرّر آن را تقطیر کنند و] به آب سرد یار [یعنى مخلوط] کرده. و اگر بهر تلیین، عنّاب و سپستان و آلو و برگ چغندر و کشک شعیر و نیلوفر و بنفشه و نیشوق بجوشانند و ترنجبین و روغن کنجد مرکّب ساخته و حقنه کنند، بهتر باشد.

اگر علیل [در] پیش چشم [خود] شعاع و سرخى و خیالات سرخ یا زرد همى بیند، به رعاف آوردن کوشند. تدبیرش آن است که باطن بینى را به چیزهاى درشت بخراشند و سرکه بر سنگ گرم یا خشت گرم بریزند و بخارى که از او متصاعد شود در بینى کشند و اشیاء سرخ [را] پیوسته در نظر دارند. اگر مقصود حاصل شود، فبها و الّا، فوتنج برّى و فقّاح اذخر و کندش [را] باریک بسایند [یعنى پودر کنند] و در مراره ثور یعنى زهره گاو نر یا بز بسرشند و فتیله بدان آلوده کرده در بینى دارند.

اگر علیل را در کلیه و زیر اضلاع پشت ثقل محسوس شود، تدبیر ادرار بول کنند. و آن، این است که شیره تخم خیار و خربزه یا سکنجبین یا شراب بنفشه ممزوج ساخته [و] بنوشند.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 30

[52]

قسم سیزدهم: در صداع شمّى‏

یعنى آنچه از رایحه مزابل و مستنقعات‏[33] و از بوییدن اشیاء گرم عارض شود؛ خواه آن چیز خوش‏بو بود، چون مسک و مانند آن؛ خواه بدبو بود، چون مرّ و حلتیت و مثل آن.

علاج: آنچه از طیوب حاره عارض شود، اگر موجب ضرر حرارت مجرد بود فقط، کافور و طیوبات بارده چون بنفشه و نیلوفر ببویند. و اگر حرارت مع الیبوست باشد، روغن بنفشه و [روغن‏] نیلوفر و مانند آن استنشاق نمایند.

فایده: ارایح، جمع ریاح و هو جمع ریح [یعنى ریاح هم جمع ریح است‏].

آنچه از منشئات حار حادث گردد، طیوبات [ى‏] که مضاد مزاج آن منتن باشد استعمال نمایند؛ مثلا اگر شى‏ء منتن یعنى بدبو یابس بود، نیلوفر و بنفشه ببویند. و اگر رطب باشد، کافور صندل. و همچنین در استنشاق ادهان، هرچه مضاد سبب بود. و در تنطیل، آنچه صلاحیت داشته باشد به کار برند. و تقویت دهند سر را به چیزهاى موافقه که بارها ذکر یافته [است‏].

آنچه از روایح مزابل و مستنقعات حادث گردد، علاجش آنست که استحمام نمایند و آب نیم‏گرم بسیار بر سر ریزند و سرکه ببویند و فتیله [اى‏] به سرکه تر کرده [و] در بینى دارند. و دیگر، روایح طیب حار و بارد بوئیدن برحسب حال مناسب است؛ خصوصا اگر بیمار پیر بود، شمیدن اشیاء گرم نفع دارد و جوانان، برعکس آن.

[53] فایده: ضرر بوئیدن ادویه حار- طیّب بود یا منتن- به مجرد کیفیت است و ضرر روایح مزابل و مستعفنات و حیوانات متعفنه، به عفونت و غلظ و ثقل و مزاحمت؛ زیرا ابخره [اى‏] که از این اشیا منفصل مى‏گردد، در غایت ثقل و غلظ مى‏باشد و چون در دماغ حاصل مى‏شود، به ثقل خویش ثقیل مى‏سازد دماغ را و گاه باشد که از شدت مزاحمت، مودّى گردد به تشنّج دماغ و تقلّص حجابى که موضوع است بر دماغ.[34]

 

طب أکبرى ؛ ج‏1 ؛ ص31

طب أکبرى، ج‏1، ص: 31

[54]

قسم چهاردهم: در صداع سدّى‏[35]

باید دانست که گاه باشد که در أورده جوهر دماغ یا در شرائین یا در أورده حجب که داخل بطون‏اند یا در شرائین آن، اخلاط غلیظه [اى‏] محتبس شود و باعث صداع گردد. و علامتش امتلا و ثقل و تمدّد وجه و سر است. و تقدم راحت و سکون و کثرت أکل و ترک ریاضت و استحمام، شاهد بودن.

علاج: طبیخ زوفا و حاشا و بسفایج و افتیمون و جلنجبین آمیخته بنوشند تا که خلط غلیظ لطیف شود و تقطیع پذیرد. بعده [یعنى پس از آن‏] ایارجات و شبیارات خورند تا که خلط مذکور، مستفرغ گردد.

[55]

قسم پانزدهم: در صداع دودىّ‏[36]

تولد دود در دماغ، نادر الوقوع است. و محل تولدش مقدم دماغ است. و بعضى اطبّاء هند مى‏گویند که در نواحى سر قریب به حجب دماغ نیز متولّد شود. و «شیخ الرئیس» این قول را جایز داشته. [و] سبب تولد کرمان در این محل، کثرت اجتماع مواد غلیظه متعفنه است در این جایگاه.

علامتش آنست که در دماغ، خارش شدید پدید آید. و از بینى، بوى بد آید. و چون مریض متحرک شود یا سر را فقط حرکت دهد، صداع [او] زیاده شود؛ زیرا که حرکت، به حرکت مى‏آرد کرمان را و حرکت کرمان، موجب اشتداد وجع مى‏گردد.

علاج: حبوب منقّیه دماغ تناول کنند تا ماده متعفنه که مبداء دیدان است، مستفرغ شود. و پس از آن، ایارج فیقرا و دیگر ادوّیه [اى‏] که در قتل دیدان مخصوص است چون عصاره برگ شفتالو و عصاره بیخ توت و بیخ افسنتین و شیح ارمنى در بینى چکانند. و باز منقّیات دماغ [را] استعمال نمایند. و بعد از آن اگر بدبویى بینى باقى باشد، در اصلاح کوشند بدانچه در نتن انف گفته آید.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 32

[56]

قسم شانزدهم: در صداع تزعزعى‏[37]

یعنى آنچه از تزعزع دماغ حادث شود. تزعزع‏[38] به زائین حرکت را گویند. سببش دواند: یکى حظّ و لذّت عظیم که از ملاعبه حاصل شود؛ زیراکه لذّت شدید، دماغ را به حرکت مى‏آرد. دوم، آنکه چیزى به سر رسد که دماغ را متحرک سازد؛ چون ضربه و سقطه و صدمه.

گاه باشد که به سبب شدت تزعزع، بعض اغشیه گسسته شود و بعض اجزاء دماغ، متصدع [یعنى شکافته‏] گردد. در این صورت، لا یرجى ان یعیش العلیل [یعنى امیدى به حیات او نیست‏].

علامت تزعزع دماغ، تقدم سبب است، چون ملاعبه و سقطه. و در اعصاب و عروق که به دماغ متصل‏اند، تمدد پدید آمدن. و حالتى مانند سدر و نسیان لاحق شدن. و باشد که به سکته افتد. و گاه باشد که همه بوى‏ها به یک رایحه مشموم گردند.

علاج: بهر اماله ماده، رگ باسلیق یا اکحل زنند. و طبع را ملایم کنند و به حقنه لینه و یا به خیارشنبر و شیره کاسنى عند الحمّى [یعنى هنگام تب‏]. و عند عدم الحمى، به حقنه حادّه و حبّ قوقایا.

پس از آن، بهر تعدیل و تقویت، اگر تب و ورم باشد، صندل و فوفل و گل ارمنى [و] زراوند و طحلب و آرد جو و آرد باقلا ضماد کنند. و اگر تب نبود و در سر ورم نباشد، گلنار و عدس و پوست انار و گل سرخ و آس و قصب الزریره و شبّ یمانى ضماد کنند. و بوى‏هاى خوش‏بویند. و روغن گل و [روغن‏] بنفشه با شیر زنان آمیخته، و قدرى حضض در آن حل کرده و در بینى و گوش چکانند تا نفع کثیر دهد.

[57]

قسم هفدهم: در صداع که از پس خواب پدید آید[39]

علاجش: تنقیه خلط غالب است. و خاکستر به سرکه تر کرده بر پیشانى و هر دو

طب أکبرى، ج‏1، ص: 33

صدغ نهادن، سودمند و خاکستر چوب انجیر با سرکه و بى‏سرکه طلا کردن، مفید است.

[58]

قسم هجدهم: در صداع که آن را شقیقه گویند[40]

تسمیة له باسم محله‏[41]. و این، وجعى است که به یک شقّ سر عارض مى‏شود در طول.

این را دو سبب است: یکى، آنکه بخارات از جمیع بدن یا از عضو مرتفع شود و در [یک‏] شق سر به سبب ضعف آن شق جمع شود. دوم، آنکه اخلاط یا ریح حاصل شود در آن شق. و اخلاط، عام است که حار بود یا بارد. و اکثر ماده این مرض در شرائین باشد.

علامتش ظاهر است: از لزوم وى در یک شق. و ضربان شرائین، از خواص علامت این است. و آنکه اگر شرائین را از دست منضغط سازند به نوعى که از جهیدن بایستد وجع، ساکن شود.

علاج: هرچه در صداع مطلق گفته شد از تنقیه و تعدیل خلط- به‏حسب خلط- استعمال نمایند. و آنجا که ماده حار بود، نیلوفر و بنفشه و برگ خطمى و کاهو و گل سرخ بجوشانند و بر [آن‏] شق علیل ریزند. و تخم کاهو و بیخ و پوست بیخ تفاح‏[42] و افیون و مانند آن طلا کنند. و آنجا که ماده بارد بود، طبیخ بابونه و شبت و شیح و صعتر بر سر ریزند و حنا به آب نمک آمیخته و ثافیسیا یعنى صمغ سداب برى و پوست بیخ کبر و عنصل و فرفیون طلا سازند.

نزدیک شدت حاجت، بر شرائین جهنده، «لازق افیونى»[43] بچسبانند تا آن را از ضربان که موجب وجع است بازدارد. [و البته‏] در استعمال مخدّرات تا مقدور [است‏] دلیرى‏

طب أکبرى، ج‏1، ص: 34

نفرمایند. و هرگاه در تسکین وجع هیچ تدبیر سود ندهد، بنگرند آن دو رگ را که بر صدغین و خلف اذنین واقعند: از هرکدام که سخت جهنده و منتنفع بود، آن را قطع نمایند که مسلک بخارات همین است. و پس از قطع، داغ دهند تا خون بایستد؛ زیرا که جراحت شرائین، عسر الالتحام است [یعنى دیر بهبود مى‏یابد]. و باید دانست که قطع رگهاى پس گوش، منع تناسل مى‏کند؛ چنانچه در باب باه در کیفیت تولد منى ذکر خواهد یافت.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 35

[59]

فصل دوّم: در سرسام‏[44]

[60] آن، عبارت است از تورم نفس دماغ یا آن دو حجاب که داخل قحف است مسّمى به صلب و لین-؛ خواه ورم در یک غشا بود، یا در هر دو، یا در بعض هر واحد، یا در بعض هر دو. لیکن در اکثر حجب مذکور، از آنجا متورم گردند که به مقدّم دماغ متصل است، یا از آنجا که میل به وسط دارد. و عام است که ورم گرم بود یا بارد. امّا بعضى سرسام را به ورم گرم حجب مخصوص ساخته. و قومى برآنند که جرم دماغ، قبول ورم نمى‏کند و حجت این قوم، مع جوابى که شیخ در رد اینها گفته، در کتب مطولات مذکور است.

اکنون، بدان که سرسام دموى را قرانیطس گویند، على الاطلاق. اگرچه در لغت یونان به جز سرسام نیز اطلاق کنند. و صفراوى را قرانیطس خالص. و بلغمى را لیثرغس. و سوداوى را نامى نیست. امّا ورم نفس دماغ را اگر سببش خون صرف بود، فلغمونى گویند و این، بیشتر از خون عفن عارض شود. و اگر سببش خون صفراوى یا صفراى محض باشد، حمره نامند. و ورمى که خاص در تجویف شرائین دماغ افتد از خون غلیظ، غانغرایا و سقاقلوس خوانند.

[61] [نکته‏]: پوشیده نیست که ماده [تا] لطیف نشود، در اغشیه نافذ نمى‏شود؛ زیرا که ماده غلیظ، در جرم صلب سرایت نمى‏کند. پس معلوم شده که اغشیه دماغ متورم نمى‏شود مگر از صفرا یا خون صفراوى؛ به خلاف جوهر دماغ که متورم مى‏گردد از هر ماده که اگر مخالف مزاج وى باشد، فى الفور و اگر مشاکل مزاج وى بود چون بلغم به تدریج؛ زیرا که ماده نرم و غلیظ در جسم نرم و لزج، فى الفور نفوذ نمى‏کند.

[62] امّا علامت ورم نفس دماغ، عظم و موجیّت نبض است و قوت حرارت [اگر] که ماده حار بود. و در قعر چشم، ثقل و وجع محسوس شود. و گاه باشد که آماس اندر همه اجزاء

طب أکبرى، ج‏1، ص: 36

دماغ افتد [و] در این حالت، جمیع افعال وى باطل مى‏گردد و نجات کمتر دهد؛ اگرچه ورم بعض از آن نیز خالى از ردائت نیست و در چهار روز به قتل مى‏رساند. و اگر چهارم روز به خیر گذشت، امید نجات بیشتر است.

علامت ورم غشاء صلب که مماس باطن قحف است آن است که نبض، صلب و منشارى بود. و وجع در نفس جمجمه محسوس شود.

علامت ورم غشاء لین که مماس جوهر دماغ است آن است که نبض، صلب و موجى بود. درد در اورام اغشیه، به غایت صعب مى‏باشد؛ خصوصا در ورم غشاء لین. و هرگاه که ورم مشتمل شود در اغشیه و دماغ [باهم‏]، لا یعیش العلیل [یعنى مى‏میرد].

علامت ورم مقدم دماغ آن است که بیمار، چشم گشاده دارد و دست پیش چشم همى جنباند گویا مگس مى‏راند یا مى‏گیرد و جامه و دیوار از دست بمالد.

علامت آماس میانه دماغ آن است که بیمار سخن بى‏هوشانه بسیار گوید. و گاه باشد که [از] بیمار، اندک‏اندک بول جدا شود. و تمیز [یعنى فهم‏] باطل گردد.

علامت آماس موخر دماغ آن است که هرچه بگوید فراموش کند؛ چنان‏چه گاه باشد که مبوله [یعنى توالت‏] طلب کند تا بول کند و چون پیش آید، فراموش کند.

هرگاه آماس اندر همه اجزاء دماغ باشد، این همه نشان‏ها یک‏جا ظاهر شود.

از آنکه [انواع‏] سرسام به‏حسب ماده و خصوصیت موضوع به اسمى مخصوص است، هریک به قسمى بیان کرده شود.

[63]

قسم اوّل: در قرانیطس‏[45]

و معناه در لغت یونانى، هذیان است و چون هذیان از لوازم این قسم است، تسمیته باسم العرض [یعنى به نام عرض و لازمش‏] مسمّى گشت.

علامت سرسام دموى، تب دایمى است و گرانى سر و درد آن به شدت و سرخى چشم و روى و هذیان مع الضحک [یعنى همراه خنده‏] و خشونت زبان و عظم نبض و سیلان اشک و از روشنایى متنفر بودن و از بینى خون برآمدن. و سیلان دموع، علامت ردىّ است؛ خصوصا اگر از یک چشم بود.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 37

علاج: در ابتدا یعنى- در سه روز از شروع- فصد قیفال و دیگر رگ‏ها کنند به‏حسب تقاضاى حاجت و خون موافق علیل بگیرند. و بر ساق محاجم نهند مع الشّرط. و طبع را به طبیخ فواکه و به شراب آلو و تمر هندى بگشایند و اگر در این طبیخ یا اشربه ترنجبین آمیزند، بهتر باشد. و بهر این کار، حقنه لیّنه که فلوس خیارشنبر در وى حل کرده باشد، مفید است. و بهر تبرید دماغ، سرکه و روغن گل و گلاب بر سر گذارند؛ «کما وصفناه»[46].

و بنفشه و نیلوفر ببویند و به آب کدو و خیار و گشنیز تر و سرکه و روغن گل لخلخه سازند و پاشویه استعمال نمایند. و آنجا که بى‏خوابى باشد، قدرى شراب خشخاش توان داد. و میانه روز، شربتى از نبات و گلاب و عرق بید مناسب بود. و در فصد و تلیین، اهمال جایز ندارند و در خون برآوردن، افراط نکنند؛ خاصه اگر چیزى بیمار از غذا نتواند خورد یا طبیعت به سبب قوت خون با وجود عدم اغتذا بر دفع مرض قادر باشد.

[64] بیان اغذیه: بر ماء الشعیر اکتفا کنند به شرطى که قوت قوى و منتهاى مرض نزدیک باشد. و آنجا که قوت ضعیف بود و منتهى بعید، مزوّره از شعیر و ماش مقشّر و کدو و اسفاناج تناول فرمایند با شیره بادام یار [یعنى مخلوط] کرده.

[65]

قسم دوم: در قرانیطس خالص‏

این، آن است که سببش صفراى خالص بود. و علامتش شدت حرارت تب است و سبکى سر و بیدارى و خشکى منخرین و چشم و صفرت روى و زبان و سرعت نبض و کثرت هذیان و غضب و بدخلقى و فساد عقل و اضطراب.

علاج: به نقوع‏[47] تمر هندى و عناب و به آب آلو و نیشوق و سپستان و ترنجبین و شیرخشت طبع را ملایم کنند و حقنه لیّنه مفید است. و بهر تبرید و ترطیب، آب انارین یا آب انار میخوش و گلاب و آب کدو و آب تربز [یعنى هندوانه‏] بنوشند. و سرکه و روغن گل و پوست کدو و خیار و عنب الثعلب و بید بر سر نهند. و به روغن بنفشه و [روغن‏] کدو و [روغن‏] نیلوفر که بالاى برف سرد ساخته باشند سر را چرب دارند. و بنفشه و کدو و نیلوفر و خطمى جوشانده بر سر ریزند. و اگر بیدارى مفرط بود، تخم کاهو

طب أکبرى، ج‏1، ص: 38

و پوست خشخاش و اندکى بابونه در ادویه نطول بیفزایند و شراب خشخاش میل نمایند و همگى در تبرید و ترطیب کوشند بدانچه بارها ذکر یافته و خواهد یافت. و عند السّعال [یعنى هنگام سرفه‏] و عدم آن و عند شدة العطش [یعنى هنگام شدت تشنگى‏]، مراعات مرعى دارند شربا و اکلا [یعنى در خوردن و آشامیدن‏]. و در این قسم از افراط تبرید و ترطیب نترسند؛ به خلاف دموى که در آن چندان دلیرى نشاید.

[66] فایده: بابونه در نطول براى مقاومت خشخاش آن است نه بهر نفعى دیگر [و] از آن است که قلیل المقدار مى‏اندازند تا مضرّت نکند و مصلح خشخاش باشد.

طریق گرفتن آب میوه‏ها: [در انار]، دانه‏هاى انار بمالند و آب بستانند. و [در خیار]، خیار بکوبند و بیفشرند. و تربز [یعنى هندوانه‏] را سر ببرّند و به نوک کارد یا مانند آن اندرونش همى زنند و آبى که حاصل شود بستانند. و کیفیت برآوردن آب کدو که ماء القرع گویند، آن است که کدوى نرم شیرین را در خمیر آرد جو بگیرند و در تنور نهند تا که پخته شود، پس برآورند و صاف کرده آب وى بستانند و بعضى بالایش خمیر که به پرى یک انگشت باشد ضماد مى‏کنند [و] گل نیز به کار مى‏برند و آرد جو بهتر است و الّا هر آرد مناسبه به کار توان داشت.

[67]

قسم سوّم: در سرسام سوداوى‏

علامتش هذیان است و فزع و خوف و گریستن و بیدار بودن و دماغ و زبان و لهات خشک شدن و زوال عقل و کثرت تنفس به نوعى که گویا گلوى وى خفه مى‏کند. و ایضا چشم‏ها گشاده باشد و پلک برهم نزند و بر دور «ربع»، تغیر شدید پدید آید. و صداع خفیف و تب نرم لازم بود و نبض، صغیر و صلب و مختلف باشد.

علاج: گاوزبان و بسفایج و برگ بادرنجبویه و سپستان بجوشانند و ترنجبین آمیخته بدهند تا که ماده پخته شود. و بعد از نضج تمام، به حبوب‏[48] و

طب أکبرى، ج‏1، ص: 39

حقنه‏[49] منقّیه [سوداء]، سوداى بدن را پاک سازند. و بهر تبرید و ترطیب، ماء الشعیر و جهت تقطیع و تلطیف، سکنجبین که بسیار ترش نبود به کار ببرند به شرطى که سرفه نباشد. و بعد از تنقیه تام، مغز تخم کدو و مغز تخم بطّیخ و نیلوفر و بنفشه با شیر دختران آمیخته بر سر ضماد کنند. و طبیخ بابونه و نمام و گل سرخ و اکلیل و برگ خشخاش و برگ چغندر بر سر ریزند و روغن کدو و بنفشه و نیلوفر و بابونه بمالند و شیر دختران بر سر دوشند.

[68]

قسم چهارم: در سرسام بلغمى‏[50]

این را «لیثرغس» گویند تسمیته له باسم لازمه [یعنى به جهت یکى از لوازمش این نام را بر آن نهاده‏اند]؛ زیرا که ترجمه‏اش نسیان است و نسیان، لازم است در این سرسام. و ماده این علت، اکثر در گذرگاه دماغ باشد و گاه باشد که بر سبیل تشرّب در جرم دماغ سرایت کند امّا در اغشیه هرگز نرود چنانچه بالا گفته شد.

علامتش تب دایمى است نرم، و ثقل حواس و بیاض زبان و کثرت تثاؤب و اختلاط عقل و عسر حرکت خصوصا حرکت اجفان و زبان و کسل‏مند شدن به سخن گفتن و به تکلف جواب دادن و به سبات ارقى مبتلا بودن و این، حالتى است ما بین خواب و بیدارى که جهت خواب غالب باشد.

علاج: جهت نضج، بیخ رازیانه و تخم کرفس و انیسون و زبیب و بیخ اذخر و اسطوخودوس بجوشانند [و] جلنجبین عسلى و سکنجبین عنصلى در وى آمیخته بدهند. و پس از نضج، تنقیه بدن کنند به حبوب‏[51] و حقنه‏[52] موافقه و شیاف‏ها. و در ابتداى‏

طب أکبرى، ج‏1، ص: 40

مرض- یعنى قبل از آنکه دو روز بگذرد- سرکه و گلاب و روغن گل آمیخته بر سر طلا کنند. و پس از دوم روز، اندکى جندبیدستر در طلاى مذکور بیفزایند و چون مرض به انتها رسد، محلّلات ضماد نمایند بى‏امتزاج روادع؛ مثل جندبیدستر و عاقرقرحا و فوتنج و حاشا و نطرون به آب نمام یا آب مرزنجوش یار [یعنى مخلوط] نموده قدرى سرکه عنصل و زیت افزوده. و هرگاه مرض به انحطاط رسد، بهر تحریک و تبدیل و تسخین دماغ و تحلیل ماده ما بقى، عطسه آورند به کندش و جندبیدستر.

[69]

قسم پنجم: سقاقلوس‏[53]

نوعى است از سرسام که آن را «سقاقلوس» گویند. و این، در اینجا عبارت است از ورم گرم که ماده‏اش خون غلیظ باشد و در تجویف شرائین دماغ حادث گردد خاصة [یعنى فقط در آن‏ها] و این، صعب‏ترین اقسام سرسام است [و] در سه روز کار به اتمام مى‏رساند امّا به‏حسب تقدیر [الهى اگر] از سوّم روز تجاوز نماید، امیدواریست که به صحت گراید.

و معنى سقاقلوس، فى الحقیقت در لغت یونان، موت عضو و بطلان حس عضو است چنانچه در آخر کتاب خواهد آمد؛ لیکن در اینجا به سبیل مجاز اطلاق کنند. و مقدمه سقاقلوس را غانغرایا؛ گویند یعنى در ابتدا [به این نام خوانند] و پس از آنکه عوارض مشتد شود و حسّ بالکل باطل گردد، سقاقلوس نامند. و جالینوس مى‏گوید که این هر دو لفظ مترادف‏اند.

علامت و علاج این ورم که در این محل واقع مى‏شود، چون علامت و علاج سرسام دموى است؛ مگر آنکه عوارض سقاقلوس به غایت شدید مى‏باشد. و گفته‏اند تا سه روز نگذرد، دست به علاج نکنند. و علامت و علاج سقاقلوس که در اعضاء دیگر افتد، در فصل اورام گفته شود.

[70]

قسم ششم: جمره‏[54]

نوعى است از سرسام که آن را «جمره» گویند [و] علامتش آن است که بیمار چنان‏

طب أکبرى، ج‏1، ص: 41

پندارد که در سر وى آتش افروخته است و بى‏قرار بود و ملمس وجه سرد و رنگ زرد شود. و وجه سردى ملمس وجه آن است که طبیعت براى مقاومت موذى رجوع به باطن مى‏کند و به تبع وى خون نیز از ظاهر به باطن مى‏گراید و حرارت پوشیده مى‏شود پس ملمس سرد مى‏نماید. و باشد که قوبا در دماغ پیدا آید و علامتش قریب به حمره است و وجود حکّه و خارش در دماغ.

علاج: رگ قیفال و رگ پیشانى و رگ اربیّه یعنى سر بینى و [چهار] رگ زبان که دو بالاى زبان واقع‏اند و دو زیر زبان بگشایند به‏حسب قوت و حاجت، یک‏یک یا دودو یا یکى بعد دیگر [و] به توقف یا بى‏توقف. و پس از فصد، طبع را ملایم دارند بدانچه در سرسام دموى و صفراوى گفته شد. و اطلیه و نطولات و شمومات و همه آنچه در سرسام صفراویست [و گذشت‏] استعمال نمایند. و از اغذیه، بر ماء الشعیر اقتصار فرمایند.

[71] فایده: کودکان را این علت بسیار افتد. و علامتش آن باشد که تارک سر که جایگاه مغز است فرونشیند و چشم‏ها فروروند [یعنى خیلى فرورود] و کوچک‏تر گردند و بشره او خشک گردد. در این حالت، علاج وى آن است که سپیده و بیضه مرغ با روغن گل به هم زنند و سرد کرده بر تارک سر گذارند. و هر ساعت که گرم شود، بردارند و دیگر نهند.

و آب برگ خرفه و گشنیز تر و آب کدو و قثاء و آب کاهو با روغن گل آمیخته برمى‏نهند.[55]

[72]

قسم هفتم: در فلغمونى‏[56]

نوعى است از سرسام که آن را «فلغمونى» گویند. و این آماس، بیشتر از خون تباه واقع شود و بسیار بود که از صعوبت آماس، درزهاى سر از هم باز شود و شبکه دماغ اندر کشیده گردد. و علامتش آنست که چشم در وى به غایت سرخ بود و درد صعب باشد به نهجى [یعنى به‏گونه‏اى‏] که گوئى مى‏شکافد. و باشد که کزاز تولد کند و غثیان پدید آید.

علاج: آنست که در جمره گفته شد.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 42

هریک از فلغمونى و جمره و سقاقلوس در باب اورام به مقاله مستقله گفته آید.

[73] [نکته‏]: سرسام حقیقى آن است که در وى ورم در دماغ یا اغشیه عارض شود. و غیر حقیقى، آن است که در وى ورم نباشد در دماغ؛ لیکن اعراض همچون ورم پدید آید چنانچه در برسام و حمیات و جز آن مى‏شود و لهذا برسام را در امراض جنب ضبط نمودیم.

[74]

فصل سوّم: در ماشرا[57]

لفظ سریانى است. و فى الحقیقه، قسمى است از فلغمونى که هرگاه در اجزاء خارجیه سر و در جبهه و انف و حوالى عیون حادث گردد، بدین نام خوانند. و باشد که ورم بزرگ شود و در اعضاء داخلیه سر چون دماغ و حجب داخلیه قحف متعدى گردد. و باشد که فرود آید تا سینه و بازو و مشتمل شود. و به‏حسب عموم ورم در اعضاء داخلیه سر، اعراض [آن‏] نیز اشتداد مى‏پذیرد و از غایت تمدد کار بدانجا مى‏رسد که سر بشکافد.

علاجش: چون علاج سرسام دموى است. و بهر جذب خون از باطن به سوى ظاهر، نگریستن بر اشیاى سرخ مفید. و باقى علامات و علاج مع فواید دیگر در باب اورام گفته شود. و ماده ماشرا، خون حادّ است که با صفرا مختلط باشد لهذا گفته‏اند که قریب است به حمره غیر خالص.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 43

[75]

فصل چهارم: در سدر و دوار

سدر، ظلمت و تاریکى است که عارض گردد بصارت را هنگام برخواستن، و باشد که مهیا شود علیل بر سقوط و نادر باشد که ساقط شود. احساس ثقل عظیم در سر و حدوث طنین در هر دو گوش نیز از نشان این است. و گاه باشد که به زوال عقل انجامد. و معنى سدر، تحیر است لهذا به اسم لازم مسمّى گشته؛ «لأنّ التحیر لازم فیه و هو مقدمة الدّوار»[58].

دوار، آن است که آدمى خود را و دماغ را و جمله اشیا را در دور و گشت پندارد و نتواند ثابت ماند ایستاده یا نشسته، بلکه ساقط شود و بیفتد. و قلّت و کثرت و لزوم و سرعت مفارقت این حالت به‏حسب کمى و بیشى سبب است از آن است که عند ضعف ماده دوار نیز ضعیف مى‏باشد و تا حرکت قوى نیفتد، عارض نمى‏گردد؛ «کما هو ظاهر من احوالهم»[59].

اکنون بدان که جالینوس در دوار و سدر فرق نمى‏کند و رازى مى‏گوید چون دوار مشتدّ شود به نوعى که به سقوط انجامد، سدر گویند.

باید دانست که سدر و دوار چون مزمن شود، خاصه در پیر، خوف است و به صرع یا سکته انجامد. و گاه باشد که چون صداع زایل شود، دوار افتد یا بالعکس.

از آنکه سدر على الاصح مقدمه دوار است، ذکر وى قبل از دوار به این فقیر الیق نمود و این فصل را به دو قسم منقسم ساخت.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 44

[76]

قسم اول: در سدر[60]

[77] سبب کلى سدر آنست که روح نفسانى در اوعیه دماغ و رگ‏هاى وى بر مجراى طبیعى نافذ نتواند شد، پس بالضرور، دماغ سرد شود و مخدّر گردد. [و] سبب امتناع نفوذ روح در دماغ از مسلک طبیعى آنکه سدر آرد، دو است:

[78] یکى، آنکه خلط بارد غلیظ مجتس شود در بعض منافذ روح، پس هرگاه از اسباب مسخنه چون ملاقات آفتاب و آتش و پوشیدن سر به جامه‏ها و مانند آن سرگرم شود، خلط مذکور نیز سخونت پذیرد و بعض اجزاء مستعده وى مستحیل مى‏شود به بخار و باعث این مرض مى‏گردد. و هذا النوع [یعنى این نوع‏]، مسمّى است به «سدر خدرى»؛ «لما معه من الخدر؛ [یعنى چون نوعى بى‏حسى و خدر با این سدر است به این نام نامیده شده است‏]. و علامت اجتماع خلط بارد [در] دماغ، در بحث صداع و غیر آن مفصل مذکور است. و هیچ فرق نیست در اخلاط غلیظه و رقیقه من حیث العلامات [یعنى از جهت علامات‏] مگر آنکه کثرت ثقل از لوازم خلط غلیظ است.

علاج: نخستین، تنقیه تمام بدن کنند «على سبیل التدریج» [یعنى تدریجا] به حقنه‏هاى قویه و مطبوخ‏هاى منقّیه بلغم. و حکم به تدریج بهر آن است که غشى نیفتد و قوت نرود. پس از تنقیه تمام، بهر تنقیه عضو خاص که دماغ است، ایارجات و حبوب و غراغر و عطوسات و شمومات و سعوطات و نطولات که در لیثرغس مذکور است استعمال نمایند.

[79] دوم، آنکه سقطه یا ضربه بر سر رسد. و حدوث سدر از سقطه و ضربه که باعث امتناع نفوذ روح تواند شد نیز بر دو وجه است:

یکى، آنکه حجابهاى دماغ متالم شود و بدان سبب قواى دماغیّه منقبض گردند و از تصرف بازماند پس آدمى مبهوت شود و تا بقاى آن کیفیت، حس و حرکت از وى منعدم گردد.

دوم، آنکه در آن جایگاه سدّه افتد. [و] وقوع سدّه از ضربه و سقطه به نهجى [یعنى به گونه‏اى‏] که سدر آرد نیز بر دو قسم است:

طب أکبرى، ج‏1، ص: 45

یکى، آنکه دماغ از خوف ایذا و الم قرار جوید و در ذات خود منقبض شود.

دوم، آنکه طبیعت بهر دفع الم متوجه این جانب شود و اخلاط نیز به تبع بدان صوب میل کند؛ خواه به ورم انجامد یا نه. و به هر چونکه باشد، به واسطه انسداد بعض مسالک [یعنى راه‏هاى‏] روح نفسانى سدر مى‏افتد. و هذا النوع [یعنى این نوع‏] مسمى است به سدر مولم. و علامت هر سبب بارها ذکر یافته و در دوار نیز به تفصیل گفته شود.

علاج: منجذب سازند ماده را از دماغ به جانب مخالف به فصد و حجامت و ارسال علق و اسهال به‏حسب احتیاج. و بهر تقویت عضو و ردع و تحلیل ماده، روغن گل [را] گرم کنند و بر سر نهند به نوعى که در صداع [بارد ساده‏] گفته شد. و اگر شمع را در روغن گل بگدازند و بر سر نهند، روا باشد. و باید که سر را از آفتاب و غبار و مانند آن محفوظ دارند تا عطسه نیفتد؛ زیرا که عطسه دماغ را به حرکت مى‏آرد و حرکت دماغ به این کیفیت در این حالت موجب غشى است از شدت الم.

[80] فایده: سدر که از صداع بارد یا حار افتد، سببش نیز ایلام [یعنى دردمند بودن‏] حجب دماغ است. و این سدر نمى‏افتد مگر ضعیف دماغ را. و علاجش همان است که به نوع صداع مناسب بود.

باید دانست که سدر از جهت سقوط و سکون افعال ارادیه دماغیه، مشابه بود به صرع؛ اما فرق آن است که در سدر تشنّج نمى‏باشد و ایضا از حرکات مضطربه چنانچه در صرع مى‏باشد معرّا [یعنى عارى‏] بود.

[81]

قسم دوم: در دوار[61]

[82] سبب کلى دوار آن است که روح اندر تجاویف و گذر و رگها و شریانهاى دماغ به سبى از اسباب بجنبد و بگردد و موج کند. و هرگاه که روح با صره اندر معدن خود بگردد، چنان نماید که عالم گرد او مى‏گردد.

[83] اما اسباب جزئیه [او] بسیار است:

یکى: آنکه اخلاط رقیقه بارده یا حاره در بطون دماغ یا در رگهاى وى حاصل شود على سبیل الاستقرار [یعنى به‏گونه پابرجا و مستحکم‏]. پس هرگاه به سببى خلط مذکور

طب أکبرى، ج‏1، ص: 46

متحرک شود به حرکت غیر طبیعه، روح نفسانى نیز در مقابل وى بهر مقاومت متحرک مى‏گردد به حرکت طبیعه که مضاد حرکت خلطیه است. پس به واسطه وقوع مدافعت فیما بین الحرکتین المتضادتین المتمانعتین [یعنى تنازع در میان دو حرکت که ضد هم هستند و همدیگر را مى‏رانند]، لاحق مى‏شود حرکت دوریه در روح فقط [نه در خلط]؛ «لأنّ الروح للطافته یرتفع حینئذ مستدیرا کأنّه یلتوى على نفسه»[62]. و باشد که اگرچه خلط بر جاى خود متمکن بود، اما به موجبى بخار از وى جدا شود به نهجى [یعنى به گونه‏اى‏] که در ریح گفته آید و دوار آرد.

دوم، آنکه ریاح غلیظ یا کثیره على سبیل الرسوخ [یعنى به‏گونه‏یى مستحکم‏] در بطون یا عروق دماغ گرد آید و هنگام حرکتش چنانکه گفته شد [در] بالا، در [بین‏] روح و ریح مدافعت افتد؛ پس هر دو متحرک شوند به حرکت دوریه؛ «لأنّ الریح أیضا للطافتها یرتفع ملتویا على نفسها مثل الروح؛ بخلاف الخلط»[63].

سوّم، آنکه اخلاط غلیظه على سبیل الاستقرار [یعنى به‏گونه‏یى مستحکم‏] حاصل شود در عروق مستدیره که گرداگرد دماغ است و به آن سبب روح بر مسلک طبیعى نافذ نشود و بدانجا رسیده بازگردد و دور زند. و مثال این، آن است که باد را کوه یا دیوارى یا حایلى دیگر پیش آید و در وى حرکت دوریه افتد که باشد که به باعثى بخار از این اخلاط منبعث شود و دوار آرد. و ظاهر است که هرگاه چیزى در دماغ دور کند، روح فقط بود یا مع الریح، به سبب دور روح، نسبتى که فى‏مابین باصره و مرئیات است متغیر مى‏گردد، پس بالضرور همه چیز گردنده مى‏نماید و چشم تاریک مى‏شود.

چهارم، آنکه اخلاط یا ریاح در دماغ راسخ نباشد، بلکه مستقرّ ایشان در عضو دیگر باشد، چون معده و رحم و کلیه و جز آن، پس به سببى از اسباب، بخارات از این اخلاط یا ریح و اخلاط بنفسها [یعنى خود این ریاح و اخلاط] متصاعد شود به سوى دماغ و دوار آرد.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 47

از آنکه ماده دوار یا در نفس دماغ راسخ مى‏باشد یا در عضو دیگر، دوار را به دو نوع بیان مى‏کنم:

[84]

نوع اوّل: در آنکه ماده دوار در نفس دماغ باشد

این نوع، بر شش وجه است:

یکى: آنکه ماده آن بلغم بود. و علامتش آنست که چون سر را گرمى رسد، دوار ساکن شود. و باقى علامات [را] از صداع بلغمى جویند.

دوم: آنکه سودا باشد. و علامتش کثرت فکر است و خاموشى مفرط. و صلابت و ضعف نبض و دیگر علامات از صداع سوداوى توان یافت. و باید دانست که کثر فکر و طول خاموشى آنگاه است که سوداوى صفراوى نبود. و ضعف نبض را دو سبب مى‏باشد: یا ضعف قوت یا فرط صلابت شرائین؛ امّا در این مرض، فرط صلابت سبب است.

سوّم: آنکه خون بود و علامتش آنست که به سرعت دوار بگشاید نسبت به دوار بلغمى و سوداوى. و دیگر علامات صداع دموى پیدا باشد.

چهارم: آنکه صفرا باشد و علامتش به مبردات راحت یافتن است و دوار به سرعت گشادن و آنچه در صداع صفراوى گفته شد ظاهر بودن.

پنجم: آنکه ریاح بارده باشد. و پوشیده نیست که از اخلاط بارده، ریاح بارده خیزد و از اخلاط حاره، ریاح حاره منبعث شود. و علامت ریح از هر خلطى که باشد، همان است که در آن خلط بیان یافته؛ سواى ثقل که در ریحى نمى‏باشد.

ششم: آنکه ریح حارّه بود و علامتش آن است که در اخلاط حاره ذکر یافته و ایضا عطسه بسیار و خشکى بینى و هنگام دوار، عرق خفیف بر سر آمدن و مانند مصروعیان بر زمین افتادن از نشان این است. و این نوع دوار اگرچه به واسطه لطافت سبب دیر نمى‏ماند و از همه اقسام زودتر مى‏گشاید، لکن به شدت تمام مى‏شود و کدام شدت زیاده بر این خواهد بود که به سقوط انجامد.

علاج: در بلغمى و سوداوى و ریحى بارد، نخستین در نضج مادّه کوشند به‏حسب سبب. پس بهر تنقیه بدن و دماغ، حقنه و حبوب و غراغر منقّیه که در صداع بلغمى و سوداوى مذکور است استعمال نمایند. و ایضا به واسطه تحلیل ریاح، مشک و غالیه و

طب أکبرى، ج‏1، ص: 48

نمام و یاسمین ببویند و به کندش و جندبیدستر عطسه آرند و فلفل ابیض و صبر و زعفران و جندبیدستر در آب مرزنجوش و روغن بنفشه آمیخته در بینى چکانند. و عاقرقرحا و خردل و قرنفل با آب نمام و سرکه عنصل یار [یعنى مخلوط] کرده و طلا کنند. و به بخار طبیخ بابونه و برنجاسف و ورق غار و اکلیل و شبت سر [را] نگون دارند.

در دموى، رگ قیفال زنند و بر ساق حجامت کنند. و بهر تطفیه، لعاب اسبغول و شراب بنفشه و عناب و آش جو و طفشیل [یعنى عدس مقشّر که در سرکه جوشانند] و مزورات ترش و مانند آن هرچه در صداع دموى ذکر یافته تناول نمایند.

در صفراوى، به طبیخ هلیله‏[64] و شاهتره که فلوس خیارشنبر و ترنجبین با شیرخشت [هم در آن‏] آمیخته باشند طبع را ملایم کنند و هرچه در صداع صفراوى گفته شد استعمال نمایند.

در ریحى حار، به‏حسب ماده آن ریح در تنقیه کوشند؛ مثلا اگر آثار خون ظاهر بود، رگ قیفال زنند پس به تنقیه و تلیین متوجه شوند. و اگر نشان صفرا پیدا بود، به مطبوخ مذکور طبع بگشاند. و همچنین از شمومات و نطولات و اطلیه و غیرذلک هرچه در صداع حار مذکور است استعمال نمایند.

[85]

نوع دوم: [دوار شرکىّ‏]

[یعنى‏] در دوار که ماده وى در معده یا رحم یا مثانه یا کلتین یا رجلین یا ساقین یا فخذین یا مراق یا شرائین یا وداجین باشد و بخارى که از دل یا از جگر یا سپرز خیزد و مسلک وى رگ‏ها و شریان‏ها باشد که مسلک وى پس گوش و گردن است. و این نوع دوم مشتمل است بر چهار صنف:

[86] صنف اول: در آنکه مستقر ماده به معده باشد. و این صنف به‏حسب اختلاف مواد بر چهار وجه است:

[87] یکى، آنکه اخلاط بارده جمع شود در معده و علامتش آن است که ابتدا کند صداع هنگام دوار از مقدم سر و تا یافوخ رسد و باشد که اگر ماده کثیر بود، تا موخر سر متجاوز گردد و باقى علامتش نوعا از آنچه در سوء مزاج معده ذکر خواهد یافت و بالا نیز بارها

طب أکبرى، ج‏1، ص: 49

ذکر یافته پوشیده نیست.

علاج: هلیله کابلى، انیسون، بیخ بادیان، بیخ کرفس، تربد، قنطوریون رقیق، سنا، حشیش و غافث، هر هشت دوا بگیرند و آنچه کوفتنى است بکوبند و جمله را بجوشانند و صاف نمایند و مغز حبّ قرطم و شکر سرخ و روغن بید انجیر و صبر سقوطرى در این طبیخ بیفزایند و حقنه کنند. و کذلک به‏حسب احتیاج در قى‏ء و شرب مطبوخات مسهله کوشند.

پس از تنقیه، تقویت دهند معده را به ایارجات و بهر تجوید هضم به کار برند اطریفلات و جوارشات حار[65].

[88] دوّم، آنکه ریاح بارده متولد شود در معده از اخلاط بارده و علامتش علامات آن اخلاط است و باشد که تهوع آید لکن از فضول هیچ برنمى‏آید؛ زیرا که مواد به سبب مستقر بودن در معده مستخرج نمى‏شود بالقذف [یعنى با قى‏ء]. و باشد که وجع تمددى عارض شود اما این آنگاه باشد که مقدار ریح [به‏] نسبت از فضاى جوف معده افزون بود.

علاج این، علاج اخلاط بارده است؛ لکن از آنکه اخلاط ریحى است، در منقّیات و مقویات رعایت این واجب است که چیزهاى بادشکن [با آن‏ها] یار کنند.

[89] سوّم، آنکه اخلاط حاره مرّیّه [یعنى از جنس مرّه‏] جمع آیند و علامتش هیجان دوار است در شکم تهى و سکون آن در سیرى و سایر علامات صفراوى که در معده گفته شود پیدا بودن.

علاج: سکنجبین و آب گرم بنوشند و قى‏ء کنند و به طبیخ هلیله‏[66] یا ماء الجبن با نقیع آلو و آب انارین که با شحم وى افشرده باشند، طبع را ملایم کنند.

صنعت ماء الجبن: بر قول «رازى» آن است که بز سرخ جوان را که صحیح باشد و چهل روز از زادن او گذشته باشد و بعید العهد از زائیدن نیز نباشد او را روزى چند خیار

طب أکبرى، ج‏1، ص: 50

و گشنیز تر و برگ کاهو و برگ اسبغول بچرانند و وقت شام شیر او بدوشند و در دیگ سنگین یا گلى نیک بجوشانند، پس از آتش فروگیرند و بر سر دو رطل شیر تازه، ثلث رطل سکنجبین صادق الحموضة یا آب غوره انگور ریزند و به چوب تر درخت انجیر که پوست او کنده باشد و سرش کوفته بجنبانند تا ببندد، پس در کرباس شسته اندازند و بیاویزند تا آب صاف از آن بچکد، پس پگاه این آب را بجوشانند تا کف آورد و کف بر گیرند. پس چون کف منقطع شود، صاف سازند و با سکنجبین یا بى‏سکنجبین بیاشامند.

بر قول «امین الدوله ابن تلمیذ»، صفتش آن است که هر روز پنج رطل شیر بز موصوف بگیرند تازه، پس گرم کنند و یک درم پنیر مایه در آن حل نمایند و بگذارند تا بسته شود، پس، از کارد، خطوط کشند طولا و عرضا و دو ورم نمک اندرانى باریک ساخته بر آن پاشند، پس چون بگدازد در کرباس آویزند تا آب از آن روان شود و پس در کتان یا زنبیل برگ خرما صاف سازند و یک رطل و نیم از آن بستانند و یک اوقیه بر آن سکنجبین اندازند و با آتش نرم بپزند و کفّ بگیرند تا که آب فقط بى‏جبنیّت بماند پس صاف ساخته بنوشند.

طریق نوشیدن آن است که سه کرّت [یعنى سه مرتبه‏] بنوشند و هر مرتبه یک ساعت فاصله دهند و بعد [از] هر خوردن صد قدم بگردند. و بعضى گویند در یک نیم ساعت به سه کرّت [یعنى سه قسمت‏] کرده بنوشند. و بعضى تحریک به چوب انجیر لازم نداند.

باید دانست که اگر شیر نر به هم نرسد، شیر گاو بدل آن است و از شیر گاو، ماء الجبن توان ساخت و از دیگر شیرها نیز؛ لیکن بهتر [از همه‏] شیر بز است؛ «لأنّ لبن الماعز أکثر مائیة و أوفر رطوبة و دهنیّة و هو المقصود. و التحریک بخشب التین یعین فى التلیین»[67].

[90] چهارم، آنکه ریاح از اخلاط حاره متولد شوند در معده. و علامتش علامات اخلاط حاره است و ظهور خلش در معده و وجع در ناف و به خروج ریح خواه با انقلاب بود خواه با آروغ راحت یافتن.

علاج: تنقیه معده کنند به مطبوخ هلیله مذکور بى‏آنکه سقمونیا در وى آمیزند.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 51

[91] صنف دوم: در آنکه فضله در شرائین که بر صدغین‏اند، یا در شرائین که پس گوش‏اند یا در آن دو شریان که مسمى به سباتیّه‏اند جمع شود و از آنجا صعود نماید و دوار آرد و علامتش تمدد و امتلا و انتفاخ و ضربان عروق مذکور است. و چون عروق مذکوره را از دست منقبض سازند یا دواء قابض بر آن نهند، دوار ساکن شود. پس اگر منبع این فضله دل یا جگر یا سپرز بود با وجود هذه العلامات، آفت عضوى از این اعضا شاهد حال وى است و هریک در جایگاه خود مذکور است بدان رجوع نمایند.

علاج: نخست بدانند که ماده بخار کدام خلط است پس به استفراغ آن خلط مشغول شوند. و آنجا که ماده در جگر بود و نقصان افعال وى و الم و آفت حوالى وى و آنچه در باب وى گفته شود گواهى دهد، اگر ماده به جانب مقعر بود به استفراغ کوشند و اگر ماده به طرف محدب بود به ادرار توجه نمایند. و علامت میل ماده به جانبى از این دو جانب در باب جگر مفصل مذکور است. و آنجا که ماده در دل بود، پس از استفراغ شراب سیب و مفرّحات دهند. و آنجا که ماده در سپرز بود، رگ اسلیم زنند از دست چپ و اضمده محلّله بر سپرز نهند و به معالجه هر عضو مؤوف متوجه گردند.

پس از تنقیه، خواه ماده در این اعضا بوده باشد خواه در عروق فقط، اگر دوار زایل شد، فبها و اگر باقى باشد، تفحص کنند تا مسلک فضله کدام رگى است و آن [را] از انتفاخ و شدت ضربان توان دانست: پس اگر مسلک در عروق صدغین یا عروق خلف اذنین متحقق شود، قطع کنند و این رگها را هرکدام که منتفخ بود، بعد از قطع، داغ دهند چنانچه در صداع مکرر ذکر یافته مع علّت داغ و بیان قطع عروق خلف اذنین که مؤدّى مى‏شود به قطع تناسل. و اگر مسلک در عروق سباتیّه متحقق بود، دست از قطع و داغ کوتاه دارند. و عروق سباتیه، این دو شریان غایره‏اند که مانند وداجین یکى از یمین حلق و دیگر از یسارش صاعد شده است و سباتیه از آن گویند که هرگاه رطوبت غرویّه به توسط رگهاى مذکوره متصاعد مى‏شود به سوى دماغ، سبات [که نوعى بیمارى سر است و شرح آن‏] مى‏آید [ایجاد مى‏شود].

[92] صنف سوّم: در آنکه حاصل شود فضله در وداجین و موجب دوار شود. و علامتش آن [است‏] که نخستین وداجین منتفخ شوند و ممتدّ گردند. پس دوار حادث گردد. وداجین آن دو رگ وریدیه‏اند که بر دو طرف حلق‏اند متصل به گردن.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 52

علاج: رگهاى مذکوره را فصد کنند و پس از آن اگر زایل نشود و ماده وى در جگر باشد، به تنقیه جگر کوشند به نهجى [یعنى به‏گونه‏اى‏] که [در] بالا ذکر یافته [شد].

[93] صنف چهارم: در آنکه مستقر ماده، رحم یا مثانه یا کلیتین یا رجلین یا ساقین یا فخذین یا مراق باشد. علامتش آن است که نخستین در عضوى از اعضاء مذکوره آفت پدید آید و پس از آن دوار عارض شود و ایضا دریابد بیمار که موضعى از این مواضع چیزى متحرک شده و [به سوى بالا] صاعد مى‏گردد، پس دوار افتد. و علامات آفات هر عضو در جایگاه خویش مذکور است. و احتباس طمث و اختناق رحم بیشتر باعث مى‏شود بر دوار.

باید دانست که ماده رحم و مثانه و کلیتین و مراق، گرم مى‏باشد در اکثر امر و ماده رجلین، سرد باشد؛ «لبعدهما عن ینبوع الحرارت»[68].

علاج: به معالجه عضو مؤوف توجه کنند و از عضو مذکور، جذب مواد نمایند به طرف مخالف سر به فصد و اسهال و حقنه و دلک و غیر آن به‏حسب واجب. و تقویت سر و دماغ را که قبول نکند فضله را.

[94] [سایر اصناف دوار]

[95] گاه باشد که سقطه و ضربه بر سر رسد و بدان سبب روح نفسانى از وقوع سکته یا ضربه به حرکت آب مى‏ماند و هرگاه چیزى گران در آب افتد یا چیزى به سختى در آب زنند، آن آب متحرک مى‏شود و گرد مى‏آید و ممتوّج [یعنى موج‏دار] مى‏گردد و کذلک روح مذکور متموج مى‏گردد به حرکت دورىّ [یعنى حرکتى مانند همان موج آب‏]. و علامتش ظاهر است.

علاج: به معالجه سقطه و ضربه توجه نمایند و هرگاه بعد [از] زوال الم [باز هم‏] دوار باقى باشد، توان دانست که سوء مزاج در دماغ لاحق گشته، پس به‏حسب آن سوء مزاج که آثار وى ظاهر باشد، معالجه کنند.

[96] گاه باشد که سوء مزاج مختلف‏[69] ساذج عارض شود در دماغ به یکبارگى و بدان سبب موذى ناطبیعى، خایف شود و مضطرب گردد روح و متحرک شود به حرکت دوریّه‏

طب أکبرى، ج‏1، ص: 53

بى‏توسط محرّک جسمانى که بخار یا ریح باشد. علامتش سبکى دماغ است و حدوث دوار بغتة [یعنى ناگهانى‏] بعد [از] ملاقات برودت یا حرارت. و عام است که حرارت و برودت خارجى باشد یا داخلى؛ چنانچه در صداع ساذج گفته شد.

[97] علاج: بعد [از] تحقیق سبب، معالجه کنند بدانچه ضد سبب باشد و آن، به تفصیل در صداع ساذج مذکور است.

و گاه باشد که چون آدمى سر بگرداند یا رقص کند، روح وى متحرک شود و این، بدان مى‏ماند که فنجان پرآب را حرکت دهند اگرچه ساکن شود اما آبى که در وى است تا دیر متحرک باشد. و گاه باشد که چون آدمى در چیزى که سریع الدور باشد [یعنى به سرعت بر دور خود بچرخد] بسیار بنگرد، پس روح باصره از نظاره آن هیأت مدتى گردانى پذیرد و دوار آرد و آن هیأت، مدتى اندر وى بماند و هرچند محسوس قوى‏تر و قوت‏هاى بدنى ضعیف‏تر، اثر محسوس اندر آلت حس قویتر و بیشتر بود.

[98] علاج: اگر دوار باقى باشد به ازاله سوء مزاج متوجه گردند کما ذکرناه.

و گاه باشد که ضعف قلب محدث سدر و دوار شود کما هو یظهر فى الناقهین.

علاج: بهر تقویت دل، شراب حماض و [شراب‏] لیمو و [شراب‏] صندل و [شراب‏] سیب و مفرّحات مناسبه مزاج و اغذیه لطیف موافقه تناول کند.

[99] فایده: در اسباب دوار [از] سوء مزاج مختلف [صحبت شد و وعده‏یى‏] ذکر یافته است [که‏] عن‏قریب [آن را توضیح دهیم‏]، پس بیان آن لازم آمد. باید دانست که اطبا سوء مزاج را منقسم ساخته‏اند به مختلف و مستوى و در تفسیر آن اختلاف است: «جالینوس» مى‏گوید که مستوى آن است که در جمیع بدن عام باشد و مختلف آن است که به عضوى مخصوص بود. و «شیخ» گفته است مزاجى که در جوهر عضو مستقر شود و در حکم مزاج اصلى گردد، در مستوى باشد و المختلف ما لا یکون کذلک [و] از آن است که مستوى، مولم نمى‏باشد؛ «لأنّه یطلب المقاومة بینه و بین الطبیعة»[70]؛ به خلاف مختلف که مولم و موجع است «لوجود المقاومة»[71]. و تحقیق این کلام آن است که مزاج عرضى که عارض‏

طب أکبرى، ج‏1، ص: 54

شود در عضو و آن عضو را استعداد رجوع به سوء مزاج طبیعى به سهولت میسر نباشد، وى را مستوى و متفق گویند و مثال آن، برص است. و مزاج عرضى که با وى در اعضا استعداد رجوع به مزاج اصلى باشد به سهولت، آن را مختلف خوانند و مثال آن، حمى عفنه است.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 55

[100]

فصل پنجم: در سبات‏[72]

آن، خوابى است طویل، ناطبیعى با عرق مفرط که به دشوارى بیدار شود صاحبش و این مرض را ده سبب است:

[101] یکى، آنکه سوء مزاج بارد مفرط ساذج عارض شود در دماغ. و علامتش آن است که نبض، صلب و متفاوت بود و رنگ بدن و وجه به سبزى گراید و تقدم ملاقات سردى بر سر یا تقدم تناول اشیاء بارده یا استعمال ادویه مخدّره شاهد باشد و در وجه، تهبّج پدید آید.

علاج: بهر تبدیل مزاج، طبیخ ریاحین حاره و سداب بر سر ریزند و روغن بان و قسط و جندبیدستر یار [یعنى مخلوط] کرده بمالند و جندبیدستر و عنصل و مویزج و عاقرقرحا با سرکه ممزوج ساخته ضماد کنند. و دواء المسک و مثرودیطوس بلع نمایند. و بچه مرغ که با آب نخود، روغن جوز و خردل پخته باشند تناول فرمایند. و آنجا که ادویه مخدّره موجب بود، به تدارک وى کوشند به فادزهر مناسبه که هریک که در آخر کتاب خواهد آمد.

[102] دوم، آنکه جمع شود رطوبت خام در مقدم دماغ. و علامتش آن است که بیمار در مقدم سر و در حرکت اجفان و عیون، گرانى محسوس کند. و آب غلیظ در اکثر اوقات از منخرین سایل شود و زبان به رطوبت لزجه آلوده بود.

علاج: نخستین، تنقیه دماغ کنند به حبوب و حقنه که در لیثرغس ذکر یافت. پس از تنقیه، تبدیل مزاج نمایند بدانچه در قسم اول که بارد ساذج است گفته شد.

[103] سوّم، آنکه بخارات رطبه ردیه مرتفع شوند به جانب دماغ. و این، نمى‏شود مگر در حمیات، خاصه در حمى بلغمیه. و علامتش تقدم وجود حمّى است.

علاج: در معالجه تب کوشند و بهر تقویت دماغ، روغن گل و گلاب و سرکه بر تارک‏

طب أکبرى، ج‏1، ص: 56

گذارند. و براى جذب مواد، پاشویه به کار دارند و کف پاى‏ها را بمالند از چیزى درشت. و اطراف یعنى دست و پا بربندند. و تحریک عطاس نیز مفید است.

[104] چهارم: آنکه واقع شود ضربه بر صدغین و بدان سبب، حس عصب کوفته شود.

[105] پنجم: آنکه قحف شکسته شود به سقطه یا ضربه. و بدان سبب، دماغ، منضغط و فشارده شود.

علامت هر واحد [از چهارم و پنجم‏]، تقدم سبب است.

علاجش: علاج علاج ضربه و کسر است چنانچه در صداع سقطى و ضربى گفته شد و در آخر کتاب نیز گفته خواهد شد.

[106] ششم: آنکه متصاعد شود بخارات از معده به جانب دماغ و سبات آرد و مثالش خواب مستى و خواب تخمه است و علامتش تقدم سدر و دوار و دوىّ و خیالات پیش چشم است و در حالت خلو معده، از سبات خفت یافتن.

[107] هفتم: آنکه مرتفع شوند ابخره از ریه یا صدر. و علامتش وجود علامات ذات ریه و ذات صدر است، چون ضیق نفس و حمّى و سعال و منشاریّت نبض.

[108] هشتم: آنکه متولد شوند دیدان در امعا یا محتبس شود منى یا خون حیض یا نفاس در رحم، و متصاعد از امعا یا رحم گردند ابخره و سبات آرند. و علامتش وجود سبب است و آفت آن عضو شاهد بودن. و باید دانست گاه باشد که حادث گردد سبات به مجرد اذیت که لاحق شود دماغ را از مشارکت و حذایت [یعنى محاذات با] اعضاء مؤوفه بى‏آنکه متصاعد شوند بخارات از این اعضا.

علاج: در معالجه عضو معلول کوشند؛ چنانچه هریک در محل خود مذکور است. و پس از زوال سبب، تقویت دهند سر را بدانچه بارها ذکر یافته است.

[109] نهم: آنکه خون در بدن بسیار شود و به سبات انجامد. و علامت امتلاء خون بارها ذکر یافته.

علاج: رگ اکحل و قیفال زنند و بعد از فصد، بر ساق حجامت کنند تا ماده از دماغ فرود آید و فصد صافن نیز سودمند است. و تدبیرها که در سرسام دموى مذکور است، همه در اینجا به کار آید؛ لیکن بر طبیب واجب است تا به‏حسب مشاهده در زیادت و نقصان تصرّف کند.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 57

[110] دهم: آنکه به سبب رنجى و ریاضتى و حرکت عنیف یا به سبب استفراغ مفرط، گوهر روح تحلیل پذیرد و به واسطه بسیارى تحلیل از منبسط شدن در همه تن عاجز آید؛ پس بالضرور، طبیعت آسایش جوید و روح نفسانى از کار فرمودن آلتهاى حس و حرکت بازایستد چندانکه از روح حیوانى مدد یابد و آنچه از وى به تحلیل رفته باشد بازآید. و علامتش تقدم اسباب محلّله است و به تدریج در سبات افتادن.

علاج: محرورىّ مزاج را ماء اللحم در گلاب و آب سیب آمیخته دهند و مثرودیطوس باهم چند طباشیر یار [یعنى مخلوط] کرده، در شراب سیب یا انار ممزوج ساخته مفید است. و بوئیدن صندل و گلاب، سودمند. بالجمله، به علاج غشى رجوع نمایند. و مبرودىّ و مرطوبى مزاج را مثرودیطوس اندر ماء العسل دهند.

[111] فایده: در سبات و غشى، فرق آن است که نبض خداوند سبات قوى باشد در اکثر و به نبض تندرستان ماند و نبض صاحب غشى ضعیف باشد و به قیاس ما نیز نبض مسبوت، صلب بود. و در غشى، رنگ به صفرت مى‏گراید و رنگ مسبوت، به حال باشد و گاه باشد که به سبزى گراید؛ چنانچه در قسم اول گفته شد. و فرق در سبات و سکته آن است که خداوند سبات را به جهد بیدار توان کرد. و حرکت او چون حرکت خفتگان باشد. و حواس او اگرچه کند باشد، لیکن چیزى برجاى بود؛ به خلاف مسکوت که حس و حرکت وى جملگى رفته باشد.

[112] فایده جلیله: هر کجا اندر دماغ آفتى باشد، آب سرد خوردن و بدان مضمضه کردن زیان دارد.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 58

[113]

فصل ششم: در سهر[73]

آن، بیدارى و بى‏خوابى مفرط را گویند. و این مرض، باسم لازم مسمى است [یعنى به اسم لازمه‏اش که شب‏نخوابى است نامیده شده است‏] و اسباب وى هشت است:

[114] یکى سوء مزاج یابس ساذج که عارض مى‏شود در دماغ و خشک سازد آن را. و علامتش آن است که سر و حواس، سبک بود و چشم و زبان و بینى خشک گردد و ملمس سر گرم نماید و شدت و طول سهر به‏حسب تمکّن خشکى دماغ است.

علاج: همگى در ترطیب دماغ کوشند؛ مثلا طبیخ بنفشه و نیلوفر و برگ کاهو و گشنیز تر و بیخ و پوست خشخاش و شعیر بر سر ریزند و طبیخ کله پایچه و امعاء بره، همین عمل دارد. و در بلیله و ابریق، نطول بیشتر از یک شبر فصل باید نهاد. و بنفشه و نیلوفر ببویند. و از آب برگ کاهو و گشنیز تر و شیره خشخاش و روغن نیلوفر لخلخه سازند. و روغن تخم کدو و شیر دختران بر سر دوشند و در بینى و گوش چکانند. و گوشت بچه مرغ یا بچه کبوتر یا بزغاله- هر واحد که باشد- با کدو اسفناج و برگ کاهو و شیره تخم خشخاش پخته باشند، تناول کنند. و بعد از هضم غذا، عسل به آب شیرین نیم‏گرم و دعه و سکون و در موضع رطب نشسته ماندن لازم شمارند. و از چیزهاى خشکى‏افزا، احتراز واجب انگارند.

[115] دوم: سوء مزاج حار یابس ساذج که عارض شود در دماغ. و این نوع، به غایت شدید مى‏باشد. و علامتش سبکى و خشکى دماغ است و سوزش و حرقت سر و شدت تشنگى.

علاج: تدابیر مرطّبه که در یابس ساذج ذکر یافته با مبردات امتزاج نموده و استعمال نمایند.

[116] سوّم: سوء مزاج یابس سوداوى که عارض شود در دماغ.

[117] چهارم: سوء مزاج حار یابس صفراوى لاحق گردد در دماغ.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 59

علامت و علاج هر واحد بارها ذکر یافته و پس از تنقیه سودا یا صفرا، در ترطیب کوشند به نهجى [یعنى به‏گونه‏اى‏] که گذشت.

[118] پنجم: رطوبت بورقیه که حاصل شود در دماغ. و این، رطوبتى است که حرارت در آن اثر کرده باشد اثرى ناطبیعى نه بر سبیل نضج پس پیدا شود در آن رطوبت، نوعى از احتراق و رمادیت و عفونت و علامتش آن است که در منخرین، ترى و رطوبت و در عینین، رمص و چرک ظاهر باشد. و در سر، اندکى ثقل محسوس شود. و علیل از خواب به سرعت بیدار گردد و جهیده برخیزد.

علاج: هر صبا در طبیخ بادیان و بیخ مهک و گاوزبان، گلقند یار [یعنى مخلوط] کرده بنوشند تا که نضج پدید آید. و پس از ظهور نضج تام، مستفرغ سازند خلط را به ایارج [فیقرا] و حبّ شبیار. و بعد از تنقیه، روغن بابونه و اقحوان بر سر مالند و سمک رضراضى و ماکیان فربه و گوشت بزغاله که شور با طریق پخته باشند، اسفاناخ و کدو آمیخته و تناول کنند. و از چیزهاى تیز و تلخ و شور اجتناب واجب شمارند.

[119] ششم: حمى یا امتلاء تن از اخلاط یا سوء هضم یا غم‏ها و الم‏ها و فکرهاى مشوّشه که به سهر انجامد. و علامت هریک، وجود سبب است.

علاج، ازاله سبب و تدارک ما بقى است به مبدّلات مناسبه.

[120] هفتم: آماس سوداوى، چون سرطان و مانند آنکه اندر حوالى دماغ پدید آید.

[121] هشتم: طعام‏هاى بادانگیز که بخار بر سر دهد و بدان سبب خواب‏هاى شوریده بیند و اندر خواب بترسد پس بیدار شود و از آنکه در طبع او خوف لاحق گشته باشد، میل به خواب نکند.

علامت و علاج هریک به‏حسب سبب است؛ مثلا در آنچه سببش اطعمه نفّاخه بود، تبدیل غذا کنند و ایارج فیقرا و حبّ شبیار به کار برند. و آنچه سببش سرطان بود، کار مشکل است. و تدبیر سرطان و سایر اورام در جائى که ذکر یافته است از آنجا جویند.

[122] گاه باشد که پیرى سبب سهر شود و این را دو وجه است: یکى شورى رطوبت پیران.

دوم آنکه گوهر دماغ پیران به قیاس گوهر دماغ جوانان خشک باشد. علامتش انتفاء علامات دیگر اقسام است و علاجش متعّسر. فى الجمله هر شبانگاه طبیخ بابونه و کشک جو بر سر ریزند و روغن بابونه و روغن اقحوان در بینى کشند. و اندر طعام‏هاى ردىّ،

طب أکبرى، ج‏1، ص: 60

قدرى کاهو یا تخم او داخل کنند.

[123] فایده: در بیان حیله‏ها که همه مسهوریان را مفید است: وقت شب اطراف بیمار را بر بندند و بى‏تکیه بنشانند و چراغ بزرگ در مقابل وى بدارند و جماعت بسیار حاضر آیند و حکایت‏ها و افسانه‏ها در میان آرند و علیل را پینکى زدن ندهند تا که عاجز آید. پس یکبارگى چراغ سرد کنند و مردم کنار گیرند و کف دست و پاى وى را به روغن مناسبه بمالند و هرچه مانع خواب باشد چون آواز و حرکت دور دارند. و اگر در مکان بعید آسیا بگردانند، در این هنگام مفید آید[74]

---------------------------------------------------------------------

پاورقی 

[1] ( 1). قاموس القانون:Headache ;cephalgia

[2] ( 2). معنى سوء مزاج مختلف و مستوى، در دوار مذکور است.

[3] ( 3). معالجات واعظى:.Simple hot headache

[4] ( 1). صنعت روغن گل سرخ: برگ گل در شیشه کنند و در آفتاب آویزند یک روز، و روز دیگر روغن کنجد بر آن اندازند و تا که بوى گل در روغن اثر کند[ آن را] در آفتاب آویخته دارند و از یاسمین و نرگس و سداب و بابونه و جز آن، همین‏سان سازند. و باشد که بجوشند.

[5] ( 2). جالینوس مى‏گوید:« سزاوار نیست که قسمت عقب را تبرید کنند؛ زیرا به ریشه‏هاى اعصاب بدن ضرر مى‏زند». م.

[6] ( 1). صنعت قرص انزروت: انزروت، اقاقیا، حضض، ورد، نیلوفر، مامیثا، تخم کاهو، به لعاب بذر قطونا اقراص سازند و به آب گشنیز تر طلا نمایند.

[7] ( 2). ترجمه:« همان‏طور که طبرى مى‏گوید: من طبیبى را دیدم که این صداع را با سرکه و افیون و-- کافور در زنى حامله تبرید نمود و باعث شد آن زن حامله جنین خود را سقط کند و به‏علاوه به سکته مبتلا شود و پس از هفتاد و دو ساعت بمیرد». م.

[8] ( 1). ترجمه:« بهترین نوع ماء الشعیر آن است که آب آن به‏قدر بیست سکرجه و جو آن به‏قدر یک سکرجه باشد». م.

[9] ( 2). معالجات واعظى:.Simple cold headache

[10] ( 1). تکمید، رسانیدن گرمیست بر عضو، به طریقى که معروف است. و آن، رطب است و یابس؛ تکمید رطب آن است که مثانه حیوانى با آب گرم یا به طبیخ گرم پر کنند، پس آن مثانه را بر عضو معلول نهند تا که گرم باشد. یا خرقه یا اسفنج در آب یا در طبیخ تر کرده‏[ و] بر عضو گذارند. و این عمل، نسبت به اول اقوى است. و تکمید یابس، آن است که خرقه کثیر المقدار یا چیزى دیگر چون سنگ و مانند آن در دست گیرند و بر آتش گرم همى کنند و بر عضو مى‏نهند؛ یا ادویه خشک گرم کرده و در خرقه گرفته‏[ و] عضو را گرم نمایند.[ و] آنچه بهر تکمید به کار برند در این مرض و در هر علّتى بارد، نمک است و نخاله- یعنى سبوس- و کاورس و ریگ.

[11] ( 2). انکباب، آن است که بر بخار آب و مانند آن تنها یا با دیگر ادّویه مسخنه جوش داده باشند و سر[ را بر آن‏] نگون دارند.

[12] ( 1). قاموس القانون:Congestive headache ;hyperemic headache

[13] ( 1). قاموس القانون:

[14] ( 2). معالجات واعظى:.Phlegmic headache

[15] ( 1). معالجات واعظى:.Melanic headache

[16] ( 2). ترجمه:« مخفى نماند که سوداء نسبت به سایر اخلاط بطى‏ء النضج است و زمان بیش‏ترى نیاز دارد». م.

[17] ( 1). قاموس القانون:.Physocephilgia

[18] ( 2). ترجمه:« عطسه کردن، صداع حادث از باد غلیظ را تسکین مى‏بخشد». م.

[19] ( 3). قاموس القانون:.Sympathetic headache ;reflex headache

[20] ( 4). در نسخه دیگر پس از قدم، چنین است: یا از عضله پا هر دو ساعد و کف پا. م.

[21] ( 1). ترجمه:« مخفى نماند که قابضات مذکور،[ فم‏] معده را تقویت کرده و باعث تسکین‏[ صعود] أبخره‏[ به دماغ‏] شده و صفراء را ریشه‏کن مى‏کند». م.

[22] ( 1). قاموس القانون:.Anaemic headache

[23] ( 2). قاموس القانون:.Allergic headache

[24] ( 3). در نسخه‏یى« با» نوشته شده است. م.

[25] ( 1). قاموس القانون:.Siccative headache ;desiccative headache

[26] ( 1). قاموس القانون:.Symptornatic headache

[27] ( 2). قاموس القانون:.Copulative headache

[28] ( 1). قاموس القانون:.Traumiatic headache

[29] ( 2). در فهرست اصطلاحات و لغات و شرح عبارات طبى در آخر کتاب، این موانع تحت عنوان« موانع فصد» مضبوط است. م.

[30] ( 1). قاموس القانون:.Helmet headache ;organic headache

[31] ( 2). ترجمه:« این، صداعى است که دربرگیرنده سر و ماندگار و بادوام و کهنه مى‏باشد و به کمترین چیزى فورا درد آن آغاز مى‏شود حتى اینکه فرد مبتلا به آن، از صدا و نور هم گریزان-

[32] ( 1). قاموس القانون:.Cirtical headache

[33] ( 1). مستنقعات، عبارت است از جلود رطبه منتنه دبّاغان.

[34] شاه ارزانى، میر محمد اکبر بن محمد، طب اکبرى، 2جلد، جلال الدین - قم، چاپ: اول، 1387 ه.ش.

[35] ( 1). قاموس القانون:.Embolac headache

[36] ( 2). قاموس القانون:.Verrninal headache

[37] ( 1). معالجات واعظى:.Concussion of the brain

[38] ( 2). تزعزع دماغ، آن است که در اتصال اجزایش تفرق افتد و وضع بعض اجزا متغیر شود و از جانبى متمدد گردد دماغ، و از جانب دیگر مسترخى.

[39] ( 3). قاموس القانون:.Somnial headache

[40] ( 1). قاموس القانون:.Hemicrania ;migraine

[41] ( 2). یعنى اسم شقیقه را به این جهت نهاده‏اند که درد آن در یک طرف سر مى‏باشد.

[42] ( 3). در نسخه‏یى دیگر، بعد از تخم کاهو چنین نگاشته شده است:« و بیخ و پوست تفاح»، که نسخه متن صحیح‏تر به نظر مى‏رسد گرچه تفاح به نظر مى‏رسد که در هر دو غلط است و لفاح درست است. م.

[43] ( 4). صفت آن: دم الاخوین، زعفران، صمغ عربى و افیون‏[ را] در سپیدى بیضه بسرشند و بر کاغذ نهند[ و] بر شرائین جهنده صدغین چسپانند.

دیگر: تخم کاهو، تخم‏[ و] بیخ مرّ، افیون و کتیرا با سرکه آمیخته‏[ و] به طریق مذکور بچسپانند.

نسخه دیگر در شقیقه عین گفته خواهد شد.

[44] ( 1).« سرسام»، اسمى است مرکب از لفظ فارسى که سر است و از کلمه یونانى که سام است به معنى ورم.

[45] ( 1). قاموس القانون:.Used incorrectly

[46] ( 1). یعنى همانطور که وصف کردم. که در چندى قبل گذشت. م.

[47] ( 2). نقوع، آن است که ادویه را در آب تر کنند و آن آب را بنوشند بى‏آنکه جوش دهند.

[48] ( 1). صنعت حّب منقّى سودا: افتیمون، بسفایج، غاریقون، شحم حنظل، سقمونیا، حجر لاجورد مغسول و حبّ بلسان، از هریک به‏حسب تقاضا بگیرند و به آب کاسنى حبّ سازند. و حبّ دیگر در صداع شرکى ذکر یافته.

طریق شستن لاجورد این است که‏[ آن را] به آب صلایه کنند تا که باریک شود، پس رها کنند تا-- فرونشیند. بعده‏[ یعنى پس از آن‏] آب از وى دور کنند و به کار برند. و باشد که دو بار یا سه بار بشویند به آب جدید. و سایر ادویه حجریّه و اقلیمیا و خبث الحدید را همین‏سان مغسول سازند.

[49] ( 1). صنعت حقنه: افتیمون، هلیله سیاه، هلیله کابلى، سنا، شاهتره، بادرنجیوبه، گاوزبان، زبیب دانه بیرون کرده، بسفایج و شعیر مقشّر، جمله را بجوشانند و بپالایند و[ با] شکر سرخ و آب خیارشنبر و روغن بادام شیرین آمیخته‏[ و] حقنه کنند.

[50] ( 2). قاموس القانون:.Lethargu ;Iethargia African

[51] ( 3). صنعت حّب منقى بلغم: صبر، تربد، شحم حنظل، سقمونیا، غاریقون، مصطکى به آب رازیانه حبّ سازند.

[52] ( 4). صنعت حقنه مخرج بلغم: بیخ کرفس، بیخ کبر، بیخ رازیانه، فوتنج، قنطوریون، بیخ اذخر، جمله بجوشانند و بپالایند و شیره مغز قرطم و مرى و شکر سرخ و تخم حنظل و سقمونیا و ملح هندى و بوره ارمنى افزوده حقنه کنند.

[53] ( 1). ترجمه اردوى شرح الأسباب:.Gangrene

[54] ( 2). قاموس القانون:.Carbuncle

[55] ( 1). در نسخه‏یى پس از آب کدو چنین آمده است:« فشارده و آب کاهو با روغن گل همچنین بر نهند. م.

[56] ( 2). قاموس القانون:Phlegmon ;phlegmona .

[57] ( 1). قاموس القانون:.Facial erysipelac

[58] ( 1). ترجمه:« زیرا تحیّر، همیشه در سدر هست و سدر، مقدمه دوار است». م.

[59] ( 2). ترجمه:« همانطور که ظاهر است از احوال مبتلایان به دوار». م.

[60] ( 1). ترجمه اردوى شرح الأسباب:.Vertago

[61] ( 1). قاموس القانون:Vertigo ترجمه اردوى شرح الأسباب:.Giddiness

[62] ( 1). ترجمه:« زیرا روح‏[ نفسانى‏]، به خاطر لطافتى که دارد ارتفاع مى‏یابد درحالى‏که حرکت چرخشى‏[ از برخورد آن با خلط] یافته و گویا به دور خود مى‏پیچد». م.

[63] ( 2). ترجمه:« زیرا ریح هم به خاطر لطافتى که دارد[ در اثر برخورد با خلط] ارتفاع مى‏یابد درحالى‏که مانند روح به دور خود مى‏پیچد؛ به خلاف خلط[ که ارتفاع نمى‏یابد چون مثل ریح لطافت ندارد]». م.

[64] ( 1). در نسخه‏یى بلیله ذکر شده است. م.

[65] ( 1). در امراض معده، فصلى به نام ضعف هضم و سوء هضم باز شده که این ادویه در آنجا مذکور است. م.

[66] ( 2). صنعت طبیخ هلیله: هلیله زرد، آلو، نیشوق، سپستان، تمر هندى و تخم کاسنى، همه را جوش سازند و صاف نمایند و ترنجبین آمیخته دهند. و اگر سقمونیا بهر تقویت مطبوخ‏[ به عنوان‏] سردارو[ اضافه‏] سازند، بهتر عمل کند و سردارو، آن است که چیزى بالاى مطبوخ یا نقوع یا جلّاب بیامیزند و بنوشند.

[67] ( 1). ترجمه: زیرا شیر بز، آب و رطوبت بیشترى نسبت به جبنیّت دارد و چربى آن بیشتر است و همین بخشى آبکى و چربى شیر است که در درمان با ماء الجبن مورد نظر است. همچنین بر هم زدن با چوب انجیر، تلیین را مى‏فزاید». م.

[68] ( 1). استدلال براى سردى ماده رجلین مى‏کنند.

ترجمه:« زیرا[ پاها] دورند از مرکز حرارت‏[ که قلب باشد]». م.

[69] ( 2). معنى سوء مزاج مختلف، عن‏قریب‏[ در ضمن فایده‏یى در چند سطر بعد] مى‏آید.

[70] ( 1). ترجمه:«[ مستوى، مولم نمى‏باشد] زیرا در مزاج مستوى، مقاومتى بین مرض و طبیعت نمى‏باشد». م.

[71] ( 2). ترجمه:«[ مختلف، مولم است‏]؛ زیرا بین طبیعت و مرض، مقاومت وجود دارد». م.

[72] ( 1). قاموس القانون:Coma ;stupor .

[73] ( 1). ترجمه اردوى شرح الأسباب:.Insomnia

[74] شاه ارزانى، میر محمد اکبر بن محمد، طب اکبرى، 2جلد، جلال الدین - قم، چاپ: اول، 1387 ه.ش.      

----------------------------------------------------------------------------------------

طب أکبرى ؛ ج‏1 ؛ ص61

طب أکبرى، ج‏1، ص: 61

[124]

فصل هفتم: در سبات سهرى و سهر سباتى‏

این، مرضى است مسمى باسم عرضین لازمین‏[1]؛ زیرا که معنى سبات، خواب است و معنى سهر، بیدارى. و بیدارى را «أرق» نیز گویند. و مرض مذکور، از ترکیب صفرا و بلغم حادث مى‏گردد و آنجا که بلغم غالب باشد، سبات سهرى گویند و آنجا که صفرا غالب بود، سهر سباتى خوانند. قال القرشى: «هو اسم لورم دماغى من بلغم و صفراء[2]».

به هر تقدیر، علامت سبات سهرى آنست که گاهى خواب مفرط باشد و گاهى بیدارى طویل؛ اما زمان خواب، غالب و اطول بود از زمان بیدارى. و وجود ثقل و کسل و سایر اعراض لیثرغس، از نشان این است. و علامت سهر سباتى آن است که گاهى بیدارى مفرط باشد و گاهى خواب طویل؛ اما زمان بیدارى غالب و اطول بود بر زمان خواب. و وجود هذیان و بى‏خوابى و سایر اعراض قرانیطس از نشان این است.

[125] بدان که بعضى مردم باشند که اندر تن ایشان خلطى بد باشد لکن تا بیدار و نشسته مانند، خلط آرمیده بود و هرگاه بغنوند و قصد خواب کنند، حرارت غریزى، ز اندرون تن به هضم و پزانیدن اخلاط متوجه شوند لکن قوت حرارت بدان کار وفا ننماید جز آنکه خلط را بجنباند و بخارها برانگیزد و أبخره مذکور بر دماغ آیند و آدمى زود بیدار شود و هرچند قصد خواب کند، در خواب نشود و از غنودن راحت نیابد. و این هم نوعى است از سهر سباتى. و این کیفیت، خشک مزاجان را بیشتر افتد.

[126] بیان علامات ردیه درین دو مرض: بر پشت افتاده ماندن، خوردن آب و طعام فراموش کردن، و هنگام نوشیدن آب نفس زدن به نهجى [یعنى به‏گونه‏اى‏] که قدرى آب در قصبه شش درآید و سرفه آرد و باقى که در فضاى حلق مانده باشد از راه بینى برآید و این‏

طب أکبرى، ج‏1، ص: 62

علامت، سخت بد باشد.

[127] باید دانست گاه باشد که بول و براز گرفته شود و نفس‏تنگى کند و احوال او به احوال اختناق رحم ماند. و فیهما [یعنى بین این مرض و اختناق رحم‏] فرق آن است که اندر این علت، بر بیمار تکلیف سخن گفتن و جواب دادن توان کرد [اما] در حال اختناق رحم، این تکلیف نتوان کرد. و ایضا در اختناق، چهره بیمار بر حال خود مى‏باشد بخلاف این مرض که رنگ وجه او متغیر مى‏شود به‏حسب غلبه خلط. و مرض مذکور، به وجود علامات صفرا مفارق است لیثرغس را و به وجود علامات بلغم، قرانیطس را.

[128] فایده: گاه باشد که به طریق ندرت مقدار بلغم و صفرا مساوى باشد و در این صورت، زمان خواب ناطبیعى مساوى شود به زمان بیدارى ناطبیعى. و کذلک دیگر اعراض.

علاج: تدبیر مشترک آن است که اگر ممکن باشد، نخست فصد کنند و بر ساق حجامت نمایند تا ماده از دماغ فرود آید؛ زیرا که اخراج خون، استفراغ کلى است. پس بنگرند: اگر بلغم غالب باشد، استفراغ به ایارجات و غاریقون و تربد و مانند آن کنند. و اگر صفرا غالب باشد، به مطبوخ هلیله و معجون خیارشنبر و سقمونیا مستفرغ سازند.

بالجمله، معالجه لیثرغس و قرانیطس [را] مرکب ساخته و به‏حسب مساوات و قلت و کثرت خلط، کاهیده و افزوده به کار باید بست. و پس از تنقیه، تبدیل مزاج نمایند به اطلیه و شمومات و نطولات و غیرذلک به‏حسب واجب و تقاضاى مشاهده صائب. و آنجا که سبب بیمارى امتلاى طعام باشد و معلوم شود که طعام‏هاى غلیظه بسیار خورده است، نخستین قى‏ء کنند و معده را پاک سازند.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 63

[129]

فصل هشتم: در جمود[3]

که به شخوص و آخذه و مدرکه و فاطوخس مسمّى است.

اکنون بدان که جمود آن است که حس و حرکت آدمى یکبار فروگرفته شود؛ چنانچه اگر استاده باشد یا نشسته یا خفته یا اندر صنعتى و این مرض واقع شود، آدمى بر همان حالت بماند و چشمها باز کرده اگر مفتوح باشند و چشم‏ها فراز کرده اگر پوشیده بودند. و شخوص، جمودى است که در وى چشم‏ها گشاده باشند و معنى شخوص همین است. و از آنکه جمود دفعة مى‏افتد؛ «آخذه» و «مدرکه» خوانند. و جمود را یونانیان «فاطوخس» نامند. و معنایش استمساک است.

[130] ماده این مرض، خلط سوداوى است که در بطن موخر دماغ مسدود باشد، نه در جوهر دماغ، لکن به سبب مشارکت، آفت به همه اجزاء دماغ مى‏رسد. از آن است که حس و حرکات جمله باطل مى‏شود.

[131] علامت این علت، آن است که بغتة [یعنى ناگهانى‏] واقع شود و علیل از عدم تنفس و عدم حرکات به موتى ماند.

[132] فرق در جمود و سبات آن است که سبات هرگز بدان حد نرسد که منع تنفس کند. و ایضا مسبوت، منغمض العین [یعنى چشم بسته‏] مى‏باشد؛ بخلاف مجمود که در اکثر مفتوح العین [یعنى چشم باز] مى‏بود. و ایضا تقدم نوم ثقیل که به تدریج به استفراغ انجامد، از نشان ثبات است؛ بخلاف جمود که فجئة مى‏افتد. و ایضا در سبات، نبض لین مى‏باشد و در جمود، بطى و صلب. و مسبوت را تکلیف سخن گفتن و جواب دادن توان کرد؛ مگر به ندرت چنانکه در سکته اشعار خواهم کرد بخلاف جمود که هرگز این تکلیفات نتوان کرد.

فرق در جمود و سکته آن است که در حلق مجمود، هیچ‏چیز داخل نتوان کرد؛ بخلاف‏

طب أکبرى، ج‏1، ص: 64

مسکوت. و ایضا مسکوت بر پشت افتاده مى‏باشد؛ بخلاف مجمود که مخصوص به وضعى نیست؛ چنانچه [در] بالا ضبط یافته [است‏]. «و الجمود أشدّ اشتباها بالسکتة»[4].

فرق در جمود و سرسام بارد آن است که در جمود تب نمى‏باشد بخلاف سرسام که لازم اوست. و فرق فیهما، بیّن [یعنى آشکار] است؛ زیرا که سرسام در هیچ حال بدان حد نرسد که به موتى ماند و حرکات باطل سازد.

علاج: بهر تنقیه دماغ، حقنه کنند به ادویه مخرجه سودا. و در حقنه، رعایت مزاج بیمار مرعى دارند؛ مثلا اگر قوى مزاج بوده باشد، حقنه از افتیمون و بسفایج و هلیله کابلى و غاریقون و مانند آن، و الّا از سبوس گندم و برگ چغندر آب بستانند طبخا او بدونها،[5] پس روغن کنجد و قدرى بوره ارمنى و شحم حنظل [با آن‏] یار [یعنى مخلوط] کرده و استعمال نمایند. و پس از افاقت اگر قوت مساعده کند، مستفرغ سازند ماده را به حبّ‏ها و ایارج‏ها و مطبوخ‏هاى مخرج سودا[6]. و اگر علیل ضعیف باشد، بعد از افاقت هم به حقنه لینه اقتصار ورزند. و در این مرض، بابونه و زوفاى خشک و اکلیل و شبت با سرکه عنصل یار کرده و بر موخر سر ضماد کردن مفید است قبل از افاقت و بعد از آن. و کذلک، روغن‏هاى گرم، چون روغن خیرى و سداب و مرزنجوش که قدرى جندبیدستر آمیخته مالیدن سودمند است. و چون علت اندر آن به انحطاط افتد، گلنگبین عسلى بدهند و به جاى آب بر ماء العسل اقتصار ورزند و آنچه بدین لایق باشد. و اگر به سبب استفراغ یا به سبب تیزى حقنه بى‏خوابى پدید آید، پس از افاقت، روغن بنفشه نیم‏گرم بر سر نهند و از بابونه و شبت و اکلیل الملک و گل سرخ و تخم کاهو و پوست خشخاش نطول سازند و بر سر ریزند.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 65

[133]

فصل نهم: در نسیان‏[7]

آن، عبارت است از وقوع فساد در ذکر [یعنى حافظه‏] یا فکر یا تخیل. و این را سه قسم بیان کنم:

[134]

قسم اوّل: در فساد ذکر

آن، چنان باشد که همه حواس به سلامت باشد و هرچند بیند درست بیند و هرچه شنود درست شنود؛ لیکن هرچه دید و شنید، زود فراموش کند. و این، بر دو وجه است:

یکى، آنکه حفظ او باطل شود و معدوم گردد. دوم، آنکه حفظ او نقصان پذیرد.

فساد ذکر را دو سبب است:

[135] یکى، آنکه برد و رطوبت مستولى مى‏شود بر موخر دماغ که محل حفظ است، پس هرچه در وى منطبع شود محفوظ نگردد؛ زیرا که حفظ و استمساک، کار یبوست معتدل است و این خود از استیلاى رطوبت بر حال نماند. و بطلان و نقصان حفظ، به‏حسب قوت و ضعف سبب است. و علامتش بسیارى خواب است و گرانى سر، خصوصا در موخر و انبعاث و سیلان رطوبت دایما از دماغ.

علاج: بهر تنقیه دماغ، استعمال کنند حقنه حادّه که در وى قنطوریون رقیق و مقل و جاوشیر و بوره و شحم حنظل باشد. و اگر حقنه کفایت نکند، ایارج فیقرا و مطبوخات منقّیه دماغ دهند. و به طبیخ خردل و شونیز و عاقرقرحا عسل آمیخته غرغره کردن و تربد و جندبیدستر باریک ساخته در بینى دمیدن تا عطسه آرد، به غایت مفید است در تنقیه دماغ؛ لیکن بعد از حقنه و مشروبات مسهله باید به کار بست. و پس از تنقیه تامّ، بهر تبدیل مزاج، بوره و جندبیدستر و خردل و سداب برّى با سرکه عنصل و روغن سوسن کرده بر موخر سر طلا کند و در روغن سوسن قدرى جندبیدستر سائیده بمالند. و معاجین حاره‏

طب أکبرى، ج‏1، ص: 66

که در آن بلادر و وج باشد تناول نمایند.

این معجون، در این مرض به غایت مفید است.

صنعت آن: بلادر، یک اوقیه؛ صبر، شصت مثقال؛ غاریقون، بیست و چهار مثقال؛ سلیخه و وج و زراند مدحرج و زعفران و دارچینى و مصطکى، از هریک شش مثقال؛ افتیمون، یک اوقیه، و عسل به‏قدر احتیاج معجون سازند؛ چنانچه رسم است.

[136] فایده: سرکه عنصل و سکنجبین که از سرکه عنصل ساخته باشند، در این علت خیلى سودمند است.

[137] دوم، آنکه برد و یبس مفرط مستولى شود بر موخر دماغ به حثیتى که از شدت صلابت شمع مانند گرداند آن را، پس هیچ‏چیز منطبع نشود در این. و این نوع نسبت به نوع اول، قلیل الوقوع است و علامتش بى‏خوابى [به‏] دوام است و احساس جفاف و خشکى در موخر دماغ و از آنکه مریض به صعوبت سخن گوید و آنهم سریع و پى‏درپى نباشد. و باشد که حالتى عارض شود که گویا گلوى وى خفه مى‏کند یا سر وى به طرف عقب فراهم [یعنى برهم‏] مى‏کشد.

علاج: بهر ترطیب و تسخین، اسفیدباج که از گوشت ماکیان و چوزهاى طیور و بره ساخته باشند تناول کنند. و مغز ساق ماده گاو و روغن بادام شیرین و روغن بابونه بر مؤخر سر بمالند و به طبیخ راسن و به طبیخ بابونه و تخم کتان و بنفشه نطول سازند.

[138] باشد که برد ساذج باعث شود بر فساد ذکر و علامتش میان هر دو نوع مذکوره باشد و کذا علاجش.

[139]

قسم دوم: در فساد فکر

وى، آن است که هرچه به فکر آید فاسد باشد یا بر تفکر اشیا قدرت نبود؛ یعنى هر چه از مقدمات جزئیه که از معلومات در فکر حاصل مى‏شود و کلّیّه که در عقل فعّال مستحصل مى‏گردد از آن معلومات جزئیه، قوت مفکره آن مقدمه را ترتیب نتواند کرد.

فساد فکر را چهار سبب است:

[140] یکى، آنکه برد و رطوبت مستولى شود بر اوسط دماغ که محل فکر است، پس سرد مى‏شود و کثیف و غلیظ گردد روحى که در آن است و فکر فاسد شود؛ زیرا که روح از

طب أکبرى، ج‏1، ص: 67

اوسط دماغ به موخر حرکت مى‏کند و باز از موخر به اوسط راجع مى‏شود و همین حرکت به فکر مسمّى است و ظاهر است که حرکت طبیعى بى‏حرارت طبیعى نمى‏باشد و از آن است که مزاج این بطن نسبت به بطن مقدم و موخر، مایل به حرارت است؛ پس هرگاه به عوارضى حرارت فاسد گردد از این بطن، بالضرور در فکر آفت مى‏افتد. و بطلان و نقصان فکر، به‏حسب کثرت و خفت سبب است.

[141] دوم، آنکه برد مع الیبس [یعنى همراه خشکى‏] مستولى گردد بر بطن اوسط.

سوّم، آنکه برد مفرط ساذج غالب آید بر بطن اوسط مذکور.

چهارم، آنکه استیلاى حرارت مفرط بر دماغ منجر شود به فساد فکر؛ زیرا که حرکت روح نفسانى در این صورت مشوّش مى‏گردد.

علامت و علاج هریک: به‏حسب هر سبب چه در فساد ذکر و چه در دیگر امراض دماغیه، به تصریح ذکر یافته است موافق آن به کار برند. و پوشیده نیست که در این قسم از فساد فکر، وضع اطلیه و مروخات مناسبه بر موضع علت که وسط دماغ است باید نمود.

احساس بعضى آثار از این مواضع توان فرمود؛ مثلا اگر سبب علت از برد و رطوبت باشد، ثقل در وسط سر محسوس شود؛ و کذالک خشکى و حرارت حالّ، کونهما سببا[8].

و مراعات سوء مزاج در مادیت و ساذجیت که بارها ذکر یافته به‏حسب آثار آن هرچه واجب بود به کار برند.

[142] فایده: فساد فکر اگرچه فى الحقیقت نسیان نیست زیرا که نسیان که آن را فراموشى گویند، در اینجا دخلى ندارد لکن از آنکه استنباط نتایج از مقدمات غامضه و امتیاز سیامک‏[9] از وى تفکر فاسد نتوان نمود، به طریق مجاز در اقسام نسیان شمرده شد. و جمهور، فساد فکر را که در تدبیر منزل و اهل و اخلاق و ما یناسبها باشد، «حمق» گویند. و آنچه در علوم و مسایل دقیقه بود، «بلادت» نامند.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 68

[143]

قسم سوّم: در فساد تخیّل‏

آن، برد وجه است: یکى آنکه حادث شود نقصان و ضعف در امور تخیله. دوم، آنکه باطل شود خیال بالکل. و امور تخیلاتى یعنى فعل خیال آن است که ضبط و نگاه دارد صور محسوسه را که حس مشترک درک کرده باشد و آن صورت‏ها در حس مذکور مجتمع گشته باشد. و ایضا چون محسوسات از حواس غایب شوند، استحضار صورت‏ها به همان کیفیت تواند نمود.

اما علامت نقصان فعل خیال آن است که آدمى خواب که به تازى رؤیا گویند کمتر بیند و اگر بیند، چون بیدار شود کمتر یاد ماند. و کذلک در ضبط صور محسوسات قاصر باشد. و علامت بطلان وى آن است که خواب هرگز دیده نشود و اگر احیانا دیده شود، هرگز یاد نماند و صور محسوسات را به مجرد غیبوبت فراموش کند؛ مثلا سخن مى‏کند و به همین که از دهن برآید فراموش مى‏کند که چه گفتم. و کذلک چیزهایى بیند و به همین‏که از نظر غایب شد فراموش مى‏کند که چه دیدم.

[144] فایده: در ابتداء نظر، فرق در حافظه و خیال کمتر مشهود مى‏گردد و بناء علیه، تصریح مى‏نماید که کار حافظه آن است که حفظ کند معانى جزئیه محسوسات را که متأدّى شده است به سوى او از وهم یا از متخیله؛ بخلاف صور آن محسوسات و معانى کلیه آن؛ زیرا که خزانه معانى کلیه، عقل فعال است و نفس ناطقه، مدرک آن معانى است و کار خیال، ضبط صور محسوسات است کما مضى.

اسباب و علامات و علاج این قسم، همان است که در نقصان ذکر گفته شد؛ مگر آنکه فساد تخیل اکثر از یبوست واقع مى‏شود و فساد ذکر، اکثر از رطوبت مى‏افتد. و وضع اطلیه و استعمال مروخات و نطولات و غیر آن بر موضع علت باید کرد که مقدم سر است.

[145] نوعى است از فساد تخیل که خیال کند انسان چیزى را که موجود نباشد یا بیند چیزى را که وجود ندارد در خارج مثلا تصور کند صورتى که نصفش انسان و نیمه باقى فرس بود؛ یا اثبات کند آدمى را که بى‏سر است یا دو سر دارد و قس على هذا. و این فساد، از بطلان و نقصان نیست؛ بلکه از تشویش است و سببش آن است که سوء مزاج حار ساذج یا صفرا وى مستولى شود بر مقدم دماغ و از آن است که مقدم سر گرم مى‏ماند و منخرین خشک مى‏شود و الوان و نیران متخیل مى‏گردد. و فرق در ساذج و مادى بارها ذکر یافته.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 69

علاج: در ساذج، هر صبا بهر تبدیل مزاج، شربت بنفشه و نیلوفر در گلاب و عرق بید و آب سرد یار [یعنى مخلوط] کرده بنوشند. و اطلیه و ادهان و نطولات که در سرسام صفراوى گفته شد به کار برند بر مقدم سر. و در مادى، نخستین تنقیه کنند به حقه لینه و مطبوخ هلیله و مانند آن. و پس از تنقیه، به تبدیل کوشند.

[146] فایده: قوت نفسانى، از دماغ منبعث مى‏شود و به واسطه اعصاب در جمیع بدن منتشر مى‏گردد و افاضت حس و حرکت مى‏کند باذن اللّه تعالى-. و این قوت، بر دو قسم است:

مدرکه و محرکه.

قسم اول: در مدرکه: و آن نیز بر دو قسم است: یکى آنکه مدرک امور ظاهر مى‏باشد و آن را حواسّ ظاهر گویند وى پنج است: باصره، شامه، ذایقه، سامعه و لامسه. دوم، مدرک امور باطنى است و آن را حواس باطنى گویند. و وى هم پنج است. و در اینجا، مقصود، بیان همین حواس باطنیه است و لهذا به تفصیل حواس ظاهرى که چندان اخفا ندارد نپرداخت:

بدان که قوت اول از حواس باطنیه، حس مشترک است. و آن، قوتى است که هرچه به حواس خمس ظاهر مدرک مى‏شود، مودّى مى‏گردد به او و از این جهتش مشترک گویند.

و محل او، مقدّم بطن اول دماغ است.

قوت دوم، خیال است. و او، خزانه حس مشترک است؛ زیرا که هرچه دریابد به او سپارد. و محل او، موخّر بطن اول است. حاصل آنکه هر دو قوت در بطن مقدم‏اند مقدم و موخر و فعل خیال، در امور تخیله ضبط یافته.

قوت سوّم، متخیله است و او را متصرفه گویند به اعتبار آنکه تصرف مى‏کند در صور محسوسه که در خیال موجود است. و این تصرف، یا به ترکیب بود همچون تصور انسان به دو سر- و یا به تفصیل و جدا کردن باشد چون تصور انسان بى‏سر، چنانچه در نوعى از فساد تخیل گفته شد و این تصرفات، به اعتبار استخدام وهم است مر وى را در صور و معانى جزئیه متخیله؛ زیرا که اگر تصرف این قوت به اطاعت عقل باشد و به استخدام نفس ناطقه مرا این قوت را، آن را مفکّره گویند و به استخدام نفس ناطقه قوت مذکوره را، متصور نمى‏شود مگر در انسان، پس مفکره نباشد مگر در وى. و معنى فکر در فساد فکر گفته شد. و موضع این قوت، ما بین موضع وهم و خیال است.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 70

قوت چهارم، وهم است. و آن، قوتى است که ادراک معانى جزئیه کند که به محسوسات متعلق است؛ مثل صداقت صدیق و عداوت عدو و از آن است که به مجرد دیدن گرگ مى‏گریزد و به موانسات مى‏آویزد. و محل او، آخر بطن اوسط است.

قوت پنجم، حافظه است. و آن قوتى است که معانى متوهمه یا متفکره که آن را ادراک کرده باشد نگهدارد و آن را متذکره نیز گویند به اعتبار آنکه چیزهاى فراموش شده یاد آرد. و او، خزانه متوهمه و متخیله است و محل او بطن موخر دماغ است.

ذکر بطون دماغ در ابتداى باب در تشریح سر گفته شد.

قسم دوم: در محرکه آن نیز بر دو قسم است: باعثه و فاعلة. امّا باعثه شهوانى آن است که باعث شود به تحریک جهت نافعى. و غضبى، آن است که باعث شود بر تحریک جهت دفع مضرتى. و این منفعت و مضرت، اعم است که فى الواقع بود یا به‏حسب ظن باشد. امّا فاعله، قوتى است که در عصب نفوذ کند تا به واسطه او عضل متشنّج و مسترخى شود و به قبض و بسط آن اعضا متحرک گردد. و فاعله، مطیع و تابع باعثه است.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 71

[147]

فصل دهم: در مالیخولیا[10]

[148] آن، آن است که ظنون و افکار بر مجراى طبیعى نماند و این علت نمى‏شود مگر سوداوى مزاج را. و باید دانست که بعضى طبیبان نام این مرض را «مالنخوالیا» مى‏گویند، اما اشهر، به «یا» است. و یونانیان، خداوند این علت را مالیخولى گویند. و بدان که سبب کلى این مرض آن است که آفت در دماغ لاحق شود و بدان سبب افعال قوت‏هاى دماغى باطل شود یا ناقص گردد یا مضطرب، به‏حسب ضعف و قوت سبب. و اسباب جزئیه، یا سودا است یا مرّه سودا و آن، سوداى ناطبیعى است که از احتراق هر خلط پیدا شود.

اکنون بدان که مالیخولیا به‏حسب محل سبب منقسم مى‏شود به قسمت کلى به سه قسم:

قسم اول: آنکه از مره سودا یا سوداى طبیعى تمام بدن ممتلى باشد مگر سر

پس بخارات مظلمه از بدن به سوى دماغ متصاعد شوند و باعث مرض گردند. و مراد از طبیعى، آن است که محترق نباشد و الا به اعتبار آنکه زاید بر آن است که مى‏باید، توان ناطبیعى گفت و ظاهر است که تا زاید بر مقدار طبیعى نباشد، هر خلطى که بود موجب مرض نمى‏گردد.

و علامت این قسم کلیه، هزال و نحافت بدن است و تقدم ادمان [یعنى مداومت بر] اغذیه مولد سودا، چون نمک‏سود و سمک مالح و بادنجان و مانند آن. و ایضا صلابت و اختلاف نبض و تقدم کدّ و تعب از نشان این است. و باشد که لون بدن نیز میل به سیاهى کند. و قاروره صاف برآید و صفاى قاروره قبل از نضج است، اما پس از نضج، لا تخلو عن السودا [یعنى بول پس از نضج، خالى از سیاهى نیست‏]. و این قسم، اسلمترین اقسام است لعدم خصوصیة الماده بعضو واحد [یعنى: زیرا ماده، مخصوص عضوى تنها نیست‏].

طب أکبرى، ج‏1، ص: 72

[149] اما علامات جزئیه، به‏حسب سبب است؛ مثلا اختلاط ذهن و خنده و فرح و سرخى چشم‏ها و امتلاء رگ‏ها و عظم و سرعت نبض و بودن رنگ بدن، کمد و مایل به حمره، از نشان سوداى دمویست. و باوجود این، اگر علیل جوان باشد و در استفراغات خون معتاده انقطاع افتد و تقدم تدابیر مسخنه مرطبه گواهى دهد، تأکید مى‏کند بر احتراق خون. و همّ و فکر و فزع و ترس و گریه و تخیلات ردیّه و حبّ وحدت از نشان سودا است که از احتراق سوداى طبیعى حاصل شود. و قید احتراق سوداء طبیعى از آن نمود که احتراق سوداى غیر طبیعى به جنون مى‏انجامد. و حدّت شدید و سوء خلق و هذیان و نعره‏ها و اضطراب و بیدارى و قلت سکون و کثرت غضب و حرارت ملمس بدن و صفرت لون و نگریستن مانند درندگان و وقوع جنون، از نشان سودا است که از احتراق صفرا حاصل شود و تقدم تدابیر حاره یابسه نیز شواهد این است.

فایده: جنون که در این محل واقع است، عبارت است از اخلاط ردیه مع النوبه و نوبت، برجستن و از پهلو گشتن را گویند.

کسل و سکون و قلت حرارت ملمس، از نشان سودا است که از احتراق بلغم حاصل شود. و مراد از احتراق اخلاط آن است که در ذات آن خلط سخونت افتد. پس آنچه لطیف است به تحلیل رود و آنچه کثیف است باقى ماند. و سوداى غیر طبیعى همین است.

اگرچه خلط محترق سودا باشد؛ «کما قالوا: کلّ خلط یحترق یصیر سوداء غیر طبیعى‏[11]».

علاج‏ در دموى، فصد اکحل و باسلیق کنند و اگرچه احتباس طمث سبب مالیخولیاى دموى باشد، رگ صافن نیز زنند. و هر روز جلّابى از بنفشه و نیلوفر و گاوزبان، هریک سه درم؛ عناب، هفت دانه؛ سپستان، بیست دانه و نبات، ده درهم تناول کنند. و پس از نضج و ترطیب خلط، مستفرغ سازند ماده را به طبیخ افتیمون‏[12]. و پس از تنقیه تمام، توسع‏

طب أکبرى، ج‏1، ص: 73

نمایند در اغذیه و اشربه و فواکه مرطبه و تعاهد بر حمام مرطّب و شیر بز بر سر دوشیدن و به طبیخ بنفشه و نیلوفر و برگ کاهو و شعیر نیم کوفته و پوست خشخاش و ورد و بابونه آبزن ساختن و روغن بنفشه و نیلوفر و کدو و مانند آن در بینى کشیدن و بر بدن مالیدن سودمند است.

بدان که از اغذیه، گوشت فراریج و ماکیان فربه و بزغاله و اسفناخ و روغن بادام و مغز وى و مانند آن همه مفید است به‏حسب احتیاج به کار برند. و بالجمله در تناول طعام‏هاى چرب و شیرین یا تفه لذیذ راغب باشند و نان میده که به تازى خبز سمید گویند مفید است. و از اشربه، فالودجات رقیقه با روغن بادام و شکر آمیخته، موافق است. و کذلک دوغ گاو و از فواکهات، به بطّیخ هندى و خیار دراز و انگور شیرین و سیب شیرین و خربزه مناسب است. و نیکوترین تدابیر، ترک ریاضات است و دعت و سکون ورزیدن.

در صفراوى، نخستین بهر ترطیب، العبه و اشربه مرطّبه دهند. و پس از حصول ترطیب، مستفرغ سازند ماده موجبه را به ماء الجبن و به این مطبوخ که ذکر مى‏یابد[13]. و سایر تدابیر مرطبه که بارها ذکر یافته از اغذیه و نطول و استحمام و تمریخ به کار برند. و بعد از تنقیه تامّ، تبدیل مزاج نمایند به چیزهاى مبرّد مرطّب و ترک ریاضت گیرند. و راحت و سکون و استماع غنا لازم دانند.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 74

در سوداوى، هر روز ماء الاصول‏[14] دهند یا جلّابى که از گاوزبان و نیلوفر و بنفشه، هریک سه درم؛ بالنگو، دو درم و گلقند، ده مثقال ساخته باشند تا که نضج پدید آید و اگر خون زیادتى باشد، فصد را مقدم دارند و پس از ظهور نضج، مستفرغ سازند ماده را به مطبوخ افتیمون و ایارجات و به آن حبّ که در استفراغ سودا مخصوص است و در صداع شرکى ذکر یافته؛ اما در این مرض، با اجزاء حبّ مذکور، ایارج فیقرا و اسطوخودوس نیز آمیزند. و باید که استفراغ به دفعات و به رفق کند تا هم ماده مستوصل [یعنى ریشه‏کن‏] شود و هم قوت ضعیف نگردد؛ زیراکه ماده سودا به سهولت مندفع نمى‏گردد؛ «کما هو ظاهر من ارضیته»[15]. و در استعمال ایارجات، ابتدا به ضعیف العمل کنند؛ مثلا نخستین ایارج فیقرا به کار برند و پس از آن به‏حسب احتیاج ایارج جالینوس و ایارج روفس و ایاج لوغاذیا.

بعد از تنقیه، در ترطیب کوشند به اغذیه مرطبه و استحمام و تمریخ و تنطیل و اشربه موافقه و ماء الجبن،[16] به غایت مفید است. و باید که پس از تنقیه، تقویت دهند دماغ و دل را به مفرّحات موافقه. اما تقویت دماغ، بهر آن است که قبول نکند بخارات مظلمه را اگر بخارات از ماده ما بقى متصاعد شوند. و تقویت دل، بهر آن است که مالیخولیا بى‏شرکت قلب نمى‏شود. قال «الشیخ»: «لا عجب أن یکون مبداء المالیخولیا من القلب و إن کان استحکامه فى الدماغ فإنّه یمکن أن یفسد مزاج القلب أولا فیتبعه الدماغ أو یفسد مزاج الدماغ أولا فیتبعه القلب و یفسد مزاج روحه فیفسد ما یتقدّمه الى الدماغ و یعین على إفساده لأنّ الروح الدماغى، متصل بالروح القلبى و من جوهره»[17]. پس لازم است که‏

طب أکبرى، ج‏1، ص: 75

در سایر اصناف، خصوصا در این، به تقویت قلب و دماغ کوشند تا خوف و فزع و غم زایل شود؛ پس اگر مزاج گرم بود، بهر تقویت هرچه در خفقان گرم گفته شود به کار برند و اگر مزاج سرد باشد، انوشدارو[18] و دواء المسک‏[19] دهند.

در بلغمى، پس از شرب منضجات و ظهور نضج، مستفرغ سازند ماده را به این مطبوخ: هلیله کابلى و شاهتره، از هریک ده درم؛ سنا، هفت درم؛ بسفایج و بالنگو، از هر یک سه درم، جمله را بجوشانند و به طریق معهود،[20] ده درم افتیمون در وى آمیزند و پس از سرد شدن بپالایند و یک درم تربد و یک درم غاریقون باریک ساخته در وى ریزند و به شکر شیرین سازند به‏قدر احتیاج. و به‏حسب مشاهده، حبّ اصطمخیقون بلع نمایند و بالاى وى مطبوخ مذکور بنوشند. و بر استحمام مداومت کنند و روغن ناردین و روغن زنبق بر بدن بمالند و گوشت چوزه مرغ و تیهو و بچه میش یک‏ساله و نخودآب یا شیره لب القرطم تناول فرمایند.

پس از تنقیه تام، این مفرح، نافع بود: بالنگو، پوست ترنج، قرنفل، مصطکى، قرفه،

طب أکبرى، ج‏1، ص: 76

دارچینى، جوزبوا، قاقله، نارمشک، بهمن سرخ، بهمن سپید، زرنباد، درونج، زعفران، تخم بادروج و فرنجمشک، از هریک دو درم؛ مشک خالص، دانگى، مجموع را سحق کنند و هلیله، چهل عدد و آمله، سى عدد نیم‏کوفته در سه رطل آب جوشانند تا به رطلى آید، پس صافى کنند و به یک رطل عسل یا قدرى زیاد به قوام آرند و از آتش فرود آرند و ادویه مسحوقه آمیزند و گاه‏گاه موازنه یک مثقال تناول نمایند. و بعضى، پوست هلیله را پنجاه درم و آمله مقشر را هفتاد و پنج درم گفته‏اند و به جاى عسل، ترنجبین.

[150]

قسم دوم: آنکه مره سودا در سر متمکن باشد فقط، بدون آنکه در تمام بدن منتشر بود

لکن مى‏تواند که با وجود متمکن بودن در دماغ، چیزى از آن در بعض بدن نیز تعلق گیرد. و این قسم مالیخولیا، بدترین اصناف است و در اکثر، به مردم دقیق الفکر که لیل و نهار در حل مسایل غامضه مصروف مى‏باشد عارض مى‏شود؛ لهذا قال «روفس»: «و قد عرض هذا المرض لکثیر من الفلاسفة کالأفلاطون و نظرائه». و قال «الطبرى»: «قد رأیت جماعة من الأفاضل تفرّدوا بأنفسهم و ترکوا الإشتغال بغیر العلوم و التزموا مجانبة الناس فاحترقت أخلاطهم و حدث بهم المالیخولیا و منهم الفارابى و غیره کثیر من الناس»[21].

علامت این قسم آن است که آدمى، مفرط الفکر و دایم الوسواس بود و پیوسته به طرف زمین و بر شى‏ء واحد مى‏نگریسته باشد و سر و روى لاغر بود و باقى جسد، معتدل اللحم باشد و چشم‏ها فرو اندر شده باشند و نبض، بطى و صغیر و مختلف و صلب بود و قاروره رقیق و صاف. و قبل از حدوث مرض، بیدارى و افراط فکر و در آفتاب نشستن، خصوصا سر برهنه و اغذیه ضارّه و حاره دماغ چون سیر و پیاز و گندنا بسیار خوردن اتفاق افتاده باشد.

علاج: اگر در خون امتلا یابند، نخستین رگ قیفال زنند، پس بنگرند که خون او سیاه‏

طب أکبرى، ج‏1، ص: 77

صرف است یا مایل به سرخى یا سرخ صرف؛ آنجا که سیاه باشد، بند نکنند تا رنگ خون متغیر نگردد یا بترسد که ضعف خواهد افتاد. و خون مذکور، دلالت مى‏کند بر آنکه ماده محترقه با وجود متمکن بودن در دماغ منبسط شده است در بدن هم. و آنجا که سیاه مایل به سرخى بود، به‏قدر اعتدال بیرون آرند و افراط نکنند. و آنجا که خون سرخ و صاف برآید، توان دانست که ماده در عروق دماغ محصور است و چیزى از آن در بدن منبسط نگشته، پس عوض قیفال، رگ پیشانى زنند تا ماده از نفس عضو به طریق ساده‏تر مندفع گردد. و فصد صافن، اولى از فصد قیفال است در آنجا که استفراغ مع الاماله‏[22] مطلوب بود؛ خاصه در نسا اگر احتباس طمث سبب باشد. و باید که بعد از فصد، مستفرغ کنند خلط غالب را به مطبوخات و حبّ‏ها که درخور آن خلط بود و در قسم اول به تفصیل ذکر یافته؛ لکن تا ترطیب دماغ و خلط نکرده باشند، مسهل ندهند؛ زیرا که ماده به سهولت نخواهد برآمد.

امّا تدبیر ترطیب آن است که اسفیدباجات که از گوشت ماکیان فربه و بزغاله و بره و سمک رضراضى ماهى تازه که بر سنگ‏ریزه کرده باشند ساخته باشند و فالودجات که از نشاسته و شکر و خشخاش و روغن بادام ترطیب داده باشند، تناول کنند. و تغریق سر نمایند به روغنهاى مرطبه نیم‏گرم و طریق تغریق در صداع گفته شد. و غایت اثر ترطیب آن است که در سوراخ بینى ترى ظاهر شود. و ایضا، طبیخ شعیر مقشر و بنفشه و نیلوفر و برگ کاهو بر سر ریزند و مغز تخم کدو و مغز تخم بطّیخ هندى و زهر نیلوفر و بنفشه با شیر دختران یار [یعنى مخلوط] کرده و بر سر ضماد کنند. و اشربه مرطبه که بارها ذکر یافته بنوشند. و با آب شیرین در حمام معتدل غسل کند. و در مواضع سرد و تر بنشینند و ریاحین بارده رطبه و گلاب بسیار بویند و خواب بیشتر نمایند به هر حیله نیک که میسر آید. و هرچه مضر باشد، چون ریاضت و فکر جماع و مانند آن ترک فرمایند. پس از تنقیه، باز در ترطیب کوشند تا یبوست که از احتراق و استفراغ لاحق گشته از دماغ زایل شود.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 78

[151]

قسم سوّم: در مالیخولیاى مراقى‏[23]

آن، این است که خلط حادّ سوداوى جمع شود در معده یا در ماساریقا یا در طحال یا در مراق، پس متصاعد شوند بخارات مظلمه از هر عضو که محل ماده باشد و به دماغ رسند و محدث این مرض کردند. و از آنکه ماده مذکوره در هر عضوى از اعضاى مزبوره که تمکن مى‏گیرد نفخ در مراق واجب مى‏کند، به لفظ «مراق» منسوب ساخته‏اند. و به جهت لزوم نفخ، مالیخولیاى نافخه و نفخه مراقیه نیز گویند.

[152] فایده: مراق، به تشدید القاف، غشاء مستبطن را گویند که از خارج بر روى احشا کشیده شده است و گاهى لفظ مراق بر پوست شکم اطلاق کنند چنانچه در امراض صفاق گفته‏اید. و احشا، اعضاى اندرون شکم را گویند چون معده و کبد و ماساریقا و طحال و امعا.

[153] این قسم، به‏حسب تعلق ماده به اعضا، متنوع مى‏شود بر چهار نوع:

یکى، آنکه ماده در معده باشد و ماده مذکوره در اکثر پیدا مى‏کند ورم در قعر معده؛ خصوصا ورم بارد. و اختلافى که در سبب اجتماع این ماده در معده واقع است ما بین الاطبا، از خوف اطناب بیان نکرده‏ام.

دوم، آنکه ماده در ماساریقا حاصل شود و موجب سدّه گردد.

سوّم، آنکه در طحال حاصل شود و پیدا کند در طحال ورم یا سدّه.

چهارم، آنکه در مراق جمع شود و به واسطه حرارت باطن متراکم گردد و بسوزد؛ خواه متورم سازد مراق را یا نه. پس متصاعد شود از وى بخارات سیاه و به دماغ رسیده [و] تاریک سازند روح نفسانى را و بدین سبب فزع و غم بیفزاید. و بالا گفته شد که ماده در هر عضوى که متمکن باشد، بخارات مظلمه از آنجا به سوى دماغ مرتفع مى‏گردند و محدث مرض مى‏شوند.

[154] اکنون، بدان که علامت این قسم آن است که آروغ ترش و سوخته بسیار آید. و باشد که به سبب غلیظى باد، آروغ نیاید و با وجود کثرت اکل، بدن را بهره کمتر رسد. و در معده و مراق، وجع و حرقت و تمدد ظاهر شود. و سینه‏تنگى کند. و از دهن، لعاب بسیار

طب أکبرى، ج‏1، ص: 79

برآید. و شکم، منتفخ نماید. و غایط نرم شود و ما بین هر دو شانه درد کند. و گرسنگى کاذب مفرط بود. و تصاعد بخارات احساس کند بیمار. و ایضا در هنگام احساس تصاعد ابخره، دریابد که حنک و لهات عند ملاقات بخارات سوخته مى‏شود.

پس، آنچه مبداء وى طحال بود، با وجود علامت‏هاى مذکوره گواهى مى‏دهد عظم طحال بر مبدئیت وى. و آنچه از ورم معده باشد، به‏حسب نوع ورم، دلایل حرارت و برودت ازحمى و عطش و قى‏ء مرارى یا انتفاء آنها شاهد حال وى است. و کذلک، سدد ماساریقا از آنچه در ذرب گفته شود پوشیده نمى‏ماند. و بودن علامات مشترکه، دلیل اشتراک است و خصوصیت علامات کلیه مذکوره، و نابودن علامات مبدئیت عضو دیگر، گواه صادق است بر آنکه ماده در نفس مراق است؛ خاصه اگر در شکم ورم فاحش شود. و افعال معده سالم بود.

علاج: در جمله، شیر بز [را] چهل روز یا کم‏وبیش به‏حسب تقاضاى مزاج [بنوشانند]. رگ باسلیق زنند به شرطى که خون غالب باشد و مانعى قوى نبود و به‏قدر حاجت و قوّت خون برآرند. و باید که نشتر فراخ زنند تا خون غلیظ مستخرج شود و این قاعده، در سایر امراض سوداوى که واجب الفصد بود یاد دارند. و اگر به این قسم حرارتى باشد، جلّابى از نیلوفر و تخم کاسنى و عنب الثعلب و ترنجبین و نبات بنوشند. و شراب بنفشه و شراب خشخاش مفید است.

غذا، ماء الشعیر یا ماش مقشر یا مغز بادام و اگر حرارت نباشد، بهر تقویت احشا، جلنجبین خورند فقط. و اگر در جلاب، بالنگو و گاوزبان و رازیانه یار [یعنى مخلوط] کرده دهند بهتر باشد. و چوزه مرغ و زرده بیضه و مانند آنکه سریع الهضم و قلیل الفضول و جیّد الکیموس بود غذا سازند؛ به شرطى که در عضوى ورم نباشد. و باید دانست در آنجا که مادّه در معده یا در ماساریقا یا در مراق بود، عند الاحتیاج مسهل سازند ماده را به چیزهاى ملائم که به احشا نافع بود؛ چون فلوس خیارشنبر در طبیخ بادرنجبویه و گاوزبان و افتیمون و افسنتین یار [یعنى مخلوط] کرده. و گفته‏اند که افسنتین به غایت مفید است در مالیخولیاى مراقى و کذلک، شراب وى. در آنجا که ماده در طحال بود فقط، بهر اسهال، ادویه قویه دهند؛ زیرا که [در اثر] مسهل ضعیف، ماده طحال منتقل شده [و] در معده یا در دیگر اعضا مى‏آویزد و مستخرج نمى‏گردد. پس واجب است که تنقیه طحال‏

طب أکبرى، ج‏1، ص: 80

به ادویه قویه کنند تا ماده را ماندن ندهد در عضو دیگر که موجب آفت دیگر است. اما بدان که ماده که در معده و مراق و ماساریقا باشد، به فصد صرف مستخرج سازند و به مسهل نباید پرداخت مگر عند الاحتیاج. و آن، آن است که مشاهده واجب کند که ماده متعفن خواهد شد یا در تمام بدن منتشر خواهد گشت. پس در این صورت، تنقیه به اسهال واجب مى‏گردد؛ اما قى، در سایر اصناف منع است و ضررش از نفع بیشتر. کما هو لا یخفى؛ مگر کسى را که قى‏ء به آسانى شود و ماده در فضاى معده باشد.

[155] فایده: اگر ماده بلاورم در مراق بود، روغن گل و سنبل و مصطکى نیم‏گرم بر جایگاه معده، خصوصا بر فم معده مالیدن و به نخاله گرم تکمید کردن، و به طبیخ بابونه و اکلیل الملک و برگ اترج نطول ساختن، در تحلیل ریاح سودمند است [و از] تکمید یابس مفیدتر [است‏]؛ لحصول الترطیب و التحلیل‏[24]. و کذلک در هر عضوى که ماده باشد، در تنقیه و تقویت آن عضو به نهجى [یعنى به‏گونه‏اى‏] که در جایگاه خویش ضبط یافته است توجه نمایند.

باید دانست که اختلاف احوال مالیخولیا به‏حسب محل ماده بود یا به‏حسب امتزاج خلط دیگر [با] خلط سودا؛ مثلا اگر ماده در اجزاء میانه دماغ باشد که محل تمیز و تفکر است، خرد و تمیز باطل شود و قول و فعل او همه با آفت باشد. و اگر ماده در اجزاء پیشین دماغ بود که محل خیال است، خیال‏هاى باطل نماید. و اگر ماده در همه اجزاء دماغ باشد، خیال و اندیشه‏ها و قول و فعل همه تباه باشد. اما اختلاف به‏حسب امتزاج خلط دیگر، چنان باشد که اگر صفرا با سودا مرکب شود، خداوند علت خشمناک و تند بود. و اگر بلغم بیامیزد با سودا، خداوندش کسلان و آرمیده باشد. و بارها گفته شد که سودا از احتراق هر خلطى که عارض شد، به کیفیت آن خلط متکیّف باشد و آثار و علامات آن بدان شاهد است.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 81

[156]

فصل یازدهم: در انواع دیوانگى‏ها

این همه، از قبیل مالیخولیا است. و این فصل به‏حسب اقسام دیوانگى که چهار است به چهار قسم بیان کنم:

[157]

قسم اول: در قطرب‏[25]

علامتش آن است که بیمار به غایت ترش‏روى باشد. و در یکجا بیش از یک ساعت قرار نگیرد و دایم متردد و بیهوده گردان باشد. و از مردم گمان برد که در قصد کشتن وى اند. و بدان سبب، روزانه در مقابر و مواضع ویران پوشیده ماند و شبانگاه بیرون آید. و بعضى خداوندان قطرب نمى‏ترسند؛ لکن به غایت ترش‏رو و متأسف و زردرنگ و زبان خشک و مفرط الحرارت مى‏باشند. و باشد که بر مردم حمله کنند و در صحرا مانند چهار پایه به هر چار دست و پا مى‏گردند و گاهى بر هر دو ساق در این مریض به سبب کثرت مشى، قرحه پیدا مى‏شود که اندمال نمى‏گیرد و پایها به واسطه شب‏گردى تمام خراشیده مى‏گردد از ملاقات خار و سنگ.

اکنون، بدان که در وجه تسمیه این مرض، اطبا را اختلاف است: «شیخ» مى‏فرماید که قطرب، جانورى است خرد همچون پشه که بر سر آب مى‏رود و حرکت‏هاى زودزود مى‏کند راستا و چپا و پیش و پس بى‏ترتیب و بى‏معنى و هر ساعت غوطه مى‏زند، پس ظاهر مى‏شود. و چون‏که مبتلا به این علّت به همین‏سان حرکات متحرک مى‏باشد، مرض مذکور به قطرب مسمّى شد. و گفته‏اند: قطرب، «ذئب امعط» را گویند؛ یعنى «گرگ ریزنده موى را» و از آنکه صاحب این علت بر مردم حمله مى‏کند و به هیئت چهار پا مى‏گردد و چون گرگان آواز مى‏دهد، بدین اسم مسمّى گشت. از آنست که «ذئب امعط» و

.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 82

«علت الذئب» نیزش گویند. و در وجه تسمیه وى چیزى دیگر هم گفته‏اند در اینجا به همین‏قدر بسند افتاد.

علاج: خون برآرند اگر واجب باشد و بعد از تمام نضج مستفرغ سازند ماده را به مطبوخ افتیمون و مانند آن. و پس از تنقیه، تعدیل مزاج نمایند به نطولات و ادهان مبرّد مرطّب و دیگر تدابیر برد و رطب‏افزا که ذکر یافته و باید که در ترطیب مبالغه کنند. و از اغذیه، هرچه لطیف و مناسب باشد تناول نمایند. و بهر انقطاع فکریه، تکلیف خوابیدن و حیله‏هاى دافع الفکر به کار بستن واجب است. و «شیخ» رحمه اللّه مى‏گوید: «هرگاه هیچ علاج سود ندهد، باید که بر سر و روى وى زنند و در تارک سر داغ دهند که این عمل، متنبّه مى‏سازد قوت نفسانى را و به هوش مى‏آرد علیل را».

[158] قسم دوم: در مانیا[26]

مانیا، در لغت یونانى جنون سبعى را گویند [و] «رازى» مى‏گوید که بعضى متاخرین ترجمه مانیا به جنون هایج کرده‏اند. علامتش آن است که مانند ددگان [یعنى درندگان‏] باشد و هرچه یابد بشکند و بدرد و همیشه قصد آن کند که اندر مردم افتد و نظر او به نظر آدمیان نماند؛ بلکه مشابه به نظر ددگان باشد.

[159] قسم سوّم: در داء الکلب‏[27]

این، نوعى است از مانیا که [از آنجا که‏] چون خداوند مانیا گاهى بدخوئى کند و گاهى مهربانى و چاپلوسى نماید مانند سگان بدین نام خوانند. و وجه تسمیه وى به داء الکلب بهر آن است که چون مریض مذکور کسى را بگزد، به قتل مى‏رساند، مانند سگ دیوانه.

[160] باید دانست که ماده علت مانیا، یا بخار صفراى سوخته باشد که اندر دماغ گرد آید، یا بخار سوداء سوخته. آنچه از احتراق سودا بود، نشان وى آن است که صاحبش متفکر و خاموش باشد و اگر احیانا به سخن آید، چندان گوید که سامع را از وى خلاصى ممکن‏

طب أکبرى، ج‏1، ص: 83

نبود. [و] چون به غضب آید، دیر فروشنید و بدن لاغر شود و رنگ آن به سیاهى گراید. و آنچه از احتراق صفرا بود، نشان وى آن است که مفرط الاضطراب باشد و به سرعت به شرارت آید. و همچنان باز به سرعت شرارت زایل گردد. و ضجر و غم و همّ از نشان این است. و ضجر، قلق را گویند که از غم واقع شود.

و فرق در این مرض و در ورم دماغ آن است که در ورم دماغ، لزوم حمّى شرط است؛ بخلاف اینکه بى‏تب مى‏باشد.

علاج: بعد از نضج و ترطیب، تنقیه بدن کنند به‏حسب سبب و بعد از تنقیه نیز دست از مرطّبات بازندارند؛ دواء و غذاء. و پس از تنقیه، لازم است که تقویت دهند دل را به مفرحات مناسبه و اغذیه موافقه.

[161] قسم چهارم: در صبارا[28]

این لفظ، سریانى است؛ به معنى جنون مفرط. و بدان مى‏ماند که گویا «مانیا» با «قرانیطس» مرکب است. و علامتش آن است که: ابتدا کند به بیدارى مفرط و علیل، مضطرب الحال و سراسیمه باشد و از خواب ترسیده بیدار شود و نفس، متواتر زند و جواب مطابق سوال نگوید و فراموش‏کار باشد و در چشم، سرخى و گرانى محسوس شود و چنان نماید که گویا چیزى در چشم افتاده است و اشک بى‏اراده برون آید و قاروره سپید و رقیق بود و گاه باشد که بول بازگرفته شود و دست اندر زهار بمالد؛ اما از بى‏عقلى نتواند گفت که چه مى‏باشد و گاه باشد که بر اندامها لرزه افتد.

علاج: بهر جذب ماده از سر به واسطه منع تصاعد ابخره هرچه در سرسام صفراوى مذکور است به کار برند؛ لکن در ترطیب بیشتر کوشند. و بستن اطراف واجب دانند. و نفع بستن اطراف بسیار است: یکى، آنکه از اضطراب که باعث ازدیاد سبب است محفوط ماند. دوم، آنکه ماده از دماغ منجذب مى‏شود. سوّم، آنکه خود را یا دیگرى را هلاک نسازد. قال «الطبرى»: «رأیت رجلین ذبحا أنفسهما و رجالا و نساء بطبرستان و الدیلم یعلّقون أنفسهم من الأشجار»[29].

طب أکبرى، ج‏1، ص: 84

[162]

فصل دوازدهم: در اختلاط عقل و هذیان‏[30]

قسمى از مالیخولیا است. و آن، آفتى است که حادث شود در افعال فکر به‏حسب تغیر و تشویش؛ نه بر سبیل بطلان و نقصان. هذا لا یکون الّا من الحرارة. و این فصل، موافق مبداء علت منقسم مى‏شود به سه قسم:

[163] قسم اول: آنکه مبداء علت دماغ باشد. و این، بر شش نوع است:

یکى، آنکه اجزاء دماغ- خاصه به بطن اوسطش که محلّ فکر است- ممتلى شود از مره سودا و علامتش آن است که علیل، مغموم و فاسد الظن بود؛ چنانچه در مالیخولیا ذکر یافته.

دوم، آنکه ممتلى شود از سوداى صفراوى و علامتش سبقت و اقدام است و اقدام، «تهور» را گویند، یعنى شجاعت مفرط.

سوّم، آنکه ممتلى شود از سوداى دموى و علامتش طرب و ضحک است و انتفاخ رگ‏ها.

چهارم، آنکه ممتلى شود دماغ از مره صفرا و علامتش التهاب است و اضطراب و در سر و حنجره حرارت ظاهر شدن و رنگ بدن زرد بودن.

پنجم، آنکه ممتلى شود از بلغم عفن حادّ. و علامتش اختلاط مع الرزانة[31] است. و آنکه علیل هر لحظه ابروى خود از دست بالا کند و سرگران باشد.

ششم، آنکه حرارت و یبوست ساذج در دماغ افتد و محدث اختلاط و هذیان شود.

علامتش سبکى و خشکى دماغ است و لزوم بیدارى و علامات موادّ نابودن.

[164] قسم دوم: آنکه مبداء علت، دماغ نبود؛ بلکه معده یا مراق یا رحم یا اوعیه منى یا

طب أکبرى، ج‏1، ص: 85

غیر آن باشد، على سبیل الخصوصیة، پس متأدّى شود ضرر از عضوى از این اعضا به سوى دماغ و موجب اختلاط گردد. و باعث مضرّت، یا مجرد ایصال کیفیت ردیه است از عضو مؤوف به دماغ یا تصاعد ابخره حار. و علامت این قسم، تقدم آفت است در عضو پس، اختلاط عارض گشتن.

علاجش علاج آن عضو است.

[165] قسم سوّم: آنکه بخارات حادّ از تمام بدن منبعث شوند و در دماغ حادث گشته [و] اختلاط آرند؛ چنانچه در حمیات لازمه پدید آید. و علامتش تقدم حمى است.

علاجش علاج حمى [است‏].

طب أکبرى، ج‏1، ص: 86

[166]

فصل سیزدهم: در رعونت و حمق‏[32]

که نوعى از مالیخولیاست. و آن، آن است که افعال فکریه در اشیاء عملیه، چون تدبیر منزل و اختلاط مردم و مانند آن باطل باشد یا ناقص. از آن است که خداوند این علت کارها مى‏کند بى‏حاصل مانند کودکان و تخیّلش در اشیاء متعارف، آسان و سلیم مى‏باشد و در غایات، بیهوده. و این مرض را دو سبب است: یکى، آنکه برودت تنها یا مع الیبس عارض شود در بطن اوسط دماغ که محل فکر است. دوم، آنکه ماده بلغم حاصل شود در تجاویف اوعیه بطن مذکور.

آنچه از برد، یا برد و یبس باشد، علامتش خشکى بینى است و بى‏خوابى و به استحمام و به ریختن آب گرم بر سر نفع یافتن و تقدم اسباب برد و یبس شاهد بودن.

علاج: بهر تسخین و ترطیب، گوشت ماکیان فربه و اسفیدباجات، به دارچینى و خولنجان خوش‏بو ساخته [و] تناول کنند. و حلویات معتدله و فالودجات شیرین به روغن بادام آمیخته، به غایت مفید است. و روغن خیرى و بابونه بر وسط سر مالیدن و طبیخ حشایش رطب حارّ ریختن، سودمند بود.

آنچه از بلغم بود، علامت و علاجش چون علامات و علاج نسیان است که سببش فساد فکر باشد و موجب فساد فکر، برد و بلغم بود.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 87

[167]

فصل چهاردهم: در عشق‏[33]

آن، مشتقّ است از «عشقه» که نوعى است از لبلاب. و از شأن وى است که چون بر درخت پیچد آن را خشک سازد. و از آنکه این مرض نیز خداوند خود را خشک مى‏کند، به این نام مى‏خوانند. و این مرض است که مردم آن را خود بر خویشتن مى‏کشند و پس از استحکام، مشابه مى‏شود به مالیخولیا از لزوم غمّ و حبّ و حدت و سکوت و قلت مباشرت اعمال‏[34]. و معنى خود بر خویشتن کشیدن آن است که آدمى بر استحسان بعض صور فکر بسیار کند و خود را بر دیدن وى مایل سازند؛ خواه معشوق در نفس الامر زیبا بود یا نه. و گاه باشد که ازدیاد شهوت، باعث کثرت فکر و جماع و دیدن صاحب جمال شود. هر چون‏که باشد، هرگاه که دایم الفکر ماند، خون مى‏سوزد و سودا مى‏گردد و سبب استحکام مى‏گردد.

علامت عشق، آن است که آدمى خاموش و سرنگون باشد. و هرچه بشنود یا ببیند، فراموش کند. و چشم‏ها غایر بوند و حرکت بسیار کنند و خشک باشند، مگر هنگام گریستن. و چنان نماید که گویا پیوسته به جانب چیزى لذیذ مى‏نگرد از غایت حبّ. و از صحبت مردم متنفر بود و تنهائى دوست دارد. و اختلاف نبض و تنفس صعداء[35] از نشان این است؛ خاصه اگر محبوب را بیند یا نام وى را شنود. و کمى و بیشى آثار الحبّ، [از] قوت و ضعف سبب است.

علاج: در ترطیب مزاج و بدن کوشند به تدبیرها که در مالیخولیا مذکور است دواء و غذاء. و همگى در آن توجه کنند که آن اندیشه زایل شود. و آن، چنان باشد که به استماع مزامیر و اغانى و احادیث و اسماء و حکایات زهاد و مانند آن هرچه مناسب طبع و

طب أکبرى، ج‏1، ص: 88

موجب اشتغال وى دانند مشغول دارند. و بر اعمال که مهیّج خصومت [و دشمنى با محبوب‏] بود گمارند. و از معشوق، سخن‏هاى نفرت‏افزا نقل کنند به نهجى [یعنى به گونه‏اى‏] که او غرض‏مند نداند. و اگر مجرد بود، مقید به تأهل سازند که جماع در ازاله عشق، خاصه اگر با محبوب بود، اثرى تمام دارد. و مهما امکن [یعنى تا ممکن است‏] که وصال بر سبیل شرعى میسر آید، عنایت و کوشش در آن دریغ ندارند که به از این علاجى نیست. و در جمله، عشّاق را بیکار نباید داشت؛ که بیکارى، فکر مى‏افزاید. و آنجا که قوت کفایت کند، اگر خلط سوخته را به چیزى موافق مستفرغ نمایند، صواب باشد. و از آنکه این مرض هرچند از عوارض نفسانى است لیکن بدن را نیز از وى مضرتى همى رسد، واجب است که با معالجه نفسانى ترطیب بدن و دماغ نیز یار [یعنى همراه‏] باشد.

[168] فایده: هرچه گفته شد، در ماده «عشق باطل» است که از معاد بازمى‏دارد؛ و الّا عشق حقیقى که دافع الامراض است و موصل مراد، کیست که نمى‏خواهد. الّلهم ارزقنا چنان‏چه «مولوى روم»- علیه الرحمه- مى‏فرماید. نظم:

شاد باش اى عشق خوش‏سوداى ما

اى طبیب جمله علت‏هاى ما

اى دواى نخوت ناموس ما

اى تو افلاطون و جالینوس ما

عاشق صنع خدا بافر بود

عاشق مصنوع او کافر بود.

 

طب أکبرى، ج‏1، ص: 89

[169]

فصل پانزدهم: در کابوس‏[36]

آن را «نیدلان» و «جاثوم» نیز گویند. و آن، آن است که آدمى در خواب خیال کند که چیزى گران بر سینه افتاده اوّل مى‏فشارد و پس، نفس‏تنگى کند. و طاقت جنبش نماند و آواز نتواند داد، مگر مانند آنکه گلوى وى را خفه کرده باشد. و هم باشد که خفه شود و هرگاه که این خیال از وى بگذرد، در حال بیدار شود. و سبب اکثر این علت آن است که بخارات اخلاط غلیظه که در حال بیدارى به تحلیل مى‏رفتند، در حالت نوم به واسطه فقدان اسباب محلّله یکبارگى متصاعد شوند و در مقدم دماغ گرد آیند و جرم دماغ را بیفشارند. از آن است که «کابوس» و «ضاغط» و «خانق» مى‏نامند. و گاه باشد که دفعة سردى شدید بر سر رسد هنگام خواب و بدان سبب دماغ منقبض شود و مسالک روح مسدود گردند و بالضرور، اخلاط محصور شوند [و] روح کثیف گردد پس این خیال که موجب کابوس است متخیل شود.

اکنون، بدان که این فصل به‏حسب سبب منقسم مى‏شود به دو قسم:

[170] قسم اول: آنکه سببش تصاعد بخارات بود و این قسم به‏حسب ماده بر سه نوع است:

[171] یکى، آنکه ماده، بخار خون بود و علامتش سرخى بدن و چشم است و غلبه خواب غیر مغرق و در آن حالت، سرخى تخیل نمودن.

علاج: فصد کنند و بر ساق حجامت نهند و تقلیل غذا نمایند و هرچه خون را رقیق کند به کار برند.

[172] دوم، آنکه ماده، بخار بلغم بود و علامتش بلادت و کندى حواس است و کثرت آب دهان و بینى و کسل و استرخاء بدن. و در آن حالت، سپیدى و سبزى تخیل نمودن.

علاج: نخستین، قى‏ء کنند و مسهل بلغم خورند. پس، بهر تنقیه و تعدیل نفس عضو، عطوسات و سعوطات و غراغر و اطلیه به کار برند. و مالیدن پاى، در جمیع اقسام مادى مفید است.

طب أکبرى، ج‏1، ص: 90

صفت مقیّى‏ء بلغم: شبت و تخم ترب جوشانند و عسل آمیخته نوشانند و مدد کنند تا قى شود.

اما مسهل بلغم، بارها ذکر یافته. [و] ایارج فیقرا و حب قوقایا در تنقیه سر و بدن، به غایت نیک است.

[173] سوّم، آنکه ماده، بخار سودا باشد و علامتش کثرت فکر است و بى‏خوابى و آنکه چشم‏ها در گود روند و در آن حالت، تاریکى و سیاهى متخیل شود. و پوشیده نیست که لون بخار به‏حسب ماده خود مى‏باشد از آن است که در آن‏وقت هر خلطى که غالب بود، در خیال هم‏لون همان خلط مى‏آید.

علاج: پس از نضج مستفرغ سازند ماده را به طبیخ افتیمون و ماء الجبن.

باید دانست که بخارات صفرا از جهت قلت و رقت و لطافت، سبب کابوس نمى‏تواند شد.

[174] قسم دوم: آنکه سبب کابوس، رسیدن سردى باشد بر سر. و این قسم، از رسیدن سردى صعب بر سر نزدیک نوم و نابودن اعراض قسم اول، ظاهر است.

علاج: روغن سداب و روغن مصطکى و روغن اذخر بر سر مالند نیم‏گرم. و چیزهایى که عضو را سرخ کند، چون خردل و جندبیدستر و نطرون با سرکه عضل آمیخته [و] ضماد کنند.

[175] فایده: بعضى برآنند که: کابوس، فى ذاته مرض نیست؛ لکن از آنکه منذر به سکته یا به صرع یا مانیاست، این را نیز در امراض شمرده‏اند.[37]


[1] ( 1). ترجمه:«[ وجه نام‏گذارى این مرض آن است که‏] آن را به نام دو عرض لازم آن نام نهاده‏اند». م.

[2] ( 2). ترجمه:« او اسم ورمى دماغى است که از بلغم و صفرا ایجاد مى‏شود». م.

[3] ( 1). قاموس القانون:.catalepsy

[4] ( 1). ترجمه:« فرد مبتلا به جمود، مرضش بیشتر قابل اشتباه با سکته است». م.

[5] ( 2). یعنى آب برگ چغندر را یا با پختن بگیرند یا بدون پختن و با فشردن. م.

[6] ( 3). مانند حبّ افتیمون، مطبوخ افتیمون و ایارج فیقرا که همگى در فهرست ادویه مرکبه در آخر کتاب جمع‏آورى شده است. م.

[7] ( 1). قاموس القانون:.Amnesia ;forgetfulness ;lack or loss of memory

[8] ( 1). تعبیر صحیح این است:« حرارتها لکونهما سببا»؛ یعنى خشکى و حرارت هم سبب این بیمارى مى‏شوند. م.

[9] ( 2). مقصود این لفظ، به هیچ وجه معلوم نشد. م.

[10] ( 1). قاموس القانون:.Melancholia ;melancholy

[11] ( 1). ترجمه:« همانطور که گفته‏اند: هر خلطى که بسوزد، به سوداى غیر طبیعى تبدیل مى‏شود». م.

[12] ( 2). صنعت مطبوخ افتیمون: هلیله کابلى، اسطوخودوس و زبیب منقّى، از هریک ده درم؛ شاهترج، بسفایج و سنا، از هریک پنج درم، آنچه کوفتنى است بکوبند، پس در سه رطل آب بجوشانند و چون به یک رطل آید فرود آرند و در همان ساعت که فرود آرند، ده درم افتیمون در آن بیندازند و بگذارند تا سرد شود، پس بپالایند و یک درم غاریقون و دو درم صبر باریک ساخته و در وى آمیزند و به شکر شیرین ساخته و بنوشند.

[13] ( 1). صنعت مطبوخ: پوست هلیله زرد، تمر هندى و شاهتره، از هریک ده درم؛ آلو، بیست عدد؛ سپستان، پنجاه عدد؛ گل سرخ و تخم کاسنى، از هریک پنج درم، آنچه کوفتنى است بکوبند و در سه رطل آب بجوشانند تا یک رطل بماند، پس فرود آرند فى الفور ده درم افتیمون در وى آمیزند و بگذارند تا سرد شود، پس آن را بپالایند و به یک دانگ سقمونیا و یک درم صبر مغسول و یک درم تربد آن را تقویت داده به بیست درم ترنجبین و شیرخشت یا نبات شیرین ساخته و بنوشند.

طریق شستن صبر: بگیرند صبر سقوطرى یک رطل و بکوبند و از غربال ببیزند، پس افسنتین رومى و سنبل الطیب و قصب الزریره و دارچینى و سلیخه و عود بلسان و حبّ بلسان و اذخر و اسارون و مصطکى از هریک سه درم بستانند و در دو رطل آب بجوشانند تا به یک رطل آید، پس بپالایند و صبر را در هاون سنگین با طبیخ مذکور صلایه کنند تا باریک شود و در ظرفى نهند که صاف شود. اجزاء درشت جدا سازند و دیگر بار در طبیخ مذکوره صلایه کنند و هرچند صلایه بیشتر کنند بهتر باشد؛ زیرا که قوت طبیخ خوب‏تر کسب خواهد کرد، پس باز در ظرف نهند که راسب شود صبر یعنى ته‏نشین گردد و آب وى آهسته بیرون آرند تا صبر بماند، پس صبر را خشک سازند و سه درم زعفران سائیده با وى آمیزند و نگهدارند و عند الحاجت، به‏قدر احتیاج در ادویه آمیزند. و مغسول، نسبت به غیر مغسول انفع است؛ و الّا اگر غیر مغسول به کار برند، اسهال بیشتر کند.

[14] ( 1). صنعت ماء الاصول که در اینجا به کار آید: بیخ رازیانه، بیخ کاسنى، بیخ مهک، بسفایج، گاوزبان، بادرنجبویه، هلیله کابلى، از هریک به‏قدر احتیاج بگیرند و بجوشانند چنانچه گفته شد پس فرود آرند و به طریق مذکور افتیمون آمیزند و به ترنجبین شیرین ساخته و بنوشند.

[15] ( 2). ترجمه:« همانطور که از ارضیت سوداء ظاهر است؛[ یعنى ارضیت آن موجب کندى انفعال آن شده است‏]». م.

[16] ( 3). صنعت ماء الجبن، شیر بز رطلى بجوشانند و در حالت جوشانیدن فروگیرند و یک اوقیه سکنجبین ساده یا افتیمونى بر وى ریزند و برهم زنند، پس صافى کنند و بنوشند. و در دوار، مفصل مذکور شده طریقه ماء الجبن.

[17] ( 4). ترجمه:« من تعجب نمى‏کنم که ریشه مالیخولیا در قلب باشد گرچه استحکام آن در مغز است زیرا این امکان وجود دارد که مزاج قلب ابتدا فاسد شود و مزاج روحش هم‏[ که روح-- حیوانى است‏] در اثر آن فاسد گردد و در نتیجه روحى را که قلب به مغز مى‏فرستد فاسد باشد و به افساد روح دماغى‏[ یعنى روح نفسانى‏] کمک کند؛ زیرا روح دماغى متصل به روح قلبى و از جنس همان است». م.

[18] ( 1). صنعت انوش‏دارو: که رازى وضع کرده و به مفرّح مسمى است: گل سرخ، شش درم؛ سعد کوفى، پنج درم؛ قرنفل، مصطکى، سنبل الطیب و اسارون، از هریک سه درم؛ قرفه، زرنب و زعفران، از هریک دو درم؛ قاقله، بسباسه و جوزبوا، از هریک یک درم و آمله نو، یک رطل.

آمله را در هفت رطل بجوشانند تا سه رطل آید، پس بپالایند و نصف رطل عسل در وى آمیزند و باز بجوشانند تا که غلیظ شود. پس فرود آرند و ادویه باریک ساخته در آن ریزند و به چوب بید عریض کفچه زنند تا مختلط شود و بعد از دو ماه استعمال نمایند.« و هذا دواء تفرّح و یحسّن اللون و یجود الهضم و یبطى الشیب»؛[ یعنى این دارو، نشاط مى‏آورد و رنگ رو را زیبا کرده و هضم را نیکو مى‏کند و پیرى را به تأخیر مى‏افکند].

باید دانست که عسل در این ترکیب همین نیم رطل است و بس، امّا بعضى اطبا قند و عسل بالمناصفه یا قند صرف یا عسل صرف به‏حسب تقاضا دو رطل اندازند بهر ازدیاد لذت، لکن« سمرقندى» هم در« قرابادین» خود نصف رطل فرموده.

[19] ( 2). صنعت دواء المسک حار: زرنباد، درونج عقربى، مروارید ناسفته، کهربا و بسد، از هریک ده درم؛ ابریشم خام، بهمنین، سنبل و قاقله، از هریک پنج درم؛ اشنه، دارفلفل و زنجبیل، از هر یک چهار درم؛ مشک، دو درم، کوفته و بیخته و در شهد معجون کنند.

[20] ( 3). یعنى افتیمون را در آخر کار در پارچه‏یى بسته و در مطبوخ افکنده و دو جوش زده و پائین آورند. م.

[21] ( 1). ترجمه:« این بیمارى، براى کسان بسیارى از فلاسفه چون افلاطون و امثال او رخ داده است.

و طبرى گفته است: من دیده‏ام جماعتى از دانشمندان که تنهایى اختیار نموده و جز تحصیل علم به چیزى نپرداخته و از مردم دورى کرده‏اند پس اخلاط ایشان بسوخت و به مالیخولیا مبتلا شدند که فارابى و افراد زیادى از سایر مردم از این گروهند». م.

[22] ( 1). یعنى هم بیرون کردن خون مطلوب است و هم جهت دادن به خون از بالاى بدن به پائین یا از پائین به بالا. م.

[23] ( 1). قاموس القانون:.Hypochondriasis

[24] ( 1). یعنى در تکمید یابس، هم ترطیب حاصل مى‏شود هم تحلیل. م.

[25] ( 1). قاموس القانون:

Lycanthropy; delusion in which patient believes himself to be a wolf

.

[26] ( 1). قاموس القانون:.Mania

[27] ( 2). قاموس القانون:.Cynanthropy

[28] ( 1). قاموس القانون:.Maniak pherinitis

[29] ( 2). ترجمه:« دو مرد را من دیدم که خود را سر بریده‏اند و زنان و مردان زیادى در طبرستان دیده‏ام- که خود را از درختان به دار آویخته‏اند». م.

[30] ( 1). قاموس القانون:.Mental confusion ;imbecility

[31] ( 2). یعنى در عین اینکه اختلاط عقل دارند، اما نوعى سنگینى و وقار بر رفتار آن‏ها حاکم است. م.

[32] ( 1). قاموس القانون:.Dementia

[33] ( 1). قاموس القانون:.Love ;ardent love

[34] ( 2). یعنى دل به هیچ کارى نمى‏دهند. م.

[35] ( 3). تنفس صعداء، نفس ممدود[ یعنى تنفس عمیق‏] را گویند.

[36] ( 1). قاموس القانون:.Nightmare ;incubus

[37] شاه ارزانى، میر محمد اکبر بن محمد، طب اکبرى، 2جلد، جلال الدین - قم، چاپ: اول، 1387 ه.ش.

----------------------------------------------------------------------------------------


   از صفحه 10  تا صفحه  161 


 تا اینجا از ص 10 تا   90 کتاب


------------------------------------------------------------------------------------------------


          باتشکر از بازدید شما

 

       دوست عزیز اهل مطالعه


          مطالب طب سنتی


         تبیان نت نور گلشن!


-----------------------------------------------------------------------------------------------

 

  


X